TGViewer
Channel Public Channel
یتیهون || احمد مدقق

یتیهون || احمد مدقق

@ahmadmudaqeq2

درباره زندگی و داستان و چیزهای دیگر.
•••••
به سراغ من اگر می‌آیید 👇
@ahmad_mudaqeq
Subscribers
145
Photos
12
Videos
2
Links
7
Recent Posts 20 shown
Post #247 46
معنی اسم کانال چیه؟ (یتیهون)

چهل سال بعد از اینکه پدرم به ایران مهاجرت کرد، یک روز با حسرتی که هنوز به خاطرش دارم گفت: سرگردانی ما چهل ساله شد!
به آن روزها که فکر می‌کنم می‌بینم اصلا به کار بردن کلمه (مهاجرت) شاید خیلی دقیق نباشد و (مسافرت) تعریف دقیق‌تری باشد نسبت به وضعیتی که داشت. آدمی که چهل سال مثل مسافرها زندگی می‌کرد و نمی‌توانست بلندمدت فکر کند و چهل سال در بخش کوچکی از جغرافیای ایران سرگردان میان رفتن و ماندن ماند.
پدرم از جنگ گریخته بود. در سال 58 خورشیدی، وقتی کودتای کمونیستی اتفاق افتاد، او در ارتش افغانستان خدمت می‌کرد ولی کاری به سیاست نداشت. در همان جوانی تغییر پنج حکومت را به چشم سر دیده بود و از تغییر حکومت نظام چندان به هیجان نمی‌آمد حتی. اما مشکل از جایی شروع شد که یک شب او را به عنوان تکنیسین مخابره به میدان جنگ بردند. او در صف سربازان دولتی بود که شعار وطن می‌دادند و آن سو مجاهدانی که شعار دین. پدرم با خودش فکر می‌کند چه بکشم چه کشته شوم گناهکار خواهم بود.

پدرم وقتی به ایران رسید، روزی شهریوری بود و هنوز عراق به ایران حمله نکرده بود. با این حال او به برگشت فکر می‌کرد. تا سال‌های سال، فقط نیازهای ضروری زندگی را می‌خرید و اگر کسی از او می‌پرسید پس چرا خانه‌ای نمی‌خری جواب می‌داد همین امسال یا نهایت سال دیگر به افغانستان برمی‌گردیم و در این اوضاع دوباره فروختن خانه مشکل است. ولی از آن طرف خبر جنگ‌های داخلی روز به روز بیشتر می‌شد و رفتن امسال به سال بعد و سال بعد به سال بعدترش می‌افتاد. چهل سال گذشته بود و یک نسل تغییر کرده بود و حالا نه پایی برای رفتن مانده بود و نه دلی برای ماندن.
****

یکی از عذاب‌هایی که بنی اسرائیل به آن گرفتار شد چهل سال سرگردانی در بیابان بود.  قرار بود به جنگی بروند و شهری را فتح کنند اما درست وقتی که پشت دروازه‌های شهر رسیدند ترسیدند. به موسی گفتند ما نمی‌جنگیم ما همینجا می‌نشینیم تو و پروردگارت بروید و بجنگید، وقتی که شهر را گرفتید ما هم می‌آییم پیش شما.
نجنگیدن تاوان داشت: چهل سال سرگردانی. اگر فقط به معنای عددی و ریاضی چهل، بسنده نکنیم، یعنی آمدن و رفتن یک نسل. یک نسل باید تباه و سرگردان شود و این سنت قطعی خدایی است که از بندگانش خواسته بود بجنگند.
هزاران سال بعد، مردم سرزمینی به نام افغانستان دچار عذاب سرگردانی و آوارگی در جهان می‌شوند. اما بامزه اینجاست که به دلیلی کاملا برعکس.
در واقع مردم افغانستان جنگیدند و آوارگیِ مهاجرت و سرگردانی‌های بعد از آن دقیقاً به خاطر جنگیدنشان با دولت وقتشان بود نه نجنگیدن.
****

گفتند: «ای موسی! ... پس تو و پروردگارت بروید و بجنگید؛ ما همین جا می‌مانیم...
خدا گفت: این سرزمین، چهل سال بر آنان حرام است و در زمین سرگردان می‌شوند (یتیهون فی الارض). پس بر قوم سرکش اندوهگین مباش (مائده، ۲۴ و ۲۶)

