TGViewer
Channel Public Channel
ㅤ‌- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²

ㅤ‌- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²

@aym4x

نه آغاز است و نه پایان؛
فقط جریانی آرام از حس‌هایی که شکل جمله گرفته‌اند.
@lettersfor_jisung
ᴛᴀʟᴋ ᴛᴏ ᴍᴇ: @AmaiEcho_bot
http://t.me/BluChtBot?start=67a4ac07bbdaad818943
Subscribers
294
Photos
780
Videos
114
Links
165
Recent Posts 15 shown
Post #11479 117
میانِ ما، عشقی بود که هرگز مجالِ نام گرفتن نیافت؛ در فاصله‌ی کوتاهِ میانِ دو نت، در مکثِ پیش از فرودِ یک نغمه، و در لرزشِ خاموشِ سازی که گویی از سرگذشتِ ما خبر داشت. تو موسیقیِ ممنوعِ زندگی‌ام بودی؛ آن ملودیِ دوری که هرچه بیشتر شنیده می‌شد، فاصله را عمیق‌تر می‌کرد. و سرانجام، درست در همان میزان که دل به ماندنت خو گرفته بود، آهنگ به سکوت رسید؛ گویی تقدیر، آخرین نت را چنان نواخت که عشق، پیش از آن‌که به زبان بیاید، به سوگِ جدایی نشست.
Post #11472 24

Forwarded from DEIFIC.

‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 🎼ㅤ݃  Insəparable  𝂀‌
Post #11471 33

Forwarded from شَـب‌هـاے تـیـره.

گل‌هایی که او می‌فرستاد، چشمانش برق می‌زد و با وسواس تمام به سرورویشان دست می‌کشید تا بیشتر کنارش تازه بمانند. هر شاخه، گویی پاره‌ای از جانی بود که به او هدیه داده می‌شد. اما تماشای پژمرده شدنشان، فروپاشیِ خاموشی برای او بود؛ انگار با هر گلبرگی که از رنگ می‌افتاد و به خاکستر می‌نشست، بخشی از وجود او هم سقوط می‌کرد. وقتی خشک می‌شدند؛ مانند خاکستری جا مانده از حریقی پنهان که با لرزشِ یک نفس، در هوا به درقص در می‌آمدند و در نگاهش محو می‌شدند. این دلبستگی یک علاقه نبود، بلکه نوعی همذات‌پنداریِ بیمارگونه بود؛ که گویی با هر مرگ گل، خودش نیز از هم می‌گسست و به این توهم خودساخته، خو می‌گرفت که تنها همین گل‌ها، هر نفسی هستند که با خشک شدن از او گرفته می‌شد.
غبارِ ‌کنجِ دفترچه خاطراتِ ذهنِ ارکیده به رنگ آبیِ دریا.
Post #11412 438
شاید تمامِ ࢪاه را برای ࢪسیدن نࢪفته باشم؛ شایــد آمده‌ام تا بفهمم، بعــد از سقوطِ آخرین بࢪگ، چه چیزے هنوز توانِ ماندن داࢪد.
بعضی روزها، زندگی شبیه درختی‌ست که مدت‌هاست ایستاده؛ با شاخه‌هایی که زمانی سنگینیِ برگ‌ها را تاب می‌آوردند و حالا، یکی‌یکی خالی شده‌اند.
نمی‌دانم از چه زمانی این‌همه خستگی روی شانه‌هایم نشست. شاید از همان روزهایی که خیال می‌کردم اگر بیشتر تلاش کنم، اگر کمی بیشتر دوام بیاورم، اگر از هر شکست دوباره خودم را جمع کنم، بالاخره جایی در انتهای این مسیر، چیزی انتظارم را خواهد کشید که تمامِ این رنج را توجیه کند.
برای همین ادامه دادم. با زانوهایی که از افتادن‌های مکرر درد می‌کردند، با دست‌هایی که دیگر توانِ ساختن نداشتند، با قلبی که هر بار چیزی از آن کم می‌شد و باز، به امیدِ روزی دیگر، خودش را سرِ پا نگه می‌داشت.
اما گاهی به خودم فکر می‌کنم؛ به تمامِ این سال‌هایی که گذشتند و به تمامِ چیزهایی که برایشان جنگیدم.
اگر آخرِ این راه، آنچه می‌خواستم نباشد چه؟ اگر تمامِ این قدم‌ها به دری برسند که هیچ‌وقت باز نمی‌شود؟ اگر تمامِ این شب‌های طولانی، تمامِ صبح‌هایی که با امیدِ اندکی روشن شدند، تمامِ خستگی‌هایی که بی‌صدا تحمل شدند، فقط مرا به نقطه‌ای برسانند که باز هم باید از نو شروع کنم؟
این سؤال، گاهی مثل سرمایی آرام از لابه‌لای لباس‌ها عبور می‌کند؛ اول آن‌قدر خفیف که می‌شود نادیده‌اش گرفت، بعد آن‌قدر عمیق که تا استخوان می‌رسد.
آدم از نرسیدن می‌ترسد. از اینکه تمامِ برگ‌هایش را در مسیر ریخته باشد و آخرِ راه، شاخه‌های خالی نصیبش شود. از اینکه سال‌ها خودش را برای رسیدن به یک فصلِ روشن آماده کرده باشد و وقتی به آنجا رسید، دیگر رمقی برای شکوفه دادن باقی نمانده باشد.
با این حال، هیچ درختی برای همیشه برگ‌هایش را نگه نمی‌دارد.
شاید بعضی چیزها باید بریزند. باید سبک شوند. باید از شاخه جدا شوند و در سکوتِ زمین گم شوند تا چیزی که قرار است بماند، فرصتِ نفس کشیدن پیدا کند.
شاید تمامِ آنچه از دست داده‌ام، قرار نبوده تا آخرین روز با من بماند. و شاید تمامِ این تلاش‌ها هم قرار نیست به همان شکلی که در ذهنم ساخته‌ام به نتیجه برسند.
زندگی گاهی شبیه جاده‌ای‌ست که مه، چند قدم جلوترش را پوشانده. می‌شود ایستاد و از نادیده بودنِ مقصد ترسید، یا آرام قدم برداشت و گذاشت هر پیچ، فقط به اندازه‌ی خودش آشکار شود.
من هنوز از این ندانستن می‌ترسم. هنوز بعضی شب‌ها دلم می‌خواهد بدانم تمامِ این خستگی برای چه بوده.
بدانم این همه بیدار ماندن، این همه دوباره ساختن، این همه نگه داشتنِ خودم در روزهایی که به سختی می‌شد دوام آورد، بالاخره به کجا می‌رسد.
اما شاید جوابِ بعضی سؤال‌ها، خیلی دیرتر از زمانی می‌رسد که برایشان پرسیده شده‌اند.
شاید امروز فقط یک برگِ افتاده باشم،
جداشده از شاخه‌ای که روزی به آن تعلق داشتم، افتاده در مسیری که هنوز نمی‌دانم به کجا می‌رود. اما برگ، وقتی از شاخه جدا می‌شود، دیگر نمی‌داند باد او را کجا خواهد برد. و با این حال، سفرش تمام نشده است.
شاید من هم هنوز در میانه‌ام.
نه در آغاز. نه در پایان.
جایی میانِ تمامِ آنچه از دست رفته و تمامِ آنچه هنوز فرصتِ رسیدن دارد.
و شاید برای ادامه دادن، لازم نیست از پایان مطمئن باشم.
شاید همین که هنوز، با تمامِ خستگی، جایی درونم برای فردا روشن مانده، کافی باشد.
مثل چراغی پشت پنجره‌ای دور،
در شهری که غروب زودتر از همیشه فرود آمده؛ کوچک، کم‌جان، اما روشن. شاید بعضی شب‌ها فقط باید گذاشت باد بوزد، شاخه‌ها بلرزند، برگ‌ها فرو بریزند و آسمان، سنگینیِ خودش را روی شهر بگذارد.
صبح، همیشه با وعده‌ی رسیدن نمی‌آید.
گاهی فقط می‌آید تا یادمان بیاورد
شب، هرچقدر هم طولانی باشد، آخرین فصلِ جهان نیست. و شاید من هنوز برای رسیدن دیر نکرده‌ام. شاید هنوز چند برگ روی شاخه مانده باشد.
بعد از سقوطِ آخرین برگ - لی مینهو؛ جایی میانِ آنچه از دست رفت و آنچه هنوز باقی‌ست.
Older posts →

About this channel

How can I read @aym4x without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for ㅤ‌- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does ㅤ‌- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰² have?
ㅤ‌- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰² (@aym4x) has 294 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does ㅤ‌- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰² know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →