2/1
جست و جو؛
سیر وجودی در پرسشِ شهید قدوسی چه کسی است؟*
📝محمد جواد قدوسی
سوالها بستر ارتباطی ما با جهان را فراهم می کنند. حتی اگر بی جواب بمانند. آموزه ها و رهنمودهای بشری غالبا سوالهای همیشه بیجوابی هستند که قرنها برگ و بار می آورند و برگ و بارشان سوالها و جوابهای بسیاری است که جان میگیرند و جانها از آن سیراب میگردند.
پس آیا نمی شود در نوشتهای "سوال کنیم" و تنها "سوال کنیم" بدون آنکه پاسخ را ارائه کنیم یا حتی بدانیم؟ دستاورد بزرگی است اگر روزی برسد که بدانیم "سوال"مان را یافتهایم. و برای بسیاری هنوز آنروز فرا نرسیده است تا بدانند حقیقتا چه میخواهند؟ و اغراق نیست اگر بگوییم سوالها گنجینۀ بشر هستند. هر دانستهای ما را قدمی جلو بردهاست. اما با نادانستههایمان گاهی جادههای طولانی و گردنههای سخت را پیمودهایم. پس اجازه داریم قرین و مونس نادانستههایمان شویم که همراهان با وفایی هستند.
تنها سوال متن پیش رو یک جمله است:
"شهید قدوسی که14 شهریور سالگرد شهادت اوست، چهکسی است؟"
برخالف معمول نمی خواهم از کرامات بگویم یا از خوش اخلاقیها یا از برجستگیها یا کی بدنیا آمد و در چه زمانه ای می زیست و ...
بلکه می خواهم سوالم را به درستی بفهمم. آیا می دانم چه سوالی کرده ام؟ "چه کسی است" یعنی چه ؟
کیمیاگری که به دنبال کیمیا می گردد می داند منتظر چه رویدادی است. به بیان دیگر می داند چه چیزی باید روی دهد تا او فریاد بزند "یافتم" ؟
اما وقتی می پرسیم "چه کسی است؟" می دانیم منتظر چه رویدادی هستیم؟
در این نوشته جز اینکه سوالم را بسط دهم قصد دیگری ندارم. منتظر حرف دیگری یا کشفی نباشید. جز شرح سوال، مطلبی برای گفتن نیست.
اگر به هر آدمی از ابتدا تا انتهای زندگی نگاه کنیم و یا هر لحظه از زندگیاش را بررسی کنیم او را در حالی می یابیم که روایتی از جهان را زیست می کند. همه ما زندگی خود را در قالب روایتهای زیستی درک می کنیم. روایت ما از جهان ماحصل اسطوره ها، سنت ها، تجربه ها و باورهای ما از حقیقتِ آفاق و انفس است. ما درون داستانی زندگی می کنیم که از جهان می دانیم و یا میشناسیم. در داستانِ هرکس جنگلی از موجودات وجود دارد و از هر گوشهای زمزمه ای شنیده می شود. جنگلی که در بی نظمی آن نظمی را احساس می کنید.
گاهی هم در تغییرات اساسی فرهنگ روایاتی تازه یا معتبرتر جایگزین روایات کهنه می شوند. کسی که دین جدیدی را می پذیرد، روایتی تازه و از نظر خود معتبرتر را جایگزین روایت پیشین می نماید. در آشنایی با اسطوره های فرهنگی جدید نیز چنین روی می دهد. نمی توانیم بگوییم روایات معتبرِ معدودی در جهان وجود دارد و انسانها دسته دسته به هرکدام تعلق دارند. بلکه روایات به تعداد انسانها هستند و هرکس راوی روایتی استثنایی است و نمایش منحصر بفردی را به صحنه می آورد.
هرکس آینه ای تمام نما از روایت خود است. ما در روایت خودمان از جهان حیات خویش را معنی می بخشیم. باوری که در ما از جهان وجود دارد. روایت و شناختی است که ما از آفاق و انفس داریم. و تصویری که از ما در پهنه این روایت نقش می بندد "خود" را معنی و هویت می بخشد.
"شهید قدوسی چه کسی است؟"
وقتی می پرسیم "چه کسی؟" از روایت منحصر بفردی می پرسیم که شهید قدوسی آنرا زیست کرده است. و ما در جستجوی پاسخ، به دنبال آن "خود"ی هستیم که شهید قدوسی در روایت خویش از جهان تصویرش را به اجرا در آورده است. پس قاعدتا باید شخص را از روایتش و روایتش را از تصویری که بر پهنه جهان خلق کرده بشناسیم. و چه شناختی؟ نه خواندن و شنیدن ! بلکه باید در عرصه ی جهان، آن اجرا را تجربه کنیم.
به این عبارت حکیمانه دقت کنیم:
مواظب فکرت باش، زیرا گفتارت میشود.
مواظب گفتارت باش، زیرا رفتارت میشود
مواظب رفتارت باش، زیرا شخصیت میشود.
مواظب شخصت باش، زیرا سرنوشتت میشود.
بنابراین "شخصیت" همان "سرنوشت" است. وقتی می پرسیم شهید قدوسی چه کسی است در واقع از شخصیت او می پرسیم و بدون آنکه صراحتا به زبان بیاوریم از سرنوشت او یاد می کنیم. به این ترتیب می توانیم راهی برعکس را طی کنیم و بگوییم سرنوشت همان شخصیت است.
@bashgahandishe
Post #13193
856