📌 آقای ظریف، مذاکره با آمریکا پایان تحقیر چین نبود؛ محصول قدرت و محاسبات راهبردی بود!
📚 روایت آقای ظریف از دیدار مائو و نیکسون، بیش از آنکه بازخوانی تاریخ باشد، تلاشی برای اثبات یک گزاره سیاسی است: اینکه نشستن پای میز مذاکره با آمریکا میتواند به تحقیر یک ملت پایان دهد. اما مشکل اینجاست که تاریخ چین، دستکم به این سادگی، با این روایت همراهی نمیکند.
🗓️ چینیها معمولاً پایان «سده تحقیر» را به سال ۱۹۴۹ و تأسیس جمهوری خلق چین نسبت میدهند؛ دورهای که از جنگهای تریاک در قرن نوزدهم آغاز شد و با مداخلات خارجی، قراردادهای تحمیلی و اشغالگری همراه بود. از این منظر، مائو حدود ۲۳ سال پیش از ملاقات با نیکسون، پایان آن دوره را اعلام کرده بود. چین در سال ۱۹۶۴ به سلاح هستهای دست یافت و در سال ۱۹۷۱ نیز کرسی دائمی شورای امنیت سازمان ملل را به دست آورد. حالا باید باور کنیم کشوری که انقلاب کرده، حاکمیتش را تثبیت کرده و به قدرتی هستهای تبدیل شده بود، تازه در سال ۱۹۷۲ و با دستدادن مائو و نیکسون از تحقیر تاریخی رهایی یافت!
♟️ اما اشکال اصلی فقط در جابهجایی تاریخ نیست؛ مسئله، وارونه نشاندادن منطق روابط بینالملل است. نیکسون برای بخشیدن عزت به چین راهی پکن نشد. آمریکا درگیر رقابت راهبردی با شوروی بود و میخواست از شکاف میان مسکو و پکن برای تغییر موازنه قدرت استفاده کند. چین نیز پس از تشدید اختلافات و درگیریهای مرزی با شوروی در سال ۱۹۶۹، نزدیکی به واشنگتن را فرصتی برای کاهش فشار امنیتی میدید. هر دو طرف به دلایل مشخص و محاسبهشدهای به یکدیگر نزدیک شدند؛ این نه داستان اعطای احترام از سوی آمریکا، بلکه نمونهای کلاسیک از دیپلماسی مبتنی بر منافع ملی بود.
🔎 واقعیت دیگری هم وجود دارد که در این روایت کمتر دیده میشود: آمریکا تا سال ۱۹۷۹ جمهوری خلق چین را به رسمیت نشناخت و برقراری روابط رسمی دیپلماتیک میان دو کشور هفت سال پس از سفر تاریخی نیکسون اتفاق افتاد. بنابراین، اگر صرف مذاکره و ملاقات با رئیسجمهور آمریکا قرار بود به تحقیر چین پایان دهد، این فاصله هفتساله را چگونه باید توضیح داد؟
💪 چینِ سال ۱۹۷۲ البته کشوری بدون قدرت و اهرم چانهزنی نبود. جمعیت عظیم، توان هستهای، موقعیت ژئوپلیتیکی و جایگاه بینالمللی این کشور، در کنار اختلاف راهبردی با شوروی، به پکن امکان میداد از گشایش دیپلماتیک برای تأمین منافعش استفاده کند. مائو از موضع کشوری برخوردار از ظرفیتهای قدرت مذاکره میکرد و واشنگتن نیز برای این رابطه انگیزههای جدی داشت. مذاکره زمانی معنا پیدا میکند که دو طرف، هرکدام به دلیلی، چیزی در این رابطه به دست بیاورند؛ نه اینکه یکی با مذاکره، عزت را به دیگری هدیه کند.
🌐 البته اهمیت گشایش روابط چین و آمریکا در سالهای ۱۹۷۱ و ۱۹۷۲ قابل انکار نیست. این اتفاق یکی از نقاط عطف دیپلماسی قرن بیستم بود؛ اما میان این گزاره که مائو از یک فرصت بینالمللی برای تقویت جایگاه چین استفاده کرد و این ادعا که مذاکره با آمریکا به سده تحقیر پایان داد، فاصلهای جدی وجود دارد. ضمن اینکه جهش اقتصادی چین نیز عمدتاً با اصلاحات دنگ شیائوپینگ از سال ۱۹۷۸ و تغییر مسیر سیاستهای داخلی آغاز شد؛ یعنی تحولی چندمرحلهای که نمیتوان آن را به یک ملاقات دیپلماتیک تقلیل داد.
🎯 درس تجربه چین، مذاکرهکردن به هر قیمت نیست؛ شناخت موقعیت، ساختن قدرت و استفاده هوشمندانه از فرصتهاست. کشوری که بتواند از موقعیت ژئوپلیتیکی، توان دفاعی، ظرفیت اقتصادی و شکافهای میان رقبا برای تأمین منافع خود بهره بگیرد، میتواند مذاکره را به ابزاری مؤثر تبدیل کند. اما مذاکره بهخودیخود نه قدرت میآفریند، نه تضمینکننده احترام است و نه لزوماً به امتیازگیری منجر میشود.
⚖️ از آقای ظریف، با سابقه طولانی حضور در عرصه دیپلماسی، انتظار میرود میان علت و معلول تمایز بگذارد. نیکسون به پکن رفت چون تغییر موازنه قدرت را به نفع آمریکا میدید؛ مائو نیز این فرصت را برای کاهش تهدید شوروی و تقویت موقعیت چین مغتنم شمرد. آنچه این دو را پای میز مذاکره نشاند، تلاقی منافع بود، نه تصمیم آمریکا برای پایاندادن به تحقیر تاریخی چین.
❤️ @Alghadir_fa
Post #5387
270
- 👍 4