یک حقیقت دربارهٔ فیودور داستایوفسکی در کتاب ۳۳ استراتژی جنگ خواندم. او به خاطر یک سری فعالیتهای سیاسی، همراه با چند نفر دیگر دستگیر میشود و بعد از چند ماه، زمانی که همه فکر میکردند نهایتاً حکم تبعید یا کار در اردوگاه کار اجباری صادر میشود، یک روز سرد زمستانی آنها را به میدان شهر میبرند و حکم اعدام با جوخهٔ آتش صادر شود. داستایوفسکی به آخرین خورشید زندگیاش خیره میشود و قسم میخورد: «اگر فقط... فقط یک فرصت دیگر داشته باشم، از تکتک لحظههای زندگیام استفاده میکنم.» در آخرین لحظات، مأموری سراسیمه از راه میرسد و حکم جدید تزار را میآورد؛ در حکم مجرمان تخفیف خورده است. حکم به چند سال کار در اردوگاه کار اجباری تغییر کرده است. فیودور در زمان اسارت رمانهایش را در ذهنش مینوشت و با خودش بلندبلند میخواند. بعد از مدتی در تبعید به او اجازه دادند کمکم بنویسد و بعدها رمانهایش را منتشر کرد. از آن موقع، جوری رمان مینوشت که گویی امروز آخرین روز زندگیاش است.
بعدها داستایوفسکی در نامهای به برادرش میخائیل نوشت: «زندگی هدیه است، زندگی خوشبختی است؛ هر دقیقه میتوانست یک قرن خوشبختی باشد... من دوباره متولد میشوم.»
Post #657
3
- ❤ 1