The Legend of the Shadow That Followed the Wind
میگویند سالها پیش، در خانهای که همیشه یک پنجرهاش رو به شب باز میماند، سایهای سیاه رفتوآمد میکرد. هیچکس نمیدانست از کجا آمده، فقط میدانست برخلاف باقی سایهها، همیشه به همان پنجره برمیگردد.
بعضیها میگفتند آن خانه را خودش انتخاب کرده بود.
بعضیها هم میگفتند انتخاب، واژهی دقیقی نیست؛ شاید فقط جایی پیدا کرده بود که خیال میکرد میتواند نام خودش را روی سکوتش بگذارد.
سالها گذشت و کسی به رفتنش فکر نکرد.
تا شبی که باد آمد.
باد عجیبی هم نبود؛ نه درختی شکست، نه چراغی خاموش شد. فقط صبح که شد، ردّی که همیشه روی لبهی پنجره میماند، دیگر آنجا نبود.
صاحب خانه هیچوقت دربارهی آن شب و ناپدید شدنش حرف نزد.
فقط بعدها، هرکس از او درمورد نبود آن سایهی سیاه میپرسید، میگفت:
چیزهایی که با طوفان میروند، شاید واقعاً گم شده باشند. اما آنهایی که با یک نسیم راهشان را عوض میکنند، احتمالاً هیچوقت آنقدر که فکر میکردی، نمانده بودند.