برجی که خدا آن را خراب کرد!
برج بابل، یکی از ماجراهای اسطورهای در عهد عتیق است که بعد از ماجرای طوفان نوح اتفاق میافتد. داستان آدمهایی که جان سالم به در بردهاند و همه به یک زبان حرف میزنند. بعد تصمیم میگیرند شهری برای خودشان بسازند و برجی که سرش به آسمان برسد. همه این کارها برای این بود که پراکنده نشوند و اسمی ازشان باقی بماند. ولی خدا از آسمان پایین میآید و زبانشان را مختلف میکند؛ طوری که هیچکس حرف دیگری را متوجه نمیشود و برج نیمهکاره میماند.
گاهی فکر میکنم شبکههای اجتماعی برج بابل زمانه ماست. حالا به لطف شبکههای اجتماعی به هم وصل شدهایم، از زندگی هم خبر داریم و میتوانیم با آدمهایی در دورترین نقاط دنیا حرف بزنیم. اما به معنی فهمیدن همدیگر نیست. الگوریتمها هرکداممان را در پیلهای اسیر کرده که مدام باورها و تصوراتمان را تقویت میکند و از دیگری دور و دورتر میشویم
در قصه برج، آدمها زبان مشترکشان را از دست میدهند و دیگر نمیتوانند برج را بسازند. ما در جهان پر از وسایل ارتباطی، ابزار ارتباطمان را هزار برابر بیشتر کردهایم، ولی هر روز در ساختن معنایی مشترک از جهان ناتوانتر به نظر میرسیم.
برج بابل را خدا ویران کرد، یا دستکم در روایت کتاب مقدس، زبان آدمها را به هم ریخت و آنها را پراکنده کرد. ما اما خودمان برجی ساختهایم که قرار بود فاصلهها را از میان بردارد، اما درونش آنقدر از هم دور شدهایم که دیگر صدای هم را نمیشنویم.
@ahmadmudaqeq2
Post #252
32
- 😁 1
- 😢 1
- 🕊 1