🍃
چه بایدهای بسیار و چه باشدهای اجباری
شدم درگیر ساعتها و حسرتهای تکراری
دو مشتِ زندگی خندید: «گل یا پوچ دلبندم؟!»
جوانی پوچ شد با غم، گلایه، سهلانگاری
ورق زد زندگیها را خدا با فوت و فنهایش
زمانی دید حوّایش به سیبش دست برد آری!
زلیخا درک کرد اجبار، حریف یوسفش هم نیست
مگر با عشق، یکباره کند تغییر معماری
زمانی میرسد دیگر فقط رفتن نمیخواهی!
سبکباری، سبکباری، سبکباری، سبکباری
میان دلخوشیهایم فقط یک شعر میماند
که دورم میکند از غم شبی با برگه اخطاری
غم از سر دست بردارد رود ای کاش یک روزی
ندارم نای جنگیدن، ندارم نای اصراری
Post #5585
1.07K
- ❤ 6