The Legend of the Girl Who Archived What Others Forgot
میگویند دختری بود که چیزهای فراموششده را دور نمیریخت. نامههای قدیمی، عکسهای تار، آهنگهایی که دیگر کسی گوش نمیداد و خاطرههایی که بقیه ترجیح میدادند از یاد ببرند، همه جایی در جهان او پیدا میکردند.
اتاقش همیشه بوی چیزی شیرین میداد؛ نه آنقدر شیرین که کودکانه باشد، بیشتر شبیه مزهای که آخرش کمی تلخی روی زبان میماند. خودش هم همینطور بود؛ در نگاه اول نرم و روشن، اما هرچه بیشتر میماندی، چیزهایی پیدا میکردی که با ظاهر آرامش جور درنمیآمدند.
میگفتند عادت عجیبی داشت؛ بعضی آدمها و بعضی لحظهها را نه در قلبش، بلکه در ذهنش بایگانی میکرد. هیچچیز واقعاً حذف نمیشد، فقط به قفسهای دورتر میرفت؛ جایی که کمتر دیده میشد، اما هنوز وجود داشت.
و شاید برای همین هیچکس مطمئن نبود وقتی لبخند میزند، به چیزی که حالا مقابلش است فکر میکند یا به چیزی که سالها پیش تمام شده.
تنها چیزی که دربارهاش با اطمینان میگفتند این بود:
بعضی آدمها گذشته را پشت سر نمیگذارند آن را مرتب میکنند، میبندند،
و در جایی نگه میدارند که فقط خودشان کلیدش را دارند.