💢نقشهایی که مرد را میبلعند
در سکوت مردانهای که قرنها کش آمده، صداهایی هست که هیچگاه شنیده نشد؛
و شاید از همه بلندتر، فریاد مردانیست که زیر بار نقشهای سنتی فرو ریختهاند.
سنتگرایی، با لبخند و احترامی پوشالی، مرد را بر تختی از وظایف مینشاند؛
میگوید: "قوی باش، خرج بده، بجنگ، بمیر…
میگوید: "تو ستون خانوادهای"، اما هیچوقت نمیپرسد این ستون چقدر ترک خورده است.
سنت، مرد را سربازی میبیند که باید بیسوال بجنگد.
هیچکس نمیپرسد او خودش چه میخواهد.
آیا حق ندارد بهجای نانآور بودن، نجاتیافته باشد؟
آری، مردان زیادی به این نقشها پناه میبرند؛
نه از باور، بلکه از ترس. ترسِ طرد شدن، بیارزش شدن، «نامرد» خطاب شدن.
مرد بودن، آن نیست که قرنها برایمان نوشتهاند؛
نه صدای خشدار است، نه دستهای پینهبسته، نه سکوتهایی که در دل شب به اشک بدل میشود.
مرد بودن، یعنی رهایی.
رهایی از زنجیرهایی که با نام "غیرت" و "وظیفه" و "مردانگی"، بر دست و جانمان بستهاند.
زنجیرهایی پوسیده، اما همچنان سنگین ...ساخته از انتظارهای بیرحم، نقشهای تحمیلی، و افتخارهایی که بوی خستگی میدهند.
مرد بودن یعنی پذیرفتن خود، با تمام ضعفها، رؤیاها، ترسها و امیدها.
یعنی نه در خدمت فمینیسم بودن، نه در خدمت سنت؛
بلکه در خدمت خود بودن.
مرد بودن، نه در تأمین کردن، که در زیستن است
مرد بودن، یعنی انتخاب.
یعنی ایستادن بر زمینی که خودت بنا کردهای، نه آنکه برایت بنا کردهاند.
مرد بودن، یعنی انسان بودن.
و انسان بودن، یعنی آزاد زیستن.
فراتر از کلیشهها، فراتر از چشمداشتها، فراتر از سکوتهایی که از ما یک ماشین میسازد.
رهایی، با عبور از سنت آغاز میشود؛
و با آغوش گشودن به انسان بودن،
و انسان بودن، یعنی فراتر رفتن از قالبهایی که برایمان ساختهاند.
@barayemardan
Post #40
1.1K