TGViewer
Channel Public Channel
answer⋆

answer⋆

@answerforu00

Subscribers
7
Photos
0
Videos
0
Links
92

Showing posts older than #149 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #147 34
قصه ی آوازِ باغ
باغ هنوز آواز می‌خواند؛
پرنده‌ها، برگ‌ها، حتی باد.
فقط من دیگر
صدای هیچ‌کدام را نمی‌شنیدم.
گویا این قلب، طوری شکسته بود
که حتی اوای باغ نیز نتوانست
صدایش را بپوشاند.
https://t.me/Melreivel
Post #145 32
قصه ی مرگِ زندگی
زندگی نمرد؛
فقط یک روز
آن‌قدر خسته شد
که دیگر برای زنده ماندن
تلاش نکرد.
و من ماندم
و شهری که هنوز نفس می‌کشید،
بی‌آنکه بداند
مدت هاست نوای زندگی را نمیشنود.
https://t.me/DeathinFog
  • 💘 1
Post #143 38
قصه ی لبخند باران
باران می‌بارید و من لبخند می‌زدم؛
نه از شادی،
از اینکه بالاخره آسمان هم بلد بود
چیزی را که نمی‌تواند بگوید، ببارد.
https://t.me/Erixcly_ra
Post #141 56
قصه ی اقیانوس خشم
خشمم را سال‌ها قورت دادم؛
آن‌قدر که درونم اقیانوسی شد.
هیچ‌کس نفهمید چرا دیگر گریه نمی‌کنم.
تا روزی که یک نفر،
فقط یک قطره دیگر به آن اضافه کرد.
و من، برای اولین‌بار،
به‌جای غرق شدن،
موج شدم.
https://t.me/Vodkyxa
  • 💘 2
Post #139 85
قصه ی بهشت تاریک
بهشتم را با دست‌های خودم ساختم؛
پر از گل، پر از نور، پر از آرامش.
اما شب که شد، فهمیدم
بهشت هم می‌تواند تاریک باشد؛
اگر در درون قلبت، جهنم را تمنا کنی.
https://t.me/tellmewu
  • 💘 1
Post #137 39
قصه ی انتهای شب
در قعر مهتاب،
زمانی که همه‌چیز ساکت می‌شود،
صدای قلبم را می‌شنوم؛
آرام و خسته اما هنوز هم تپنده.
شاید شب برای همین تمام می‌شود؛
تا یادمان بیندازد
تاریکی روزی فرار خواهد کرد.
https://t.me/thevoidinmychest
  • 💘 1
Post #135 34
قصه ی پری مهتاب
می‌گفتند مهتاب،
پری کوچکی دارد
که شب‌ها روی پنجره‌ها می‌نشیند.
هیچ‌وقت ندیدمش؛
اما هر شب که غم به خانه می امد،
نور ماه کمی بیشتر می‌شد.
شاید پری،
همان امید کوچکی بود
که شادی را از پنجره وارد میکرد
https://t.me/Ilove0you143
Post #133 39
قصه ی نمایشنامه‌ی آسیب
پرده که بالا رفت،
همه لبخند می‌زدند.
من اما نقش کسی را بازی می‌کردم
که هیچ‌ دردی را حس نمیکرد.
پرده که افتاد،
تماشاگرها دست زدند.
و من فهمیدم؛
برخی دردها
تنها زمانی احساس میشوند
که تماشاگری نباشد.
https://t.me/healing134
Post #131 20

Forwarded from m᥆᥆ᥒpᥲᥕ♬ (🪼﹒شاپرک . #)

   ★⋆..   ˚ .  .      
✦ این پیامو فورکنید تا بهتون بگم از عمق چنلاتون چه داستانی بیرون میاد و معروف ترین دیالوگش چی میشه
جوین باشین لطفا .⋆

Limit: تا وقتی خط بخوره
Post #129 52
افسانه ها میگفتند، پس از مرگش هیچ نشد.
نه انکه بگوییم بی استعداد یا نازیبا بود، مشکل این بود که روحش نمیدانست باید در راستای چه چیزی تلاش کند، باید خود را چه کند تا راجبش افسانه گویند،گویا نتایج غیر عالی را اصلا جزو نتایج حساب نمیکرد، بی استراحت فکرمیکرد تا انکه روحش غرق زخمی شد که خود ایجاد کرده بود.
https://t.me/werabspf
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →