ریچارد فاینمن، در اواخر عمرش اعترافی کرد که به نظر من عصاره تمام سردرگمیهای بشر در برابر طبیعت است. او گفت فکر میکنم با خیال راحت بتوانم بگویم هیچکس مکانیک کوانتومی را نمیفهمد. در ادامه می گوید که کوانتوم، تاریکترین جعبهسیاهی است که بشر تاکنون با آن روبرو شده است. جعبهای که انگار قوانین بازی را درست در لحظهای که فکر میکنید آنها را فهمیدهاید، تغییر میدهد.
اما این سردرگمی، نقطه آغاز نبود. داستان از جایی شروع شد که بشر فکر میکرد بر تخت پادشاهی جهان نشسته است. در سال 1687، نیوتن با انتشار اصول ریاضیات فلسفه طبیعی، مکانیک کلاسیک را بنیان نهاد. قرنها گذشت، حرارت و الکترومغناطیس به این فیلد علمی افزوده شدند تا اینکه در اواخر قرن نوزدهم، دانشمندانی مانند مایکلسون اعلام کردند تمام قوانین بنیادین طبیعت کشف شدند و فیزیکدانان آینده تنها باید به دنبال کشف اعدادی در رقم ششم اعشار باشند!
لرد کلوین، در سال 1900 تنها به دو ابر سیاه کوچک در آسمان صاف فیزیک کلاسیک اشاره کرد که یکی معمای اتر و الکترودینامیک و دیگری معمای تابش جسم سیاه بود. او نمیدانست که این دو ابر سیاه، طوفانی را برپا خواهند کرد که کل ساختمان فیزیک را با خاک یکسان میکند. ابر اول زاده نسبیت خاص انیشتین شد و ابر دوم هم که مکانیک کوانتومی را خلق کرد.
فیزیک کلاسیک بر پایه چند پیشفرض مقدس استوار بود: از جمله واقعیت مستقل که در آن ادعا میشود جهان بیرون، مستقل از ذهن ما وجود دارد و مانند یک ساعت کوکی، منتظر است تا ما آن را تماشا کنیم. مسئله بعدی تقلیلگرایی یا همان Reductionism بود که ادعا می کرد برای فهمیدن کل، کافی است اجزا را بشناسیم. اگر رفتار اتمها را بفهمیم، رفتار کهکشانها را هم میفهمیم. مسئله بعدی جبرگرایی بود که هر حالتی، نتیجه حالت قبلی است. اگر جای و سرعت همه ذرات را بدانیم، آینده و گذشته جهان برایمان مثل کف دست روشن است. مسئله نهایی هم ناظر خنثی است که در آن گفته می شود که انسان تنها یک تماشاگر پشت شیشه است، مشاهده ما، هیچ تأثیری روی سیستم ندارد.
بر همین اساس تفکر بود که بعدها مارکس، نظریه سیاسی مارکسیسم را بنا کرد و پدر بشریت را در آورد. چون فکر می کرد دیگر به انتهای فهم و درک هستی رسیده است. برای همین هم بود که همه مارکسیست ها کافر بودند. چون تصور می کردند همه چیز را می دانند و دیگر مفهومی به نام خالق چرت و پرت است و بشر خود همه کاره است.
ولی خب زلزله کپنهاگی در راه بود. در دهه 1920، هایزنبرگ، شرودینگر و به ویژه نیلز بور در شهر کپنهاگ موجب مرگ ناظر خنثی شدند و پرده از رازی برداشتند که هستیشناسی بشر را فرو ریخت. تعبیر کپنهاگی متولد شد. ورنر هایزنبرگ، پدر اصل عدم قطعیت، جملهای گفت که مرز بین فلسفه و فیزیک را برای همیشه تغییر داد. او گفت معادلات ریاضی جدید، دیگر خود طبیعت را توصیف نمیکنند، بلکه بیانگر دانش ما از طبیعتاند.
ناگهان فیزیک از آناتومی جهان به نقشه ذهن ما از جهان تبدیل شد. در کوانتوم، دیگر خبری از مسیرهای قطعی نبود. ما دیگر نمیتوانستیم بگوییم الکترون چگونه از نقطه الف به ب میرود. تنها میتوانستیم احتمال رسیدنش را محاسبه کنیم. در دنیای اتم، فضا و زمانِ کلاسیک معنا نداشتند و ناظر، دیگر یک تماشاگر خنثی نبود، بلکه با عمل مشاهده، خود واقعیت را خلق میکرد. این یعنی همه چیز تغییر کرد.
@aioooir | #darkness
Post #2592
602
- 🔥 9
- ❤ 4