The Legend of the Girl Who Listened to the Monsters
میگویند دختری بود که هیچوقت از هیولاها نمیترسید؛ شاید چون زود فهمیده بود بیشترشان پیش از آنکه هیولا شوند، چیزی را از دست دادهاند که دیگران هیچوقت دربارهاش نمیپرسند.
او به افسانههای قدیمی علاقه داشت؛ به زنانی که نفرین شدند، خدایانی که انتقام گرفتند، موجوداتی که نامشان قرنها با ترس تکرار شد، بیآنکه کسی داستان را از زبان خودشان بشنود. برای او هیچ اسطورهای فقط یک افسانه نبود. همیشه جایی میان خطوط، دنبال حقیقتی میگشت که تاریخ فراموش کرده بود.
میگفتند نگاه عجیبی داشت؛ نه از آن نگاههایی که آدم را میترسانند، از آنهایی که باعث میشوند ناگهان چیزهایی را دربارهی خودت ببینی که ترجیح میدادی پنهان بمانند. شاید برای همین بعضیها زیاد در چشمهایش دوام نمیآوردند.
اما خودش هیچوقت تلاش نمیکرد بیخطر بهنظر برسد.
میدانست زیبایی همیشه برای نجات دادن ساخته نشده و بعضی گلها درست کنار سم شکوفه میدهند.
و قدیمیها دربارهاش میگفتند:
او افسانهها را نمیخوانْد تا بفهمد هیولا چه کسی بوده؛
میخوانْد تا بفهمد چه کسی اول، هیولا را ساخته است.