غم عجیبی در قلبم احساس میکنم، وقتی یاد نسخهای از خودم میافتم که میتونستم زندگیاش کنم اما نکردم. شاید هم غم نیست. دلتنگیه. دلتنگی برای آدمی که بودم. دلتنگی برای آدمی که میتونستم باشم.
دوست داشتم نسخهای از خودم رو که بیشتر داستان و فلسفه میخوند، بیشتر زندگی کنم؛ بهش فرصتِ ابراز بدم؛ بهش بال و پر بدم؛ صداش رو بشنوم؛ صداش رو روی کاغذ بیارم؛ ناز و نوازشش کنم تا بزرگ بشه. شاید داستانهایی برای گفتن داشت. شاید آرومتر بود. شاید بیشتر نفس میکشید. شاید در یک صبح پاییزی خودش رو به یک لیوان چای در کافهای کوچیک مهمون میکرد، و در صفحات داستان محبوبش از جیمز جویس غرق میشد. شاید اون آدم رو بیشتر دوست میداشتم اگر اینجا بود. شاید اون آدم بیشتر «من» بود.
آیا هنوز در من زندگی میکنه؟
به این فکر میکنم که نمیشده تعداد بینهایتی از «من» در این جهان زندگی کنه. و احتمالاً هیچوقت نسخهای از خودم که عاشق زیستشناسی بوده رو کشف نمیکردم اگر تصمیم میگرفتم اون نسخه رو زندگی کنم. انتخاب هر مسیری، بهمعنای انتخاب نکردن مسیرهای دیگهست. و من زندگی کردن در این نسخه رو هم دوست دارم.
اما خب دلم تنگه. خیلی زیاد.
و اینم نمیدونم که...
الان کدومیکیشون داره این حرفها رو میزنه؟
Post #27348
2.83K
- ❤ 226