«در زمان توقف در شیراز یکی از مردان دستگاه کریمخان به او بسیار مهربانی میکرد و چون وی در شیراز حکم اسیری را داشت و دیگران همه او را خرد میگرفتند و این مرد یگانه کسی بود که با او مهربان بود، آغامحمدخان همیشه از وی امتنان داشت و در هر موقع از او یاری میخواست و وی هم دریغ نمیکرد.
روزی که در حمام بود آغامحمدخان هم وارد شد و آن مرد درباره وی بسیار مهربانی کرد و نزدیک خود نشاند. آغامحمدخان بسیار ممنون شده بود و گفت اگر روزی بخت با من یار شود و به دولت برسم سزای این مهربانیهای تو را خواهم داد. آن مرد گفت از قدیم گفتهاند که دولت مانند مرغی است که بر سر کسان مینشیند و بالهای بسیار بلند دارد و بر روی چشمها میگسترد بهطوری که مانع از دیدن میشود. آغامحمدخان گفت چنین نیست و اگر آن روز برسد به تو نشان میدهم.
اتفاقاً در موقعی که آغامحمدخان اصفهان را گرفت آن مرد جزو کارگزاران خاندان زند در اصفهان بود و دستگیر شد و او را هم با دیگران آوردند که در حضور آغامحمدخان بکشند. وی برای اینکه عهد دیرین خود و گفتگوی آن روز در حمام را به یادش بیاورد دو دست را روی چشمان خود گذاشته بود. آغامحمدخان دستور داد او را پیش آوردند و سبب این کار را پرسید و چون او مطالب را گفت در خشم شد و فرمان داد نخست چشمانش را درآوردند و پس از آن سرش را بریدند.»
📚بن مایه:تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره معاصر، سعید نفیسی، برگه ۷۰
@atorabanorg