قسمت بیست هشتم
از غـربت آلمان تا آغـوش کـربلا
سال1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم
حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم این سفر از همان روزی شروع نشده بود که به مهران رسیدم، یا حتی از روزی که قدم در مسیر نجف گذاشتم.
سفر من خیلی قبلتر شروع شده بود؛
از آلمان.
از همان روزهایی که هنوز کیلومترها با تهران فاصله داشتم، اما دلم خودش را به کربلا رسانده بود.
من از آلمان راه افتادم؛ با یک دنیا شوق، با هزار فکر و خیال، با یک دل که نمیدانست قرار است در این سفر چه چیزی نصیبش شود.
آلمان تا تهران...
تهران تا عراق...
نجف تا کربلا...
و بعد کربلا تا مهران...
و حالا مهران تا تهران.
اگر بخواهم همه این مسیر را فقط با کیلومتر حساب کنم، شاید عدد بزرگی باشد؛ اما واقعیت این است که من این راه را فقط با پا و ماشین و هواپیما طی نکردم.
قسمتی از راه را با دلم آمدم.
و شاید به همین دلیل بود که وقتی در اتوبوس مهران به تهران نشسته بودم، احساس میکردم هنوز به مقصد نرسیدهام.
چون مقصد من تهران نبود.
مقصد من جایی بود که حالا پشت سر گذاشته بودم؛
کربلا.
سرم را به شیشه اتوبوس تکیه دادم و به مسیر خیره شدم.
با خودم گفتم:
«من این همه راه را از آلمان آمدم که به اینجا برسم...»
دلم آرام جواب داد:
«نه...
تو این همه راه را آمدی تا چیزی را در خودت پیدا کنی.»
ساکت شدم.
شاید راست میگفت.
من برای یک سفر معمولی از آلمان راه نیفتاده بودم.
آمده بودم چیزی را ببینم که سالها اسمش را شنیده بودم.
آمده بودم قدم بردارم در مسیری که میلیونها نفر قبل از من در آن قدم برداشته بودند.
آمده بودم خسته شوم، تشنه شوم، عرق بریزم، گاهی دلم بگیرد و گاهی از شدت شوق لبخند بزنم.
آمده بودم ببینم چرا آدمها اینهمه راه را میآیند.
و حالا که برگشته بودم، شاید جوابش را کمی فهمیده بودم.
برای همین بود که وقتی اتوبوس به سمت تهران میرفت، من به گذشته نگاه میکردم.
از آلمان تا تهران...
از تهران تا عراق...
از نجف تا کربلا...
چه راهی بود!
چه روزهایی بود!
چه آدمهایی در این مسیر دیدم!
چه مهربانیهایی!
چه اشکهایی!
چه خندههایی!
و چه لحظههایی که فقط خودم بودم و دلم...
دلم که گاهی جلوتر از من میرفت و گاهی از من عقب میماند.
حالا من برگشته بودم.
اما دلم؟
دلم هنوز همانجا بود.
هنوز در کوچههای کربلا قدم میزد.
هنوز به گنبد نگاه میکرد.
هنوز آرام زیر لب میگفت:
«السلام علیک یا اباعبدالله...»
و من در سکوت اتوبوس، برای اولین بار فهمیدم بعضی آدمها وقتی از زیارت برمیگردند، فقط به خانه برنمیگردند.
یک تکه از خانه دلشان را هم با خودشان میآورند.
من هم از کربلا چیزی با خودم آورده بودم؛
چیزی که در چمدان جا نمیشد.
نه میشد وزنش کرد،
نه میشد نشانش داد،
نه حتی میشد درست برای کسی توضیحش داد.
فقط میشد حسش کرد.
یک آرامش عجیب...
یک دلتنگی شیرین...
و یک حس عمیق که مدام در گوش دلم میگفت:
«این سفر تمام نشده...»
و شاید راست میگفت.
چون بعضی سفرها وقتی تمام میشوند، تازه در درون آدم شروع میشوند.
از اینجا تصمیم گرفتم نام سفرنامهام را به «از غربت آلمان تا آغوش کربلا» تغییر بدهم وحس واقعی دلم را به نام کانال بگذارم
Post #583
3