TGViewer
Channel Public Channel
ایمن العتوم | فارسی

ایمن العتوم | فارسی

@ayman_alotoom

این دریچه به هدف ترجمهٔ نوشته‌ها، گفت‌وگوها، مطالب، کتاب‌ها و مصاحبه‌های د. ایمن العتوم شاعر و نویسندهٔ اردنی به زبان فارسی ایجاد گردیده است.

مترجم: عبدالرحمن عزام
@Azzam_Timori
Subscribers
700
Photos
355
Videos
8
Links
92
Recent Posts 15 shown
Post #770 77
‍ ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتاب‌ها و کتاب‌خانه‌ها)
◽ قسمت۱۰


🔸 کتابخانۀ ابن‌خلدون

کتابخانۀ ابن‌خلدون به هیچ وجه نمی‌توانست با کتابخانۀ أمل رقابت کند؛ زیرا این کتابخانه علاوه بر کتاب، چیزهای بسیاری مانند قرطاسیه و لوازم التحریر، کاغذ، برگ‌های بازی، لغت‌نامه و... به فروش می‌رسانید؛ در حالی که کتابخانۀ امل، از دیگر اشیاء عاری بود و فقط به فروش کتاب می‌پرداخت.

علاوه بر این، این حقیقت را نیز می‌بایست مد نظر داشت که کتابخانۀ ابن‌خلدون، با وجود قلت کتاب‌هایش نسبت به کتاب‌های کتابخانۀ أمل، از نظر محتوا و موضوع و تنوع مطالب نیز به آن نمی‌رسید؛ اما با همۀ این اوصاف، تأثیری بر دل و دنیای من داشت؛ درست مانند تأثیر نسیمی که رایحه‌اش بوی خوش دوستی را به مشام عاشقان می‌رساند.

کتابخانۀ ابن‌خلدون، کنار کتابخانۀ أمل بود، با این تفاوت که کتاب‌هایش سبک‌تر بود و قیمت‌هایش ارزانتر؛ بنابراین، برای آن دورۀ ابتداییِ زندگی من، این کتابخانه مناسب بود. من به دلایلی غیر از کتاب و کتاب خریدن نیز به آنجا می‌رفتم، چون قلم‌های خودکار و خودرنگی با جوهر سیاه داشت که اخیرا وارد اردن شده بود و به نوعی قلم لوکسی شناخته می‌شد که جهشی رو به جلو برای من در عرصۀ نویسندگی‌ام محسوب می‌شد. من وقتی این قلم را با جوهر سیاهش به دست می‌گرفتم و از میان انگشتانم جریان رنگ و خط و سطر آن از قلم بر روی کاغذ جاری می‌شد، برایم مایۀ مباهات بود و احساس می‌کردم نویسندۀ مهم و بزرگی شده‌ام.
من با این قلم و دیگر قلم‌های خوش‌نویس، علاوه بر مقدمۀ دیوان شعرم «بوارق الفجر/ درخشش‌های سپیده‌دم»، نخستین اشعارم را نیز نوشتم.

صاحب کتابخانۀ ابن‌خلدون، به خانوادۀ «البورینی» تعلق داشت و مردی بلندقد و عبوس بود؛ صدایی خشن و خشدار داشت که عمقی در آن بود که نمی‌دانم چگونه آن را توصیف کنم. چپق یا سیگار همیشه در گوشۀ لبش جا خوش می‌کرد و دود آن بالا و بالا می‌رفت و صورتش را می‌پوشانید؛ در حالی که هر از گاهی با نفسی عمیق آن را می‌کشید و دودش را فرو می‌برد؛ بدون اینکه آن را از گوشۀ لبش بردارد. موهایش به شکل یک توده بالای سرش برافراشته بود و عینکی با شیشه‌های بزرگ و قاب‌های سیاه به چشم داشت. تیپ و هیکل یک مرد افسانه‌ای را داشت که گویا از قرن‌های دور آمده است. این احساس من در آن روز و روزگار بود؛ زمانی که یازده‌ساله بودم. شاید پسری به سن و سال من، واقعیت را با تخیل وسیع و قوۀ ادراک خویش اغراق می‌کرد و یا آنچه را که دیده نمی‌شد، می‌دید؛ زیرا او دل یک شاعر و چشم یک رویاپرداز را داشت.

امروز چه بر سر این کتابخانه آمده است؟! این کتابخانه مُرد. مُرد؟ بله، کاملا. اما صاحبش نمرد و هرگز نخواهد مرد؛ ابن‌خلدونِ تاریخی منظورم بود که این کتابخانه نامش را از آن به ودیعت گرفته است، نه «بورینی» که کتابدار این کتابخانه بود. به هر حال، این کتابخانه و کتابفروشی جمع شد و جایش را امروز دکانی گرفته است که اسباب‌بازی، جغجغه و لوازم آرایشی می‌فروشد.

✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی


#راه_و_زندگی
#سفرها_کتاب‌ها
@ayman_Alotoom
  • ❤ 4
Post #769 75
ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتاب‌ها و کتاب‌خانه‌ها)
◽ قسمت
۹

🔸 کتابخانهٔ امل (۲)

به یاد دارم که صدها صفحه از این کتاب ناب را در حالی مطالعه کردم که میان شخصیت‌هایش پرسه می‌زدم و سرمست از موفقیت افرادی بودم که نویسنده زندگیِ‌شان را در این کتاب مستطاب گرد آورده بود. حدود دو ماه یا بیشتر به همین منوال ماندم و صاحب کتابخانه بدون اینکه به کارم اعتراض کند، از پشت میزش مرا می‌دید؛ بنابراین، نیازی نبود برایش توضیح دهم که توان خرید و پرداخت قیمت این کتاب را ندارم.

