💎 #دکلمه 💎
صبحِ زود از خونه زدم بیرون؛ رفتم از خیابون گذشتم، یه پیاده رو طولانیو رفتم و رسیدم به مترو، نشستم تو مترو و رفتم اون سر شهر، نشستم تو پارک و به پدربزرگ و مادربزرگهایِ پیری که باهم قدم میزدن نگاه کردم. چند ساعت بعد به خودم اومدم و دیدم ظهر شده؛ پاشدم راه افتادم، تو راه که از جلوی یه کافه میگذشتم، دوتا جوون یا بهتره بگم دوتا عاشق دیدم که نشسته بودن روبروی هم و درحالی که داشتن به چشمهای همدیگه نگاه میکردن، از ته دل میخندیدن؛ چند دقیقهای خیره شدم بهشون و دوباره به راهم ادامه دادم. رسیدم به مغازهی اسباب بازی فروشی و از پشت شیشه دیدم یه پدر و مادر دارن برای دختر کوچولوشون اسباب بازی میخرن؛ بیشتر از دختر بچه، مادرش خوشحال بود و لبخند میزد. دوباره به راهم ادامه دادم؛ راستی، تو راه ماشین عروس هم دیدم و وایسادم تا رد شدنشون نگاهشون کردم و کلی برای خوشبختیشون دعا کردم. تا غروب و تاریک شدنِ کاملِ هوا توی شهر مثل کسی که یه چیزِ خیلی با ارزش گم کرده باشه و تا پیداش نکرده آروم نشه، سرگردون بودم. همهی ساعتهایی که اون بیرون تو شهر داشتم قدم میزدم، به این فکر میکردم که تو چرا رفتی؟! چیشد که فکر رفتن زد به سرت؟! کم دوستت داشتم؟ کم نگرانت بودم؟ کم حرف زدم از احساساتم نسبت بهت؟ چی کم گذاشتم؟! چی باعث شد که بری؟! ساعتها تو این شهرِ لعنتی قدم زدم و فکر کردم به اینکه اگه تو نمیرفتی و میموندی، الان چقدر حالمون کنار هم خوب بود.
📚#خسته_از_پرواز𖤓 𝄟🦅⍣᭄
𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎✨≛@aminf16m≛✨™