چشم بگشای! صبح است عزیزم، دست و پای زمان را رها کن
یا مرا باز یک بار دیگر، با همان اسم کوچک صدا کن
چشمهایت، دو آن روح نبضت، قهوهایهای مایل به سبزت
آن دو مشکلگشایان بغضت را برای غزلگوت وا کن
چشمهایت، دو آتشفشانت، چشمهای پر از آسمانت
را برای دل عاشقانت با من خاکیات آشنا کن
گفته بودی که شاید بیایی، آه! ای کاش... باید بیایی
پادشاهی مؤید بیایی... خیرهای بدون ریا کن*
با نگاهی به مردی شکسته، مردی از شعر و آهنگ خسته
دستهگل از غزل دستهدسته... دین این سالها را ادا کن
شعرهایم گر از غم مکدر بود شرمندهام، گونهام تر
بود، شرمنده؛ حالا بیا در ساحل چشمهایم شنا کن
دوردستی ولی باب میلم، اختر بینشانم، سهیلم
راهبند غزلها، فُضیلم*! یاغیِ گیسویت را رها کن
گاهگاهی غزلنوش من باش، من زبان دلم، گوش من باش
غرق در بحر آغوش من باش، بچگی کن، هوس کن، خطا کن
گفت: « امشو عزیزت عروسه»، گفت: « آخی که خیلی ملوسه»
مادرم گفت، با اشک و بوسه: « این همه... دختری را سوا کن»
عشق مردافکنت شاعرم کرد، پیچ و تاب تنت شاعرم کرد
بوی پیراهنت شاعرم کرد، دکمه به دکمه آغوش وا کن
#علی_شیبانی
*غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
(حافظ)
*فضیل عیاض: راهزنی که توبه کرد و از بزرگترین عرفای تاریخ شد
@ali_sheybanee
Post #709
409
- ❤ 7
- 👏 3
- 👍 2