وقتی یکی دو سال از آن ماجرا گذشت، پدرم این کتاب را با همان چاپ و نام و نشان خرید و من مانند آدمی حریص و علاقمند و عاشق، با آن در خانه می‌نشستم و می‌خواندم و می‌خواندم و هرگز از خواندن و بازخوانی و دوباره خواندنش خسته نمی‌شدم. سپس وقتی بیست سال از آن آوان گذشت، خود آن را خریدم و به کتابخانه‌ام افزودم و اینک در اتاقی که برای مطالعه و نوشتن در کتابخانۀ بزرگم می‌نشینم، به نزدیک من نشسته است؛ با همان طرح زیبا و رنگ آبیِ تیره‌اش که گویا دیروز به امروز متصل است و پیوند خورده است.

قفسه‌های بی پایان، امیدی بی انتها، برگ‌های زرد، کتاب‌های انباشته شده، غبارهای معلق، نفَسی گرم، بوسه‌ای بر جبین کتاب و سپس ورود به دنیای آن.

بیشتر تا جایی که می‌توانستم و از دستم بر می‌آمد، کتاب‌های ارزان‌قیمت می‌خریدم. تا جایی که به یاد دارم، کتاب‌هایی از نویسندگان روسی وجود داشت که به عربی ترجمه شده و توسط وزارت فرهنگ روسیه چاپ می‌شد و از قیمت مناسبی نیز برخوردار بودند. این نوع کتاب‌ها، یکی از بخش‌های عمدۀ سبد خرید من بود. کتاب‌هایی در زمینۀ نقد کلاسیک نیز وجود داشت که از خریدشان صرف نظر می‌کردم؛ زیرا صرفا خواندن چند صفحۀ اول آن -مانند کتاب قدامه بن جعفر- تصمیمم را برای به تعویق انداختن خرید آن به دلیل دشواری و صعوبت فهم محتوای آن تسریع می‌کرد. بعدها، این احساس ضعف و ناتوانی در مواجهه با زبان کتاب در آن سن و سال، سبب شد که در دوران تحصیل در دانشگاه یرموک، علاوه بر کتاب‌های بلاغت، یک سال تمام از عمر و وقت خویش را به طور خاص صرف خلاصه‌نویسی ده‌ها کتاب نقد کلاسیک کنم؛ گویی من با این کار می‌خواستم بر ضعف خود غلبه کرده و بر خودِ سابق خود پیروز شوم.

امروز، چه بر سر کتابخانۀ امل آمده است؟ آیا این کتابخانه هنوز سر پا ایستاده است و آن محل و مکان برای او کوچک شده است و یا اینکه بر عکس، دیگر در آن محل و مکان جایی ندارد و جای آن را چیز دیگری گرفته است؟

متاسفانه کتابخانۀ امل به دلیل کاهش علاقمندان کتاب و کمبود مشتری، تا سرحد ناامیدی کوچک شده و بعد از اینکه سه دروازۀ بزرگ داشت، اینک به یک دروازۀ باریک و کوچک تبدیل شده و یک رستورانت و یک سبزی‌فروشی جای آن را گرفته‌اند.
سپس آن رستورانت و دکان، به چند رستورانت و دکان تبدیل شد. دیگر آن کتابفروش قدیمی را نمی‌بینم که با او برای فروش کتاب‌هایی که از وی خریده و خوانده بودم، چانه می‌زدم تا کتاب‌ها را تبدیل کرده و به عوض آن‌ها، کتاب‌های جدیدی بگیرم. شاید او بعد از اینکه بازار کتاب دچار رکود و کساد شد و این حرفه دیگر سودی برایش نداشت، آن را رها کرد و رفت.

✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی


#راه_و_زندگی
#سفرها_کتاب‌ها
@ayman_Alotoom
  • ❤ 3
Post #768 72
‍ ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتاب‌ها و کتاب‌خانه‌ها)
◽ قسمت۸


🔸 کتابخانۀ امل (۱)

اما کتابخانۀ «امل» (امید) نخستین عشق یا شاید نخستین انس و دلبستگی من بود. این کتابخانه در خیابان پوهنتون و در نزدیکی میدان «اسکان» قرار داشت؛ همان میدانی که بعدها به چراغ راهنمایی تبدیل شد. کتابخانه در کنار خیابان اصلی واقع بود و سه دروازه داشت و از داخل، فضای آن بزرگ و عمیق بود. هنگامی که شب فرا می‌رسید، روشنایی داخل آن پیش از اینکه صاحبش چراغ‌ها را روشن کند، کم و گم می‌شد، آن هنگام احساس می‌کردی که گویا در درون یک غار مرموز و جادویی هستی و در حالی که به آرامی در گوشه و کنار آن قدم می‌زنی، می‌کوشی رمز و راز و جادوی پنهان در فضای آن را کشف کنی.

کتابخانۀ امل، کتابخانۀ بزرگی بود و هزاران کتاب حالا اگر نگوییم ده‌ها هزار کتاب در خود جای داده بود. گمان نمی‌کنم در آن هنگام در دهۀ هشتاد قرن گذشته، کتابخانه‌ای به بزرگی آن در اربد وجود داشته باشد؛ اگر چه کتابخانۀ «الفرقان» بعدها در میدان پوهنتون تأسیس شد و علاوه بر آن، در آن روزگار انتشارات مشهور دیگری هم بود؛ اما هیچکدام از آن‌ها نمی‌توانست از کتابخانۀ امل پیشی بگیرد.

