The Legend of the Girl Who Heard People as Songs
میگویند دختری بود که باور داشت هر آدمی صدایی مخصوص به خودش دارد؛ بعضیها شبیه باران، بعضی شبیه پیانو در اتاقی خالی و بعضی شبیه آهنگی که فقط یکبار شنیده میشود اما سالها در ذهن میماند.
او آدمها را با حرفهایشان به خاطر نمیسپرد؛ با حسی که بعد از رفتنشان در فضا باقی میماند میشناخت. برای همین چیزهای کوچک برایش اهمیت عجیبی داشتند؛ یک جمله، یک تاریخ، یک آهنگ، یا حتی سکوتی که درست در لحظهی خاصی اتفاق افتاده بود.
میگفتند قلبش شبیه دفترچهای بود که هیچ صفحهای از آن کاملاً سفید نمیماند. بعضی نامها با جوهر پررنگ نوشته میشدند، بعضی کمرنگ، و بعضی آنقدر پاک شده بودند که فقط ردشان زیر نور دیده میشد.
با این حال، هنوز به هماهنگی باور داشت؛ به اینکه شاید روزی کسی پیدا شود که حضورش نیازی به تغییر دادن هیچ نت دیگری نداشته باشد.
و شاید تمام چیزی که میخواست همین بود؛
نه عشقی که دنیا را به هم بریزد،
بلکه کسی که وقتی وارد زندگیاش میشود،
برای اولینبار همهچیز سر جای خودش صدا بدهد.