♠️ #دکلمه ♠️
ازم پرسید که اگه برم یک جای دور چیکار میکنی؟
دستش رو رها کردم و گفتم:باز حرف رفتن زدی؟
من تازه تورو پیدا کردم،تو بری دیگه برام هیچی نمیمونه،تو برام معنی هیچی رو میدی تو زندگیم..میفهمی چی میگم؟ "هیچی"!
قدم به قدم و دست در دست هم خیابون ولیعصر رو راه میرفتیم تا برسیم به همون کافه همیشگی،که یکدفعه ایستاد و چشمانش را ریز کرد و با لحن کودکانه پرسید:
اینجا کجاست؟؟
و من گفتم:
خب...خیابون ولیعصره دیگه
موهای سیاهش رو با انگشتش پشت گوشش گذاشت و دست به سینه ایستاد و گفت:
نه!کامل بگو!دقیق!!
گفتم:
خیابون ولیعصر.بعد از تئاتر شهر.بغل بانک ملی.پلاک5
دستاش رو باز کرد و با چال لپ روی صورتش گفت:
اینجا خیابون ولیعصر.بعد از تئاتر شهر.بغل بانک ملی.پلاک5،دوستت دارم،باشه؟؟
دیوونه هربار که میخواست به من بگه دوستت دارم یا آدرس رو میپرسید،یا ساعت رو
میگفت این باعث میشه که اگه خدایی نکرده با کسی از اینجا رد شدی، صدای دوستت دارمِ من تو گوشت باشه و با هرکی که بودی باز به خودم برگردی..
هیچ دقیقه ای رو از این ۲۴ ساعت جا نذاشته،تمام دقایق رو ازمن پرسیده تا هروقت هرجا که ساعتم رو نگاه کردم بدونم که دوستم دارد..
روی تک تک نیمکت هایی که توی پارک ها و پیاده رو ها بود مینشست و بغلم میکرد و جلوی همه من رو میبوسید..
به قول خودش روم قلمرو تعیین میکرد و میگفت:هرکس دستش، لبش،اصلا نگاهش بهت بخوره مرگش حتمیه،خب؟؟
میگفت اصلا من به اندازه تمومِ نیمکت های دنیا دوستت دارم،حواست باشه هیچوقت روی این نیمکت ها بدونِ من نشینی،خب؟؟
تجریش،شریعتی،ولیعصر،تئاتر شهر،سیِ تیر،همه جا ، همه جای تهران به من گفته بود دوستت دارم
طوری شده بود که از دلتنگیش تنها تو خیابون ها هم نمیتونستم راه برم..هرروز وابستگیم بیشتر میشد، طوری که دیگه نمیتونستم خودم رو بی او تصور کنم
یک شب خیلی غیرمنتظره پیام داد که دارم برای همیشه از ایران میروم.
خندیدم و گفتم : نازی خوبی؟؟
گفت نه و داشت گریه میکرد.
گفت: امیر..؟ تهران...فرودگاه امام...دوستت دارم..باشه؟؟
رفتم فرودگاه و بغض پشت سینم مشت میزد..معنی دوری رو داشتم لحظه به لحظه در این فاصله یک قدمی حس میکردم و نمیتونستم کاری کنم
زد به شیشه، ساعتش رو نشون داد و من به وقت رفتن هم دوستش داشتم
حال پنج سال گذشته و او در ساعت ها و خیابان ها دوستت دارم هایش را یخ زده است.
در بالکن کام آخرِ سیگارم رو میگیرم که صدایِ زنِ غریبه ای از آشپزخانه میاد که برای شام صدام میکنه
صدا نزدیک تر میشه
میاد کنارم می ایسته و میگه : به چی فکر میکنی عزیزم؟
و من هم میگم:به" هیچی"
.
#امیرحسین_سرمنگانی
📚#خسته_از_پرواز𖤓 𝄟🦅⍣᭄
𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎✨≛@aminf16m≛✨™