کتابخانۀ امل در زندگی من، یک کتابخانۀ گذرا نبود. بعدها اربد مملو از ده‌ها کتابخانۀ متوسط و بزرگ شد؛ اما هیچکدام از این کتابخانه‌ها آنچه کتابخانۀ امل از قلب من گرفت، از من نگرفتند. این کتابخانه بخشی از زندگی‌ام بود که با روح و روان و گوشت و استخوانم پیوند خورده بود. تقریبا هیچ روزی بر من نمی‌گذشت مگر اینکه به هنگام عبور از کنار آن، توقف کرده و به تماشای قفسه‌های آن می‌نشستم و گنجینه‌های نهفته در آن را لمس می‌کردم و کتاب‌هایش را ورق می‌زدم. ساعت‌ها... ساعت‌های طولانی میان ورود و خروج من از این کتابخانه می‌گذشت که در خلال آن، غرق دریای برگ و بوی کتاب بودم.

در انتهای کتابخانه در گوشۀ سمت راست، میز مدیر کتابخانه قرار داشت. او در غار خود پنهان بود و به ندرت از آن بیرون می‌شد؛ و من احساس می‌کردم غیبت مرموز او به کتاب‌هایش نوعی جادو و جذابیت می‌بخشد.

در آن زاویه، کتاب هشت جلدی «الأعلام» علامه زِرِکلی با جلد سرمه‌ای‌اش نشسته بود که با خطی طلایی عنوانش به روی آن نوشته شده و توسط انتشارات «دارالعلم للملایین» منتشر شده بود. این انتشارات در حقیقت به کتاب و نشر احترام وافری قایل بود و همین امر سبب شده بود کتاب‌هایش را به شکل شیک و مجلل و با کیفیت عالی چاپ و منتشر کند.

✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی


#راه_و_زندگی
#سفرها_کتاب‌ها
@ayman_Alotoom
  • ❤ 3
Post #767 88
ـــــــــــــــــــ
🎁 مهمان‌های جدید این روزها...

@ayman_Alotoom
  • ❤ 2
Post #766 241
‍ ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتاب‌ها و کتاب‌خانه‌ها)
◽ قسمت ۷


🔸 کتابخانه‌های اربد

هنگامی که با پدرم از روستایِ‌مان «سوف» به شهر «اربد» جایی که پدرم در آنجا به عنوان مدرس در پوهنتون «یرموک» ایفای وظیفه می‌کرد نقل مکان کردیم، دوران دیگری با کتابخانه‌ها برای من آغاز شد.

آغاز کار، با کتابخانه‌های سه مدرسۀ «حلحولی»، «حمزه» و «امیرحسن» بود. این کتابخانه‌ها به طرز تأسف‌باری فقیر و کم‌مایه بودند و به جز کتابخانۀ دورۀ عالی مکتب، به بقیه هیچ توجه شایان و درخوری مبذول داشته نمی‌شد. دلیل این امر را نمی‌دانم، آیا فقر دولت موجب این امر بود یا فقر ذهن مسؤولین امور، و یا هم ضعف امکانات آن زمان؟! همۀ این‌ها و حتی بیشتر از این‌ها البته امکان‌پذیر بود که دست به دست هم داده باشند تا حال و احوال کتاب و کتابخانه‌ها اینچنین باشد.

نکتۀ مهم در این میان، این است که امروز می‌گویم موفقیت مدارس و مکاتب در اردن، و تمام کشورهای عربی و اسلامی، از توجه و اهتمام به کتابخانه‌ها و تشویق طلاب و دانش‌آموزانِ‌شان به مطالعه و کتابخوانی از راه‌های مختلف به دست می‌آید. پیمودن مسیر مطالعه برای نسلی که به این شکل و در این مسیر پرورش یافته است، تنها عاملی است که می‌تواند ملت‌ها و میهن‌های این نسل را به سوی ترقی و تعالی سوق دهد.

چه راست و درست فرموده است احمد شوقی که می‌گوید:
فَعَلِّم ما استَطَعتَ لَعَلَّ جِیلًا
سَیَأتِی یُحدِثُ العَجَب العُجَابا
و لا تُزهِق شَبابَ الحَیّ یأسًا
فإنّ الیأسَ یخترم الشّبابا
یعنی:
«تا جایی که می‌توانید، تعلیم دهید؛ زیرا شاید نسلی بیاید که کارهای عجیب و شگفت‌انگیزی به ارمغان آورند. نگذارید جوانان محیط و محله، در ناامیدی و یأس از بین بروند؛ زیرا یأس و ناامیدی، عمر جوانی را کم و کوتاه می‌سازد.»

✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی


#راه_و_زندگی
#سفرها_کتاب‌ها
@ayman_Alotoom
  • ❤ 3
  • 😢 2
Post #765 134
‍ ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتاب‌ها و کتاب‌خانه‌ها)
◽ قسمت ۶


🔸 نخستین مراحل کتابخوانی

در سال ۱۹۷۷ در سوف طبیعتا کتابخانه‌ای نداشتم؛ چون آن آوان، کودک پنج‌ساله‌ای بودم که از این چیزها چیزی سر در نمی‌آورد؛ اما چشمانم را به کتابخانۀ کوچکی در خانۀ پدربزرگ مرحومم «صالح» گشودم که حاوی داستان‌هایی معمایی و پرماجرا بود. البته این کتابخانه، به معنای واقعی کلمه کتابخانه نبود؛ بلکه فقط دو رف بود که عبارت بودند از دو حفرۀ مستطیل‌شکل که با نیم متر عمق و دو متر طول و بیش از یک‌ونیم متر فاصله از زمین، در دل دیوارِ گِلی کنده شده بود و من به تنهایی خود نمی‌توانستم از آن کتابی برای خود بگیرم، و مجبور بودم برای انجام این کار به مادرم مراجعه کنم.

