ابر تاریکی نشسته بر فراز کوهسار
باد سردی میوزد از سینهٔ این روزگار
دختری از جنس رویا، با دلی لبریز ز شوق
آمد از کوه بلندی، سوی دشت لالهزار
حکم شد بر غنچهها تا در قفس پنهان شوند
تا نلغزد پردهای از چهرهٔ این نوبهار
تاری از زلفش رها شد در میان باد سرد
شد همین تقصیر او در چشم دیو سایهدار
برگ گل پژمرد و طوفان برد او را بیصدا
خون چکید از چشم ابر و تیره شد این چشمهسار
نام او گرچه نهان شد در پس پرچین باغ
گشته اما رمز رویش در دل این شورهزار
ابر تیره گر بپوشاند رخ خورشید را
نور را هرگز نپوشد پردههای استتار
خون این شبنم نخواهد خفت در آغوش خاک
میدمد صدها شقایق از دل این سبزهزار
✍️ بارقه، نشریهٔ انجمن علمی-فرهنگی رسانا
🗓 #در_جریان_امروز، ۲۵ شهریورماه
◀️ سالروز درگذشت #مهسا_امینی و آغاز خیزش ۱۴۰۱
⚡️ @Bareghe_EE