رهلی بازار
- کجایی، پسرعمو؟
کجاوندی که پیدایت نبوده
پیدایت نیست؟
اینجا چه میکنی
در بازار رنگرزان؟
ـ عارضم که
سیاهی میرود چشم
در آفتاب نیمروز،
خطوط منظره در هم میریزد،
خیابان خاقانی
غرق میشود در سراب و خب،
باز کش میآید و از نو
غرق میشود در سراب نو.
ناگاه تلواسه میگیردم که شاید
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
جز قاب سیاه مالویچ
عظیم و سیاه
چیز دیگری نیاید به دید
زیرا که خب،
نور غالب
کجا رخصت تماشا میدهد؟
تلواسه میگیردم و ناچار
پناهنده میشوم
از زل آفتاب
به سقف و سایهٔ بازار رنگرزان
ـــ هفتهای دو روز
حوالی ظهر ـــ
تا تیز کنم چشم و خب
همچنان
مجال دیدنم باشد
تا روز واقعه که میرویم
جملگی
به داغ بلندبالایی
از آن بالای داغ
در خود ببینم هنوز
که میتوان رنگها را بیرون کشید
از رنگها
و نخها را
از نخها
ــــ گیرم که از این دشت بلا
جز داغ
جای دیگری برای رفتن نمانده باشد
اما از اینها گذشته
شما خودْ کجاهایی؟
در چه احوالی؟
ـ من که ریا نباشد
ــــ از شما پنهان نیست ــــ
من
کجاوندگارم
خداوند جا و
خداوند کجا
ملاحظه میکنی، همشهری؟
روح مکان در کالبد خاکی من
یا روح من
در کالبد خاکی مکان
و ارواح نفوس مرده و زنده
در کالبد خاکی مکان و من ــــ
فرقی نمیکند که چطور استکان بچرخد
بر کدام صفحه
زیرا که من
احضار میشوم
بلکه حاضرم هر بار
خاصه در بازار رنگرزان
زیرا که در سمت درست تاریخ ایستادهام
آن دستِ خیابان خاقانی
ـ چه مسخره!
ـــ در سمت درست تاریخ ـــ
چه وحشتناک!
آخر چطور تاب میآوری
آفتاب نیمروز را؟
چطور آب نمیشوی
از فکر آن داغ
که هم در سینه مینشیند
هم بر پیشانی؟
چطور میبینی
ــــ اگر که اصلاً ببینی ــــ
وقتی که نور
چشم را میبندد
و دهان را وا میگذارد
بلکه وامینهد
در سمت درست تاریخ؟
لابد که درست میشود، فلانی!
همهچیز درست میشود.
یعنی که خب،
بگذار من بنده رفته باشم
در نخ این رنگها و
ناپیدا باشم
در رنگ این نخها.
تهران-۶ و ۷ تیر ۱۴۰۵
علی سطوتی قلعه
@ParhoonArt
Post #322
1.12K