این دریچه به هدف ترجمهٔ نوشتهها، گفتوگوها، مطالب، کتابها و مصاحبههای د. ایمن العتوم شاعر و نویسندهٔ اردنی به زبان فارسی ایجاد گردیده است.
مترجم: عبدالرحمن عزام
@Azzam_Timori
Post #770
77
ـــــــــــــــــــــــــــــ
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتابها و کتابخانهها)
◽ قسمت۱۰
🔸 کتابخانۀ ابنخلدون
کتابخانۀ ابنخلدون به هیچ وجه نمیتوانست با کتابخانۀ أمل رقابت کند؛ زیرا این کتابخانه علاوه بر کتاب، چیزهای بسیاری مانند قرطاسیه و لوازم التحریر، کاغذ، برگهای بازی، لغتنامه و... به فروش میرسانید؛ در حالی که کتابخانۀ امل، از دیگر اشیاء عاری بود و فقط به فروش کتاب میپرداخت.
علاوه بر این، این حقیقت را نیز میبایست مد نظر داشت که کتابخانۀ ابنخلدون، با وجود قلت کتابهایش نسبت به کتابهای کتابخانۀ أمل، از نظر محتوا و موضوع و تنوع مطالب نیز به آن نمیرسید؛ اما با همۀ این اوصاف، تأثیری بر دل و دنیای من داشت؛ درست مانند تأثیر نسیمی که رایحهاش بوی خوش دوستی را به مشام عاشقان میرساند.
کتابخانۀ ابنخلدون، کنار کتابخانۀ أمل بود، با این تفاوت که کتابهایش سبکتر بود و قیمتهایش ارزانتر؛ بنابراین، برای آن دورۀ ابتداییِ زندگی من، این کتابخانه مناسب بود. من به دلایلی غیر از کتاب و کتاب خریدن نیز به آنجا میرفتم، چون قلمهای خودکار و خودرنگی با جوهر سیاه داشت که اخیرا وارد اردن شده بود و به نوعی قلم لوکسی شناخته میشد که جهشی رو به جلو برای من در عرصۀ نویسندگیام محسوب میشد. من وقتی این قلم را با جوهر سیاهش به دست میگرفتم و از میان انگشتانم جریان رنگ و خط و سطر آن از قلم بر روی کاغذ جاری میشد، برایم مایۀ مباهات بود و احساس میکردم نویسندۀ مهم و بزرگی شدهام.
من با این قلم و دیگر قلمهای خوشنویس، علاوه بر مقدمۀ دیوان شعرم «بوارق الفجر/ درخششهای سپیدهدم»، نخستین اشعارم را نیز نوشتم.
صاحب کتابخانۀ ابنخلدون، به خانوادۀ «البورینی» تعلق داشت و مردی بلندقد و عبوس بود؛ صدایی خشن و خشدار داشت که عمقی در آن بود که نمیدانم چگونه آن را توصیف کنم. چپق یا سیگار همیشه در گوشۀ لبش جا خوش میکرد و دود آن بالا و بالا میرفت و صورتش را میپوشانید؛ در حالی که هر از گاهی با نفسی عمیق آن را میکشید و دودش را فرو میبرد؛ بدون اینکه آن را از گوشۀ لبش بردارد. موهایش به شکل یک توده بالای سرش برافراشته بود و عینکی با شیشههای بزرگ و قابهای سیاه به چشم داشت. تیپ و هیکل یک مرد افسانهای را داشت که گویا از قرنهای دور آمده است. این احساس من در آن روز و روزگار بود؛ زمانی که یازدهساله بودم. شاید پسری به سن و سال من، واقعیت را با تخیل وسیع و قوۀ ادراک خویش اغراق میکرد و یا آنچه را که دیده نمیشد، میدید؛ زیرا او دل یک شاعر و چشم یک رویاپرداز را داشت.
امروز چه بر سر این کتابخانه آمده است؟! این کتابخانه مُرد. مُرد؟ بله، کاملا. اما صاحبش نمرد و هرگز نخواهد مرد؛ ابنخلدونِ تاریخی منظورم بود که این کتابخانه نامش را از آن به ودیعت گرفته است، نه «بورینی» که کتابدار این کتابخانه بود. به هر حال، این کتابخانه و کتابفروشی جمع شد و جایش را امروز دکانی گرفته است که اسباببازی، جغجغه و لوازم آرایشی میفروشد.
✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی
#راه_و_زندگی
#سفرها_کتابها
@ayman_Alotoom
🏷️ هذه سبیلی| این است راه من
🔸 فصل ششم (سفرها، کتابها و کتابخانهها)
◽ قسمت۱۰
🔸 کتابخانۀ ابنخلدون
کتابخانۀ ابنخلدون به هیچ وجه نمیتوانست با کتابخانۀ أمل رقابت کند؛ زیرا این کتابخانه علاوه بر کتاب، چیزهای بسیاری مانند قرطاسیه و لوازم التحریر، کاغذ، برگهای بازی، لغتنامه و... به فروش میرسانید؛ در حالی که کتابخانۀ امل، از دیگر اشیاء عاری بود و فقط به فروش کتاب میپرداخت.
علاوه بر این، این حقیقت را نیز میبایست مد نظر داشت که کتابخانۀ ابنخلدون، با وجود قلت کتابهایش نسبت به کتابهای کتابخانۀ أمل، از نظر محتوا و موضوع و تنوع مطالب نیز به آن نمیرسید؛ اما با همۀ این اوصاف، تأثیری بر دل و دنیای من داشت؛ درست مانند تأثیر نسیمی که رایحهاش بوی خوش دوستی را به مشام عاشقان میرساند.
کتابخانۀ ابنخلدون، کنار کتابخانۀ أمل بود، با این تفاوت که کتابهایش سبکتر بود و قیمتهایش ارزانتر؛ بنابراین، برای آن دورۀ ابتداییِ زندگی من، این کتابخانه مناسب بود. من به دلایلی غیر از کتاب و کتاب خریدن نیز به آنجا میرفتم، چون قلمهای خودکار و خودرنگی با جوهر سیاه داشت که اخیرا وارد اردن شده بود و به نوعی قلم لوکسی شناخته میشد که جهشی رو به جلو برای من در عرصۀ نویسندگیام محسوب میشد. من وقتی این قلم را با جوهر سیاهش به دست میگرفتم و از میان انگشتانم جریان رنگ و خط و سطر آن از قلم بر روی کاغذ جاری میشد، برایم مایۀ مباهات بود و احساس میکردم نویسندۀ مهم و بزرگی شدهام.
من با این قلم و دیگر قلمهای خوشنویس، علاوه بر مقدمۀ دیوان شعرم «بوارق الفجر/ درخششهای سپیدهدم»، نخستین اشعارم را نیز نوشتم.
صاحب کتابخانۀ ابنخلدون، به خانوادۀ «البورینی» تعلق داشت و مردی بلندقد و عبوس بود؛ صدایی خشن و خشدار داشت که عمقی در آن بود که نمیدانم چگونه آن را توصیف کنم. چپق یا سیگار همیشه در گوشۀ لبش جا خوش میکرد و دود آن بالا و بالا میرفت و صورتش را میپوشانید؛ در حالی که هر از گاهی با نفسی عمیق آن را میکشید و دودش را فرو میبرد؛ بدون اینکه آن را از گوشۀ لبش بردارد. موهایش به شکل یک توده بالای سرش برافراشته بود و عینکی با شیشههای بزرگ و قابهای سیاه به چشم داشت. تیپ و هیکل یک مرد افسانهای را داشت که گویا از قرنهای دور آمده است. این احساس من در آن روز و روزگار بود؛ زمانی که یازدهساله بودم. شاید پسری به سن و سال من، واقعیت را با تخیل وسیع و قوۀ ادراک خویش اغراق میکرد و یا آنچه را که دیده نمیشد، میدید؛ زیرا او دل یک شاعر و چشم یک رویاپرداز را داشت.
امروز چه بر سر این کتابخانه آمده است؟! این کتابخانه مُرد. مُرد؟ بله، کاملا. اما صاحبش نمرد و هرگز نخواهد مرد؛ ابنخلدونِ تاریخی منظورم بود که این کتابخانه نامش را از آن به ودیعت گرفته است، نه «بورینی» که کتابدار این کتابخانه بود. به هر حال، این کتابخانه و کتابفروشی جمع شد و جایش را امروز دکانی گرفته است که اسباببازی، جغجغه و لوازم آرایشی میفروشد.
✍️ ایمن العتوم
📖 هذه سبیلی
#راه_و_زندگی
#سفرها_کتابها
@ayman_Alotoom
- ❤ 4







