مگر میشود بدرود گفت؟
صدای سه تاری که در گوش ناشنوایمان طنین میاندازد
و خاک وطنی که زیر پای بی حسمان گز گز میکند
و عطری پر از دود، که هوش از سرمان میبرد
مگر میشود بدرود گفت؟
این خیابانِ به خون آعشته ی پر از سرو را
یا که نگار تُرک تَرَک خورده ی سقف کاخ گلستان را
یا که تمثال غم گسیل پر از اشک آزادی را
مگر میشود بدرود گفت؟
غم پنهان شده در خنده های بازاری ها
تپش قلب پر از ترس و زیبایی عاشق ها
گیسوی های حنایی شده از شرم دختر ها
نمیشود بدرود گفت
نمیشود رفت
نمیشود
حقا که نمیشود
✍️محمدامین کریمی
💊 @amphetamine_mag
Post #44
1.45K