شنیدم که دارای فرخ تبار
ز لشکر جدا ماند روز شکار
دَوان آمدش گلهبانی به پیش
به دل گفت دارای فرخندهکیش
مگر دشمنست این که آمد به جنگ
ز دورش بدوزم به تیر خدنگ
کمان کیانی به زه راست کرد
به یکدم وجودش عدمخواستکرد
بگفت ای خداوند ایران و تور
که چشم بد از روزگار تو دور
من آنم که اسبانذ شه پرورم
به خدمت بدین مَرغزار اندرم
ملک را دل رفته آمد به جای
بخندید و گفت: ای نکوهیدهرای
تو را یاوری کرد فرخسروش
وگرنه زه آوردهبودم به گوش
نگهبان مرعی بخندید و گفت:
نصیحت ز منعم نباید نهفت
نه تدبیر محمود و رای نکوست
که دشمن نداند شهنشه ز دوست
چنان است در مهتری شرط زیست
که هر کهتری را بدانی که کیست
مرا بارها در حضر دیدهای
ز خیل و چراگاه پرسیدهای
کُنونَت به مهر آمدم پیشباز
نمیدانیَم از بداندیش باز
توانم من، ای نامور شهریار
که اسبی برونآرَم از صدهزار
مرا گلهبانی به عقل است و رای
تو هم گلۀ خویش باری، بپای
در آن تخت و ملک از خلل غم بود
که تدبیر شاه از شبان کم بود
| بوستان سعدی، باب اول در عدل و تدبیر و رای |
Post #17303
201
🔰 پژوهش هنر دارا و گلهبان: اندر شناختن دوست و دشمن برگی از نسخۀ بوستان سعدی کتابت میرعلی الحسینی بخارا ۹۲۹ ه .ق./۲۳-۱۵۲۲ میلادی مرکب، آبرنگ مات و طلا روی کاغذ؛ 29.2 × 19.7 سانتیمتر موزه متروپولیتن، نیویورک