- اعدامِ یک ایرانیِ خوب: علیسینا مصطفوی
علیسینا مصطفوی را کشتند تا «شورِ زندگی» را یکبارِ دیگر در ایران و ایرانی کشته باشند. دهها هزار علیسینا را در آن دو شب کُشتند ولی دیدند که این ملّت در مرگبارترین دورانِ ایران هم به سلطهٔ «رژیمِ مرگ» گردن نمیگذارد. میکُشند تا این واقعیت را انکار کنند. میکُشند تا ترسِ سقوط را که شب و روز خودشان و آدمکشها و مهرههایشان را رها نمیکند مخفی کنند.
علیسینا مصطفوی پیش از آنکه بهدستِ رژیم اعـدام شود از زلزلهٔ بم زنده گذشته بود. ویرانیِ زادگاهش را به چشم دیده بود. حکومتی را دیده بود که کسبوکارش مرگ است و در ویرانههای شهرِ دوهزارساله هم به فکرِ غارت و سرکوب است. مرگِ ندا را دیده بود، مرگِ نوید و پویا و نیکا و خدانور و مرگِ همدوشهایش در خیابانهای دیماه را دیده بود. مرگ را دیده بود و طرفِ زندگی را گرفته بود.
در دفاع از دخترش با اوباشِ حکومتی زدوخورد کرده بود. تصاویر و جملاتش داد میزند که رفیقباز و خانوادهدوست بوده. خوشمشرب و خوشخنده بوده، اهلِ شعر و سفر و شبنشینی و بزنبرقص و کار و کمک و همهٔ آن چیزهایی که یک «ایرانیِ خوب» و «زندگیبلد» را در روزگارِ ما تعریف میکند. علیسینا مانندِ بسیاری از شهروندانِ ایران طبیعتدوست و حیواندوست بود. به گربهها و سگهای ایران میرسید. حالا گیاهان و گربهها و سگهای ایران هم در سوگش میگریند.
چهچیز او را به هیمالیا کشانده بود؟ چه چیز جز تجربهٔ نزدیک از مرگ و «شورِ زندگی» میتوانست او را به آن «دوزخِ سرد» بکشاند؟ چهچیز میتوانست تار در دستِ آن بمیِ زخمی بگذارد و موسیقیِ ایرانی را در جانش به جنبش دربیاورد؟
چهچیز جز «عشق به ایران» او را راهیِ کوهها و دشتهای دوردستِ میهن کرده بود؟ چهچیز جز آرزوی یک «ایرانِ خوب» او را به خیابان کشاند؟ هم در ۱۴۰۱ و هم در ۱۴۰۴ پا به خیابان گذاشت، چنان که گام بر گردهٔ کوهها و نشیبِ درهها گذاشته بود. میهنش را چنان ساده و ژرف دوست داشت که مادرش را. میهن برایش پروژهای نبود که از حکومتی برای نمایشِ دوستداشتنش دستمزد بگیرد؛ زادگاه و مرگگاهی بود که میارزید برای آزادی و بازپسگیریاش خطرها کرد.
رژیمِ مرگ او را به دار کشید چون او پیش و بیش از هرچیز یک ایرانیِ خوب بود که زندگی و آزادی میخواست. جرمِ جرمهایش این بود که این هردو را با برگشتنِ پهلوی ممکن میدید و همچون میلیونها ایرانیِ دلیر باکی از نشاندادنِ اندیشه و باورش نداشت. همین کافیست تا بقایای ضحاک خونش را حلال بدانند و بقایای ۵۷ اعدامش را عادی یا حتا لازم تلقی کنند. پهلویخواهی در ذهنیتِ رژیم و نیروهای ۵۷ جرمی سزاوارِ مرگ و بایکوتِ توأمان است.
شاید او را هم مثلِ دیگر شیرهای عاشقمان در کویر و بیابانهای دور از خانمانش خاک کنند مبادا که در یادِ کسی بماند. خواهند دید که نامش بر قلهٔ هر کوه و در هر درهٔ این سرزمین طنینانداز میشود. جانش را بر سرِ دار گرفتند اما نامش در حافظهٔ هر ایرانیِ خوب و در دره راگه و در قلبِ دماوند زنده میماند تا اراده به بازپسگیریِ ایران خاموشی نگیرد.
آزاد عندلیبی
سردبیر مجلهٔ بارو
ــــــــــــــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
Post #2948
7.41K