متین دولتخواه
«هر کس بداند «چرا»، با هر «چگونه»ای میسازد.»
فردریش نیچه
من به شخصه برای برخی از مشکلاتم به درمانگر مراجعه کردم و اطرافیانم را نیز گاهاً در صورت نیاز و تا آنجا که صلاحیت داشتهام، تشویق به این کار نمودهام. نقد روانشناسی به عنوان یک علم و روشی برای بهبود اختلالات روحی و روانی نیز، حیطهای است که به هیچ عنوان نمیخواهم و نمیتوانم در آن وارد شوم، مراد از این متن، صرفاً بیان کاستیای است که در این فرآیند وجود دارد و به نظر در مبانی بنیادی این رشته سرچشمه میگیرد.
روانشناسی، خصوصاً شاخههایی از آن که سعی میشده به صورت علمی، عملی، نظاممند و آکادمیک پیشبرده شوند، عمدتاً در مورد «چگونگی»هاست. اینکه چگونه اضطراب را مدیریت کنیم، چطور افسردگی را سرکوب کنیم و یا به چه شکل با خاطرات تلخ خود کنار بیاییم. اما به همین سبب، روانشناسان مجرب به طور جدی از دادن توصیههای مستقیم به مراجعان خود خودداری میکنند و صرفاً سعی میکنند عادات و رفتار او را برای حل مشکل اصلاح کنند. این رویکرد، به قطع برای بسیاری از کسانی که با مشکلاتی از این دست به طور جدی دست و پنجه نرم میکنند مفید است، اما آیا میتواند مشکلات عام همهی ما را نیز حل کند؟
به آمارهای افسردگی، اضطراب اجتماعی و مشکلات مزمن و کوچک روانی کشورهای توسعهیافته بنگرید. تمام آنها در چند سال اخیر، رشدی عجیب داشتهاند؛ عجیب از این منظر که ما یقیناً در بهترین شرایط تاریخ بشری از حیث دسترسی به امکانات، نزدیکی به لذائذ و دوری از رنجهای کهن گونهی انسان مثل گرسنگی و شرایط آب و هوایی نامساعد زندگی میکنیم. با این حال، تمام این پیشرفتها، موجب نشده به بهشتی ابدی دست بیابیم. آنچه که به نظر من میآید، این است که این مشکلات نه مربوط به چگونگی زیستن، که در مورد «چرایی» زیستن ماست. امری که روانشناسی، و نسخههای عامیترش مثل مدیتیشن، قانون جذب و یا حتی مبلغان مصرف مواد مخدر جدید و... در موردش سکوت میکنند.
پرسش در مورد اینکه «زندگی خوب چیست؟» یکی از مهمترین نقاط شروع فلسفه است. نقطهای که در امتداد آن اموری مثل فضیلت، حرمت نفس و اخلاق پدیدار می شوند. من به هیچ عنوان از شرایط جوامع پیشاصنعتی بشری دفاع نمیکنم، اما فکر میکنم «مذهب»، فارغ از آنچه در مورد منبع آن فکر میکنیم و یا اینکه چه اثراتی بر دیگر مسائل بشری دارد، پاسخی است به همین سوال. سلسله اصول و قواعدی که به «مومن» میگوید چرا زندگی میکند و چگونگی زیستنش را نیز بر اساس همون اصول تنظیم مینماید. طبیعتاً ما نمیتوانیم پس از تمام تحولات، به شکل اولیه مذهب باز گردیم، اما پیشرفتهای سترگ علمی و فنآورانه و نهادهای اجتماعی و فرهنگی جدید، چیزی در مورد مسئلهی بنیادی طرحشده به ما نمیگوید. در دنیای امروز، نبود یک جواب مطمئن به این سوالات که «چرا زندگی میکنیم؟»، «چرا باید «خوب» زندگی کنیم؟» و «خوب زیستن به چه معناست»، خلأ واضحی را به وجود آورده است که معضلاتش میتواند از قحطی و سوز سرمایی که کابوس رعایای قرون وسطایی بود نیز وحشتناکتر باشد. علاوه بر مشکلات ریز و درشت درونی، به جنبشهای رادیکال متأخر، خصوصا «داعش» بنگرید. اینکه چطور جوانانی از اروپا به جنبشی با آن سطح از خشونت و بیرحمی و بدویت میپیوندند تا حس کنند زندگیشان «معنا» دارد.
بدون دانستن چرایی، دنبال چگونگی گشتن به مانند راه افتادن به سوی یک سراب در بیابان میماند؛ جستجوی جواب پرسشهای بنیادی، در قالب فلسفه، ادبیات، هنر و یا سنتهای مذهبی و فرهنگی و یا در هر قالب فردی دیگری، تنها شکل ممکن برای زیستی فضیلتمندانه و «سالم» است و توصیههای روانشناسانه نمیتواند جواب کاملی برای آنها باشند.
@Americanpragmatism
@youngconservative