از شهودگرایی مور تا مداخلهگرایی کینز: تحلیلی بر فروپاشی معرفتشناختی و خطای روششناختی در اقتصاد کلان
۱ از ۳
گذار از راهروهای فلسفی کمبریج به سیاستگذاریهای اقتصاد کلان، نمایانگر یکی از عمیقترین جهشهای معرفتشناختی در قرن بیستم است؛ جایی که «شهودگرایی اخلاقی» جورج ادوارد مور، در دستگاه فکری جان مینارد کینز دچار دگردیسی شده و در نهایت به ابزاری برای توجیه «شکست بازار» و «مداخله دولت» بدل میگردد. برای درک این انحراف ساختاری، باید مسیر تکامل و سپس فروپاشی این ایده را از مبانی فلسفی تا نظریه پولی واکاوی کرد و سپس با اتکا به خرد نقادانه کارل پوپر و کنششناسی مکتب اتریش، بنیانهای آن را به نقد کشید.
بخش اول: بنیانهای فلسفی ادوارد مور؛ رئالیسم و شهودگرایی مستقیم
جورج ادوارد مور در کتاب «مبانی اخلاق» (Principia Ethica) چارچوبی را بنا نهاد که مبتنی بر رئالیسم مفهومی و شهودگرایی بود. از منظر مور، مفهوم «خوب» (Good) کیفیتی بسیط، غیرقابلتجزیه و دارای واقعیتی عینی و مستقل از ذهن انسان است. برای درک بهتر این سادگی و عدم امکان تجزیه، مور از تمثیل رنگ «زرد» استفاده میکند؛ همانطور که شما نمیتوانید رنگ زرد را برای کسی که آن را هرگز ندیده تعریف کنید و تنها میتوانید به مصادیق آن اشاره کنید، مفهوم «خوب» نیز قابل تقلیل به اجزای دیگر یا مفاهیم مادی نیست. این رویکرد به رد قاطع «مغالطه طبیعتگرایانه» (Naturalistic Fallacy) در فلسفه مور میانجامد. به این معنا که هرگونه تلاش برای تعریف کردن خیر و خوبی بر اساس ویژگیهای طبیعیِ قابل اندازهگیری مانند «لذت»، «بقا» یا «سودمندی»، از نظر مور یک خطای منطقی فاحش است.
بنابراین، او استدلال میکرد که انسان این واقعیت عینی را نه از طریق استدلال قیاسی، محاسبات تجربی یا تقلیل به مفاهیم طبیعی، بلکه صرفاً از طریق یک «شهود عقلی مستقیم» (Direct Intellectual Intuition) درک میکند. در این پارادایم، ارزشها و حقایق بنیادین در قلمرویی عینی قرار دارند و به صورت بدیهی و بیواسطه بر ذهن آشکار میشوند. فاعل شناسا تنها گیرنده و بازتابدهنده منفعلِ این تشعشعات عینی است. تبعات چنین نگاهی این است که شناخت به یک امر «صفر و یک» تبدیل میشود: یا شما با شهودِ سالمِ خود آن حقیقت عینی را میبینید، یا از نظر عقلی دچار نوعی کوری هستید و هیچ استدلال تحلیلی نمیتواند شما را به حقیقت برساند.
بخش دوم: کاربست فلسفه مور در روششناسی کینز و بنبست عدمقطعیت
کینزِ جوان، این ساختار معرفتشناختی را از اخلاق وام گرفت و در کتاب «رسالهای در باب احتمال» وارد نظریه شناخت کرد. او احتمال را نه یک توزیع آماری، بلکه یک «رابطه منطقی عینی» میان مقدمات و نتیجه تعریف کرد که ذهن انسان آن را به صورت شهودی درمییابد. اما هنگامی که کینز این چارچوب را به عرصه اقتصاد واقعگرایانه و بازار سرمایه منتقل کرد، دستگاه فکری او با سدی به نام زمان و «عدمقطعیت رادیکال» برخورد کرد.
در افق بلندمدت سرمایهگذاری، برخلاف بازی رولت، هیچ داده عینی، فرکانس آماری یا مقدمه منطقیِ پایداری برای آینده وجود ندارد. در این خلأ دادهها، آن رابطه منطقی عینی که قرار بود موضوع شهود قرار گیرد، ناپدید میشود. در نتیجه، ابزار «شهود» در برخورد با عدمقطعیت رادیکال دچار اعوجاج، تاریکی و سردرگمی ساختاری میشود. کینز دریافت که در بازار واقعی، انسانها نمیتوانند آینده را به صورت منطقی و شهودی محاسبه کنند؛ زیرا آینده هنوز خلق نشده است.
بخش سوم: ظهور روحیات حیوانی و توجیه شکست بازار
با فروپاشی امکان محاسبه عقلانی و ناتوانی شهود در غیاب دادههای عینی، کنشگر اقتصادی طبق منطق باید فلج شود. اما کینز برای توضیح چرایی تداوم سرمایهگذاری، مفهومی روانشناختی به نام «روحیات حیوانی» (Animal Spirits) را جایگزین شهود عینی کرد. روحیات حیوانی در اندیشه کینز، یک نیروی محرکه غریزی، نامعقول و ناخودآگاه (A Spontaneous Urge to Action) است که انسان را به جای انفعال، به عمل وامیدارد.
این چرخش، نقطه آغازین نظریه بحران کینز است. از آنجا که سرمایهگذاری خصوصی نه بر پایه محاسبات صلب، بلکه بر امواج شکننده خوشبینی غریزی (روحیات حیوانی) استوار است، این سیستم ذاتاً مستعد نوسانات شدید روانی است. کوچکترین تردیدی میتواند این خوشبینی کور را به وحشت تبدیل کند. در این حالت، میل به سرمایهگذاری سقوط کرده و جامعه دچار «ترجیح نقدینگی» (Liquidity Preference) شدید میشود. کینز این انقباض روانی-غریزی را تحت عنوان «شکست بازار» تئوریزه کرد؛ سیستمی که به ادعای او، هیچ مکانیسم خودتنظیمگری برای خروج از رکود ندارد.
Post #4797
53
Forwarded from تریبون آزاد (parsa)