مرز
رهپوش سیاه و چند ردیف
شمشاد و شاخِ بیسر
بیپا
تا صحنه از سرگرانی
کم نگذاشته باشد
پس یک دست خرگوش
بُر میخورد در تیرگی
و دستههای پرندگان
ـــ نه که میدانند طفلکیها
تکبهتک از آن بالا
میافتند ناغافل ـــ
میچسبند به تختهسنگهایی اینجا و
شانههای بازمانده از آدمیانی آنجا
- مجالِ جمع کردن و بار بستن و الوداع نباشد؟
- نباشد!
- و راستی،
چند لحظه برای برداشتنِ
دستنویسِ آخرین طرح و
چند عکس و
ـــ صبر کن، صبر کن ـــ
پروانهای خشکشده
لای یکی کتاب؟
- نه!
قارچهای عظیمی سر برآورد
سفید
بهموازات خط مرزی
تا جانپناه مور و ملخ باشد
که بیگریز
پایی در این سوی دارند و
راهی به آن سویْ نه
ساعت نزدیک است
نزدیک است ساعت فراموشی
و تنها چیزی که به یاد خواهد آمد
قطرهای آویخته از ناودان باشد
کاین شبها
یکسره
خیره ماندهایم به آن
و نمیدانیم
چه میشود
تهران ـ ۲۱ تیر ۱۴۰۵
@alisatvatiqale
Post #324
899