چهار پنجتا کتاب بالای سر تختم داشتم.
خب این یعنی چی؟ کی اینها را آنجا گذاشته بود؟
خودم گذاشته بودم.
که چی بشود؟
که مثلاً بخوانم.
چرا در طاقچهی کتابها نبودند؟ بالای سر تخت چی کار میکردند؟
آنجا گذاشته بودم که دم دست باشند.
خب مگر چندتا کتاب را قرار است همزمان با هم بخوانم؟
نهایتاً یکی دوتا کتاب را میشود با هم پیش برد.
پس چهار پنج کتاب بالای سر تخت چی کار میکرد؟
سوال بهتر این است که من، یعنی این آدمی که اینها را آنجا گذاشته چه فکری با خودش کرده؟
لابد اینطور با خودش فکر کرده که منِ دیگری وجود دارد که قرار است اینها را بخواند.
اینها را برای او آنجا دم دست گذاشته. که آن منِ دیگر نگاهش به اینها بیفتد و برود سراغشان.
خب روشن است که این من، از آن منِ دیگر انتظار بیجایی دارد.
یکخروار کار برای انجام دادن دائم جلوی چشمت بگذاری که حتماً انجامشان بدهی!
چه برخورد نامنصفانه و غیرمهربانانهای با خود.
همهی کتابها را برداشتم و روی طاقچه چیدم.
این شخص هر وقت که علاقه داشته باشد به سراغشان میرود؛ نیازی نیست هرلحظه توی چشمش فرو کنی.
__
بیان
@bayanz
Post #1017
5.89K
- ❤ 391