به گمان غالب، این دو رف، پیش از این، مخصوص بستر و بالش و پتوهای خواب بودند که آن‌ها برای خود جای دیگری یافتند و کتاب‌ها این مکان را تصاحب کردند.

به یاد دارم مامایم «نعمان» که چند سالی از من بزرگتر بود، او و مادرم مجموعه کتاب‌های «شیاطن ۱۳» را می‌خواندند و آن کتاب‌ها را در آن دو رف، نگه می‌داشتند؛ با وجود اینکه آ ن دو رف، رف‌هایی ساده بودند، اما آگاهی اولیۀ مرا شکل دادند و من آن هنگام، مطالعه را از همین کتابخانۀ کوچکِ عجیب آغاز کردم.

یک یا دو سال بعد، آهسته‌آهسته با کتابخانۀ پدرم آشنا شدم. پدر کتابخانه‌ای داشت که توسط یک نجار خبره از چوب راش ساخته شده و به رنگ عسلی بود و دولاب‌های بسته‌ای در قسمت زیرین آن قرار داشت و بالای آن پنج ردیف برای گذاشتن کتاب تنظیم شده بود که جلو آن‌ها شیشه‌ای شفاف قرار داشت و در مقابل هر ردیف به شکل جداگانه‌ای باز می‌شد.

این کتابخانۀ قوی و قویم، بیش از پنجاه سال عمر کرد و نمی‌دانم سرانجام عمرش چگونه به پایان رسید و از کار افتاد. به دلیل وزن بالا و پایه‌های مستحکمش، کسی نمی‌توانست آن را از جایش تکان دهد. استحکام کتاب‌های این کتابخانه در قلبم حتی از استحکام پایه‌هایش هم محکم‌تر و مستحکم‌تر بود؛ زیرا همین کتابخانۀ بزرگ پدرم بود که نخستین پایه‌های فکر و فرهنگ و بینش و اندیشۀ مرا شکل داد.

✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی


#راه_و_زندگی
#سفرها_کتاب‌ها
@ayman_Alotoom
  • ❤ 2
Post #764 123
ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتاب‌ها و کتاب‌خانه‌ها)
◽ قسمت
۵

🔸 شیخ عبدالحمید کشک

در روزهای جمعۀ آن سال (۱۹۷۹)، من با پدرم از خانۀمان که در محلۀ «رابعۀ عدویه» در شهر نصر قاهره واقع بود، پیاده می‌رفتیم تا به خیابان «خضر تونی» که ایستگاه قطار برقی شهری بود برسیم و آنجا منتظر می‌ماندیم تا با قطار برقی به مسجد «شیخ کشک» برویم.

مسؤولین هیأت امنای مسجد در حال گسترش آن بودند؛ زیرا مسجد مملو از کسانی بود که به غرض بازدید، به آنجا می‌آمدند و اغلب، تعداد زیادی از آن‌ها از شام، عراق و کشورهای خلیجی بودند.

طبقۀ بالای مسجد، هنوز سنگ‌فرش نشده و دیوارهایش نیز بدون گچ بود و پنجره‌هایش هم تا هنوز به روی باد، شیشه نشده بود. مقداری از بقایای سیمان و خاک و ریگ هنوز روی کف آن پراکنده بود؛ با این حال، مسجد کاملا مملو از نمازگزار بود و هر وجب آن با یک پا یا ساق پا اشغال شده بود.

من صدها نفری را می‌دیدم که ضبط صوت‌هایی با خود حمل می‌کردند تا نواری در آن گذاشته و سخنرانی شیخ کشک را ضبط کنند. این نوارها آنقدر پخش می‌شدند تا به صدها هزار، حالا اگر نگوییم میلیون‌ها نفر در مصر و خارج از آن می‌رسید؛ چون در آن زمان هنوز شیخ رادیو، تلویزیون یا دوربینی رسمی و اختصاصی برای ضبط سخنرانی‌های قوی و نادر خود نداشت و این نیز برای کسی پوشیده نبود که دولت علیه او بود و در نهان، در جبهۀ جنگ با او قرار داشت؛ اما نتیجه چه شد؟ هر فرد از هر شهر و کشوری، در حقیقت مانند یک رسانه و پخش‌کنندۀ سیار برای او بود و خداوند متعال مقدر کرده بود که سخنرانی‌های شیخ چه بسا بیشتر از آنچه اگر از خلال ایستگاه‌های رادیویی و تلویزیونی رسمی منتشر می‌شد، پخش و نشر شود و در این درس بزرگی برای همه نهفته است.

باری من و پدرم با شیخ روبه‌رو شده و به وی سلام کردیم. پدرم کنارش ایستاد و مدتی با او صحبت کرد و سپس از او خواست برای من دعا کند. شیخ دستش را بر سرم کشید و برایم دعا کرد. آن روز، احساس کردم که رحمتی بر من نازل می‌شود. شیخ نابینا بود و قرآن می‌خواند و دعا می‌کرد؛ دست عالِمی بر سر رؤیاپردازی.

✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی


#راه_و_زندگی
#سفرها_کتاب‌ها
@ayman_Alotoom
Post #763 157
ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتاب‌ها و کتاب‌خانه‌ها)
◽ قسمت
۴

🔸 کتابخانۀ شیخ حامد (۲)

به کتابخانۀ شیخ حامد بر می‌گردیم. من در آن کتابخانه در ابتدا، به دنبال کتاب‌های تصویری می‌گشتم. چیزی که من می‌خواستم، در این کتاب‌ها بود؛ اما تعداد این کتاب‌ها کم و اندک بود که من در زمان کمی همۀ آن‌ها را خواندم. سپس مجبور شدم کنار کتاب‌های بزرگسالان بنشینم. برخی از این کتاب‌ها را نیز خواندم که پاره‌ای از آن‌ها را فهمیدم و پاره‌ای را نفهمیدم؛ اما چاره‌ای جز این نداشتم؛ زیرا برای کودکی مانند من ممکن نبود که به خیابان‌های شلوغ و مزدحم قاهره پا بگذارد و برود تا در شلوغی جمعیت گم شود. گم شدن در میان انبوه کتاب‌ها، برای من مهربانتر و زیباتر بود.

شیخ حامد بسیاری اوقات از نزد همسرش غایب بود. او با پدرم در مورد ناراحتی همسرش به دلیل غیابت طولانی‌اش صحبت می‌کرد؛ اما با آن‌هم همسرش می‌گفت: اینکه او در آغوش کتاب‌ها غایب و پنهان باشد، برایم بهتر از این است که در آغوش زنانی غایب باشد که جز من به ازدواج خویش در آورَد؛ پس با این حساب، برای غیابتش عذر می‌تراشید و خود را مطمئن می‌ساخت که همسر و همسفر زندگی‌اش را زن رهگذری که ناگهان بر مسیر زندگی ظاهر می‌شود، نربوده است؛ یا چنانچه گفته‌اند: برخی بدی‌ها از برخی دیگر بهترند.

کتابخانۀ شیخ حامد در منطقۀ عین شمس در ابتدای خیابان ارتش واقع بود. این کتابخانه، نخستین کتابخانۀ عمومی‌ای بود که من در زندگی‌ام وارد آن شدم. پس از آن، تمام تلاشم را خواهم کرد تا هیچ کتابخانۀ عمومی‌ای را بدون اینکه قدم‌هایم در راهروهای آن سهمی داشته باشد و از خود ردی بر آن بگذارد، رها نکنم.

از این ایدۀ ابتکاری و خلاقانه‌ای که توسط شیخ حامد انجام شده بود، ایدۀ ایجاد یک کتابخانۀ عمومی به ذهنم جوانه زد که امید و آرزو دارم بتوانم در آینده آن را اجرا نمایم؛ اما راه طولانی است و پیدا کردنِ همراه برای آن سخت و دشوار. آیا امروزه کسی هست که در این امر همکار و همیار من باشد؟!


✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی


#راه_و_زندگی
#سفرها_کتاب‌ها
@ayman_Alotoom
  • ❤ 2
Post #762 107
ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتاب‌ها و کتاب‌خانه‌ها)
◽ قسمت
۳

🔸 کتابخانۀ شیخ حامد (۱)

عشق و علاقۀ من به کتابخانه‌ها ریشه در گذشته دارد و نمی‌توان آن را توضیح داد؛ مگر اینکه ژنتیکی باشد. از سال ۱۹۷۹ پدرم مرا همراه با خود به کتابخانۀ شیخ حامد می‌برد. شیخ حامد، در گذشته انجینیر بود و اینک پس از تقاعد و بازنشستگی، آپارتمان یک تعمیر را اجاره کرده و کتابخانۀ بزرگ خود را به آنجا انتقال داده بود.

این آپارتمان تا جایی که به یاد دارم، در طبقۀ دوم واقع بود و با یک راه‌پلۀ بلند و با دو پیچ قابل دسترس بود. هرگاه پیچ دوم را تمام می‌کردی و به سمت چپ می‌پیچیدی، با دروازۀ قدیمی این کتابخانه روبه‌رو می‌شدی. جلو آن دروازه، آستانه‌ای به ارتفاع حدود نیم متر قرار داشت که برای ورود می‌بایست از آن می‌گذشتی. من نمی‌دانم چرا آستانۀ دروازه را اینقدر بلند کرده بودند؛ آیا این یک امتحان برای کودکی هفت‌ساله مانند من بود که عبور از آن به عنوان پیش‌شرط ورود به این کتابخانۀ جادویی باشد؟

واقعا این کتابخانه جادویی بود. رنگ فرش‌های پهن شده روی زمین آن تیره و مرموز بود، به جز یک اتاق که رنگش با بقیه اتاق‌ها تفاوت داشت و رنگ آن روشنِ روشن بود. آیا این اتاقِ اطفال بود؟ آیا شیخ حامد بخشی از این کتابخانۀ بزرگش را به اطفال اختصاص داده بود؟ یا در حقیقت این اتاق تله‌ای بود که می‌بایست من در آن بیفتم و تا هنگامی که پدرم تحقیق و مطالعه‌اش را تمام می‌کرد، از آن بیرون نیایم؟! نمی‌دانم. شاید.

پدرم پیشتر از من وارد کتابخانه می‌شد و من نیز با جهشی منحصربه‌فرد، از آن آستانۀ نیم‌متری می‌گذشتم و به دنبال او می‌رفتم. جهشی که گویا مانند جهش «نیل آرمسترانگ» بود هنگامی که بر روی کرۀ ماه پا گذاشت و گفت: «این گامی کوچک برای یک انسان، و جهشی بزرگ برای بشریت است.» این کتابخانه فضای کیهانی وسیع من بود که در آن، منِ کودکِ خردسال که هنوز به ده‌سالگی نرسیده بودم، جهش‌های غول‌آسای خود را روی آن انجام می‌دادم.

