🍁 پاییز، یک مقولهی بالای هجده است...
... بعد، بزرگتر شدیم؛
فصلِ گیجِ عشقبازی
گذشت و گذشت تا خیلی بزرگتر شدیم؛
اینبار، نوبتِ عاشقی بود؛
نوبتِ بینِ مریض
میپرسی چطور...!؟
الآن برایت میگویم...
مثلاً شهریور که میشد:
بیخودی، اوقاتتلخی میکردیم با هم؛
الکی بینِ خودمان دعوا راه میانداختیم؛
و آخرش هم قهرهای قلّابی
چرا...!؟
خب معلوم است...!
میخواستیم غمِ جادویی و مستانهٔ پاییز را در تنهاییهای خودخواسته و خودساخته، خالصتر بچشیم و سر بکِشیم؛
شاعرانهتر
اندوهپرستانهتر...
آنگاه دست در جیب و در خود فرو رفته، قدمهای انفرادی را به سرگردانیهای تفنّنی در خِشخِشآبادِ کوچهپسکوچههای یادایاد، هدایت میکردیم؛
تا پساز تأخیری، خودآزارانه، امّا دلخواه، تشنهتر از قبل، در لذتِ آشتیهای زمستانی، خفه شویم...
غرق شویم؛
همچون آدمبرفی در مصافِ دودکشها و اگزوزها و آفتابِ یرقانی...
امّا حالا دیگر، بیشاز ظرفیّت، بزرگ شدهایم...
بهسلامتیِ آن قهرهای قلّابی، زندگیهای قلّابی، قالب کردهایم به خود؛
تا همچُنان کنجکاوِ جنسِ مرگ بمانیم و در هیجانِ بیشکل و رنگش، شناور شویم؛
همچون زهرِ ماری که در پوششهای رنگ و وارنگ و بَراق، برایمان تجویز میکنند بهاسمِ کپسول...
...و معایناتِ بالینی، همچُنان ادامه دارد؛
تا آخرین مصارفِ بسترها...
□ امیرحسین دیبایی
چالوس | شهریور ۹۷
@amir1972diba