💢 مردان غالباً از آن غفلت دارند که خود نیز اسیر و قربانی نظمی پنهان و ساختاری هستند؛ نظمی که ستم را در جامهی فضیلت به آنان تحمیل میکند.
روزی با زنی به گفتوگو نشستم. سخن از برابری رفت. اما او بر این باور بود که برابری به معنای همسطحی زن و مرد در کار و مسئولیت نیست؛ بلکه یعنی «مرد، مرد باشد و زن، زن».
در پسِ این سخن، تفکری نهفته بود که مرد را موظف میدانست تا راهی میدان جنگ شود، در مقام حامی زن بایستد، و در هنگامهی بلا، آخرین کسی باشد که دست نجاتی به سویش دراز میشود. گویی مرد بودن یعنی ایستادن در آتش، دم فروبستن و جان سپردن بیادعا.
آنچه تلخ و تناقضآمیز است، اینکه همین داعیهداران برابری، چون سخن از انصاف و عدالت میشود، زبان به دوگویی میگشایند. اگر بگویی: «مرد نیز، چون زن و کودک، سزاوار نجات است»، پاسخ میدهند: «مردها نیرومندند». حال آنکه نیروی جسمانی، صفتی همگانی نیست. و اگر بگویی: «مرد هم باید چون دیگران از غذا و آب بهرهمند باشد»، بر این باورند که مرد، توانِ گرسنگی کشیدن و رنج بردن را دارد.
میگویند: «مردان برای جنگ ساخته شدهاند؛ باید محافظت کنند، بجنگند، بمیرند و خاموش بمانند.» اما تا کی باید این چرخهی فرساینده ادامه یابد؟
راه نجات، آن است که مردان — همهی مردان — این نقشهای تحمیلی و مصرفگرایانه را یکباره وانَهَند؛ از ورود به میدانهای جنگ و خشونت خودداری کنند و فداشدن بیصدا را نه افتخار، که ستم بدانند. لیک حقیقت آن است که بسیاری از مردان، دلسپردهی این تصویر کهنهاند؛ چرا که در فرهنگی بالیدهاند که مرد بودن را همسنگِ فداکاری بیچونوچرا معنا کرده است.
و فاجعهبارتر آنکه، بسیاری از همین مردان، خود بدل به نگهبانان این زندان نامرئی شدهاند؛ با زبان تحقیر، دیگر مردان را نیز به پذیرش این اسارت پر زرقوبرق وا میدارند.
@barayemardan
Post #42
424