اما در مورد شیخ حامد، او کتابخانه‌اش را به روی عموم و به ویژه دانشجویان تحصیلات عالی باز گذاشته بود و پدرم یکی از مراجعین پر و پا قرص این کتابخانه بود؛ زیرا او در آن دوران برای دورۀ دکترای زبان عربی خود را آماده می‌کرد و به محض ورود به کتابخانه، مشغول جستجوی منابع و مطالعۀ پژوهش خود می‌شد و مرا در دنیایی از کتاب و کلمه رها می‌کرد. من آنجا وقتم را با کتاب‌ها می‌گذراندم که گاهی این اوقات، به بیش از پنج ساعت نیز می‌رسید.

شما تصور کنید یک کودک حدودا هفت‌ساله اگر پنج ساعت در دریایی از کتاب رها باشد، چه کارهایی می‌تواند انجام دهد؟ حقیقتا نسبت به من، دریایی از کتاب بود. اتاق‌های بسیار، قفسه‌های بسیارتر، بلند، بلندِ بلند، تا سقف، تا جایی که نه دست من می‌رسید به آن ردیف بالایی و نه دست پدرم و نه دست کسی دیگر، مگر هنگامی که بر نردبانی پا می‌گذاشت و بالا می‌رفت تا بتواند دست به آن ردیف دست نیافتنی برساند.
سیاهی تیره‌ای از عطف‌های فشرده، جلدهای ضخیم، ایستاده و خوابیده؛ تعداد بی‌شماری که تا چشم من می‌توانست ببیند، در راهروها، دالان‌ها، دیوارها و سقف‌ها کتاب بود و کتاب بود و کتاب... جان کلام، کتاب‌ها همه‌جا بودند.

هنگامی که بعدها کتاب «کتابخانه» نوشتۀ «زوران ژیوکوویچ» را خواندم، در بسیاری از فصل‌های آن، کتابخانۀ شیخ حامد را در ذهنم مجسم کردم؛ کتاب‌های موجود در آن، همانطوری بود که ژیوکوویچ می‌گفت:
«فضاها را می‌بلعند. این قانونی است که قابل تغییر نیست. هر اندازه برای کتاب‌ها فضا بدهی، هرگز برای آن‌ها کافی نیست. ابتدا دیوارها را اشغال می‌کنند، سپس گسترش می‌یابند تا هر فضا و جایی را که می‌توانند در خود جای دهند، اشغال کنند؛ تا اینکه سرانجام، فقط سقف تنها بازماندۀ این نبرد و تهاجم باقی می‌ماند. سپس کتاب‌های جدید وارد می‌شوند و دیگر هرگز نمی‌توانید فکر رها شدن از هر کتابی را که دارید، تحمل کنید. بنابراین، کتاب‌ها گویا نهری روان و سیلی خروشان هستند که آهسته و به آرامی و پنهانی، هر چیز دیگری را از سر راه خود کنار می‌زنند.»



✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی


#راه_و_زندگی
#سفرها_کتاب‌ها
@ayman_Alotoom
  • ❤ 2
Post #761 118
ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتاب‌ها و کتاب‌خانه‌ها)
◽ قسمت
۲

🔸 پیش‌درآمد (۲)

بله، به خاطر همین ندای درونی است که من هرگز دست از سفر نمی‌کشم. من زندگی‌ام را بسان مسافری در جستجوی خودم گذرانده‌ام. همیشه به همه‌جا به دنبال خودم گشته‌ام. به شهر و دیار و کشورهای زیادی سفر کرده‌ام، رؤیاهای بزرگی در سر داشته‌ام، و همیشه در پی چیزی بوده‌ام که نمی‌دانستم چیست، تا اینکه متوجه شدم من به جستجوی خودم هستم و در خود به دنبال خودم می‌گردم.

هر سفرم، سیر و سفری برای کشف چیستی خودم بود، پیش از اینکه برای کشف کیستی من باشد. من در این سفرِ خودیابی، بارها گم شدم؛ اما بزرگترین راهِ پرپیچ و خمی که بیش از همه وارد آن شده‌ام، هستی خودم بوده است؛ خودی که هر بخش از آن، پر از پرسش پیرامون هستی و حقیقت است. تا به امروز و همین اکنون، همواره می‌کوشم برای این سفر، پایان یا معنایی بیابم؛ اما شکست می‌خورم. هنوز امیدوارم در فرجام این تونلِ تاریک و طویل، نوری هر چند ناچیز بیابم که بر من بتابد... من نابینا بودم؛ اما این نابینایی‌ام مانع از آن نشد که امید داشته باشم به اینکه روزی هر آنچه را می‌خواهم ببینم، ببینم.

آیا این سفر روزی پایان خواهد یافت؟! هرگاه زندگی پایان یابد، هستی پایان می‌یابد؛ وجود، راه و مسیرهای دور، روح بی‌اضطراب و بی‌قرار و همه چیز پایان می‌یابد؛ باید پایان یابد. بن‌بست‌های بسیاری وجود دارد و پایان‌های ناگهانی بیشتر. همۀ آنچه از خداوند می‌خواهم، این است که سفرم پیش از آنکه او مرا قادر سازد تا هر آنچه می‌خواهم بگویم را بگویم، به پایان نرسد. من نمی‌خواهم سرنوشتی مانند امرؤالقیس داشته باشم که گفت:
و قد طوّفتُ فی الآفاق حتّی
رَضیتُ من الغنیمةِ بالإیابِ

یعنی:
«من در آفاق و اکناف عالم سفر کرده‌ام؛ تا اینکه به بازگشتن به خانه به عنوان تنها دستاورد راضی شدم.»



✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی


#راه_و_زندگی
#سفرها_کتاب‌ها
@ayman_Alotoom
  • ❤ 1
Post #760 130
ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتاب‌ها و کتاب‌خانه‌ها)
◽ قسمت
۱

🔸 پیش‌درآمد (۱)

با فرود آمدن حضرت آدم علیه‌السلام به زمین، سفرش آغاز شد. او به دنبال حضرت حواء گشت و خواست این جهان جدیدی که تازه در آن آمده بود، کشف کند.

سفر با نخستین انسان آغاز شد و ما چه بخواهیم و چه نه، همیشه در سفر هستیم؛ چنانچه در رمان «حدیث الجنود» نوشته‌ام:
«ما همیشه در سفریم و از بدو تولد در سفر بوده‌ایم. در سفر خسته می‌شویم و آسایش و استراحتی نیست؛ مگر اینکه مرگ ما را فرا بگیرد. ما به سمت اهدافِ‌مان گام بر می‌داریم و هرگاه فکر می‌کنیم که در آستانۀ یک رؤیا هستیم، آن‌ها از ما دور می‌شوند و به غیاب ابدی و نابودی سرمدی فرو می‌روند. ما می‌رویم؛ اما در کدام مسیر و به سوی کدام مقصد؟!»
ما رفتنی هستیم؛ چنانچه در رمان «أرض الله» گفته‌ام:
«ما رفتنی هستیم برادر! هر کسی به سوی خداوند قدم بردارد، از راه منحرف نمی‌شود. دنیا در تلاش برای رسیدن به آن، چه چیزی را از تو می‌گیرد؟ بخشی از بدنت را؟ خستگی‌ات را؟ بیدارخوابی شبانه‌ات را؟ غربتت را؟ دوری از خانواده و وطن و دوستان و عزیزانت را؟ چه کسی گفته است که رفتن به سوی خداوند متعال با ما چنین نمی‌کند؟ ما رفتنی هستیم برادر! ما می‌رویم و جز رسیدن به هدف، چیزی مانع رفتنِ‌مان نمی‌شود؛ مگر هنگامی که به هدف و آرمانِ‌مان برسیم و روح و روانِ‌مان در آغوش آن آرام بگیرد. چه وقت به آن می‌رسیم؟ این برای ما مهم نیست برادر! آنچه برای ما مهم است، اینکه متوقف نشویم و به راه و رفتن ادامه بدهیم.»
این سفر، تنها سیر و سیاحت در زمین و جنگل و جغرافیا نیست؛ بلکه سفری است به ژرفای وجود و اعماق هستیِ‌مان تا عالمِ نهفته در درون خود را کشف کنیم؛ جهانی که چه بسا بزرگتر از جهان جغرافیا، دره‌ها و بیابان‌هایی باشد که زندگیِ‌مان را در آن‌ها می‌گذرانیم.

ابن‌بطوطه تنها به این هدف سفر نمی‌کرد که شگفتی‌های جهان را ببیند؛ بلکه او در کنار این، بر آن بود تا شگفتی‌های درون خودش را نیز ببیند. ما نیز سفر می‌کنیم تا شگفتی‌ها و عجایب درون خود را ببینیم؛ پیش از آنکه آن را در آدم‌ها و عالَم‌های بیرونِ‌مان ببینیم.

متنبی نیز جهانگردی بی‌نظیر و از نوع خودش بود. شاید توجه به شعر وی از سوی کسانی که پس از او آمدند، اهتمام و توجه به سفرهایش را تحت الشعاع خویش قرار داده باشد و یا هم، شعر وی را برجسته‌تر ساخته باشد؛ و گرنه، او سیاح و جهانگرد نیز بود که جهانگردیِ او کمتر از شاعر بودنش نبود. شاید این همان چیزی باشد که او خود در شعر خویش بیان داشته است:
تغرّبَ لا مُستَعظِمًا غیرَ نَفسِهِ
و لا قابِلًا إلّا لخالِقِهِ حُکما
و لا سالِکًا إلّا فُؤادَ عَجاجةٍ
و لا واجِدًا إلّا لِمَکرُمةٍ طَعما
یقولون لی ما أنتَ فی کلّ بلدةٍ
و ما تَبتَغی؟ ما أبتَغِی جَلَّ أن یُسمَی
یعنی:
«غربت را برگزید و به دوردست‌ها سفر کرد، بی‌آنکه کسی را بزرگتر از خود بداند، و یا حکم و امری جز دستور و امر آفریدگارش را بپذیرد. و جز از دل طوفان‌های غبار، راهی نمی‌پیماید، و جز مزۀ کرامت و عزت، طعمی نمی‌چشد. به من می‌گویند: تو در هر شهری چه می‌کنی و در پی چه هستی؟ می‌گویم: آنچه من می‌جویم، بسی برتر و بزرگتر از آن است که در قالب نامی بگنجد.»


✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی


#راه_و_زندگی
#سفرها_کتاب‌ها
@ayman_Alotoom
  • ❤ 1
Post #759 194
ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتاب‌ها و کتاب‌خانه‌ها)
◽ قسمت
۰

تَغَرَّب عَن الأوطَان فی طَلَبِ العُلی
وَ سَافِر فَفِی الأسفَارِ خَمسُ فَوَائِدِ:
تَفَرُّجُ هَمٍّ، وَ اکتِسابُ مَعِیشَةٍ
وَ عِلمٌ، و آدابٌ، وَ صُحبَةُ مَاجِد
فَإن قِیلَ فِی الأسفارِ ذُلٌّ و مِحنَةٌ
و قَطعُ الفَیافِی، وَ ارتِکابُ الشّدائِدِ
فَمَوتُ الفَتَی خَیرٌ لَهُ مِن قِیامِهِ
بِدارِ هَوانٍ بینَ واشٍ و حاسِدٍ
یعنی:
«برای کسب تعالی و رسیدن به کمال، خانه و کاشانه و وطن خویش را رها کرده و سفر کن؛ زیرا در سفر پنج فایده نهفته است: رهایی از غم و اندوه، کسب رزق و روزی، علم و دانش، اخلاق و ادب و تهذیب نفس، و همنشینی با بزرگان و بزرگمردان. اگر گفته شود که سفر همراه با خستگی و رنج  و محنت و پیمودن بیابان‌ها و تحمل سختی‌ها همراه است؛ پس مرگ جوان برای او بهتر است از ماندن در خانه و کاشانۀ خفت و خواری که همراه با بدگویان و حسودان باشد.»
امام شافعی رحمه‌الله



✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی


#راه_و_زندگی
#سفرها_کتاب‌ها
@ayman_Alotoom
  • ❤ 4
Post #753 202
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تصاویری از صحبت در همایش «تجاربی در باب مطالعه و نویسندگی، و اهداف آن دو»

🔻 سوریه، حماة
🗓 پنج‌شنبه؛ ۱۰ سپتامبر ۲۰۲۶


#کتاب_بخوانیم
@ayman_Alotoom
  • ❤ 1
Post #752 623
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
❤️ با عرض حرمت و سلامی صمیمانه!

به زودی نشر مطالب بعدی را با عنوان «سفرها، کتاب‌ها و کتابخانه‌ها» آغاز خواهیم کرد.

در این بخش، مطالب ذیل را با هم می‌خوانیم:
🔸چیستی و چرایی سفر؛
🔸آغاز آشنایی با کتابخانه؛
🔸آشنایی با کتابخانه‌های شرق و غرب جهان؛
🔸 آشنایی با کتابخانه‌های بزرگی که در طول تاریخ
طعمۀ آتش شدند؛
🔸چگونگی مطالعه در زندان، و به ویژه زندان‌های
فوق امنیتی اسرائیل.

با مهر
دوست‌دار شما
عبدالرحمن عزام

@ayman_Alotoom
  • ❤ 4
Post #751 206
ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل پنجم (فعالیت‌ها و مرحلۀ عملی)
◽ قسمت
۱۶

🔸 تدریس در پوهنتون‌ها

من در سال ۲۰۰۷ با اخذ مدرک دکتورا از دانشگاه اردن فارغ‌التحصیل شدم و با معدل عالی ۴/۴ رتبۀ اول دورۀ خود را به دست آوردم.

در ابتدا امیدوار بودم دانشگاه محل تحصیلم که رئیسش در آن هنگام وعدۀ استخدام جوانان را می‌داد و اصرار داشت اساتیدی که تقاعد کرده و یا به تقاعد نزدیک هستند جایِ‌شان را به فارغ‌التحصیلان جدید و خلاق بدهد، مرا در آغوشش بگیرد و زمینۀ استخدامم را فراهم سازد. اما از آنجایی که وعده‌های رؤسای پوهنتون‌ها مانند بسیاری از دیگر از افراد بانفوذ چیزی جز حرف‌های میان‌تهی نیست، این امید و آرزو محقق نشد.

با این حال، به کار خویش به عنوان معلم زبان عربی در مکاتب دورۀ متوسطه ادامه دادم و بدون نگاه به گذشته، از کارم راضی بودم و هیچگاه از فقدان فرصت‌های برابر که رویکرد نظام‌های فاسد است و بیش از خشم، ترحم را بر می‌انگیزد، پشیمان نبودم.

پدرم به من می‌گفت: عدم تدریس در دانشگاه، برایت آزادی بیشتری می‌دهد و باعث می‌شود خلاقیتت به شکل بهتر و بیشتری شکوفا شود.
من اگر چه یکی از آرزوهایم این بود که به عنوان استاد دانشگاه مشغول به کار شوم؛ اما با گذشت زمان، به گفتۀ پدرم متقاعد شدم و دریافتم که اگر به عنوان استاد در دانشگاه تدریس می‌کردم، مشغول شدن به روال کار در آن‌جا و دویدن به دنبال ترفیع و شرکت در سمینارها و کنفرانس‌ها و سفر به این‌جا و آن‌جا، فعالیت‌های مستقل و خلاقانه‌ام را محدود می‌کرد.

یکی از منتقدان در مورد «کالین ویلسون» نویسندۀ کتاب «بیگانه» گفته بود: ویلسون شغل دانشگاهی نداشت و به عنوان یک استاد دانشگاه، کار نکرد، و من فکر می‌کنم این امر هم برای او و هم برای همۀ ما چیز خوبی بود. شاید اگر او به پیشرفت تحصیل دانشگاهی و ارتقای رتبه و ترفیع مقام خود فکر می‌کرد، هرگز به ویلسونی که ما اینک می‌شناسیم، تبدیل نمی‌شد.

✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی


#راه_و_زندگی
#کار_فعالیت
@ayman_Alotoom
  • ❤ 2
Older posts →

About this channel

How can I read @ayman_alotoom without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for ایمن العتوم | فارسی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does ایمن العتوم | فارسی have?
ایمن العتوم | فارسی (@ayman_alotoom) has 700 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does ایمن العتوم | فارسی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →