سیزده به در!
داستان، داستان عشق بی پایان شهریار به ثریاست.
در اواخر دوران تحصیل خود، شهریار با ثریا، فرزند یکی از سرهنگان ارتش، آشنا شد. این آشنایی به دیدارهای مکرر و به دوستی بین این دو منتهی شد، اما پس از گذشت مدتی، رفتار ثریا تغییر کرد و دیدارها کاهش یافت!
این اتفاق ناشی از فشار خواستگاری حکومتی بود که نهایتاً ثریا مجبور به ازدواج با او شد، «چراغعلی سالار حشمت»، پسرعموی رضا شاه!
اما عشق شهریار به ثریا، اجازه نداد که او تا سالها به عشق دیگری فکر کند، تا جایی که میگویند شهریار را عشقش به ثریا شاعر ساخت!
پس از سالها دوری از عشقش ثریا، در روز سیزدهم نوروز، به طور اتفاقی با معشوقهی دوران جوانیاش روبرو شد که با همسر و فرزندِ در بغلش برای تفریح به پارک آمده بود. شهریار و ثریا به یکدیگر نگاه میکنند، اما سر هیچ صحبتی باز نمیشود و شهریار این شاهکار را میسراید:
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
✍️
امیرمهدی زینلزاده
#ادبی💊
@amphetamine_mag