@ahmadmudaqeq2
  • ❤ 4
  • 👍 3
  • 💔 2
  • 👎 1
  • 😢 1
  • 🕊 1
Post #243 54
دو راهی رودبایستی با دوستان نویسنده و مسئولیت اخلاقی
.
چند روز قبل در بین خبرهای بد و ناامیدکننده یک خبر خوب شنیدم. رمانی از نویسنده‌ای افغانستانی منتشر شده بود و گفت‌وگوهایی هم پیرامونش شکل گرفته بود.
در سیاره کوچک داستان افغانستان، تقریبا همه نویسندگان همدیگر را کم و بیش می‌شناسند. اگر از نزدیک ندیده باشند به احتمال زیاد در فضای مجازی با یکدیگر لایک به لایک (همان چشم در چشم) می‌شوند و طبیعی است که تعارفاتی هم بین‌شان شکل می‌گیرد.
مشتاق و حریص هستم همه کارهای تازه نویسندگان هموطنم را بخوانم. می‌توانم ادعا کنم همه رمان‌ها و مجموعه‌داستان‌هایی که در ایران قابل دسترس باشند را خوانده‌ام. چون می‌خواهم نبض ادبیات داستانی افغانستان در دستم باشد و ارتفاعی را که نویسندگان در آن پرواز می‌کنند، من هم تجربه کنم.
برای همین شروع کردم به جستجو در اینترنت تا ببینم چطور می‌شود آن رمان را تهیه کرد؟ رمان در ایران منتشر نشده بود ولی بخش‌هایی از افتتاحیه و صفحات اولیه آن به شکل نمونه در دسترس بود.
آنچه دیدم و خواندم تکان‌دهنده بود. نثر و زبان رمان در رسواترین شکل ممکن ساخته و پرداخته هوش مصنوعی بود؟ اگر با هوش مصنوعی کار کرده باشید می‌دانید که در متن‌های خلاقه، هوش مصنوعی برخلاف اسمش چندان هم هوش ندارد. ای بسا تشبیه‌های غریب و بی‌معنا، توصیف صحنه‌هایی زائد و تعاملات غیرمنطقی میان کاراکترها را پیش روی کاربر می‌گذارد، که اگر کسی الفبای نویسندگی داستان را بداند هرگز به خودش اجازه نمی‌دهد آن را به عنوان داستان منتشر کند!
من مخالف هوش مصنوعی نیستم ولی وقتی فردی به اصطلاح نویسنده، هیچ دخل و تصرفی در یک متن، آن هم متنی پر از اعوجاج و ناپخته، نداشته باشد، چه باید گفت؟
جالب‌تر اینکه برای آن متن به اصطلاح داستانی، جمعی گرد هم آیند و هر کدام از یک شینگ آن گرفته و تحلیل‌هایی پست‌مدرن ارائه کنند!
آیا نام بردن از آن نانویسنده و نارمان در فضای مجازی کاری غیراخلاقی است؟ اصلا ارزش هیاهو و خود را در معرض قضاوت‌هایی همچون حسادت و تنگ‌نظری قرار دادن دارد؟
چطور است سکوت کنیم؟ آیا سکوت ما سبب نمی‌شود ادبیات نحیف داستانی و محفلی ما از این کرده ناامیدکننده تر و مبتذل‌تر شود؟
مسئولیت اخلاقی یک مخاطب در مواجهه با چنین آثاری چیست؟

@ahmadmudaqeq2
  • 👍 7
  • ❤ 1
Post #242 75
معلم دخترم چند باری سراغ گرفته بود که رمان‌ها و کتاب داستان‌هایت را به مدرسه بیاور تا دانش‌آموزان از آن استفاده کنند.
رمان کودک یا نوجوان، فقط یکی نوشته بودم: رمان نوجوان آتشگاه
آن هم به خاطر فضا و بوم رمان و نیز سبک نگارشی‌اش، مخاطبش محدود و خاص شده بود. این کتاب در دو سال متوالی در یکی از آموزشگاه‌های غیرانتفاعی تهران که شاگردان ممتاز و اهل مطالعه داشت به عنوان کتاب طرح مطالعاتی انتخاب شده بود و خودم به شکل حضوری به آن آموزشگاه رفتم و بازخوردهای آن را گرفتم. ترجیع‌بند صحبت همه‌شان نثر سنگین کتاب بود. هر چند به نظر خودم نثری دور از پیچیدگی‌های زبانی نوشته بودم ولی به هر حال مخاطب نوجوان ایرانی آن را ناآشنا به ذائقه‌اش می‌دید.
این شد که سال گذشته تصمیم گرفتم رمان نوجوانی بنویسم نثر و فضاسازی‌اش مطابق ذائقه نوجوان ایران و همچنین «هموطنان ایران‌شیشته» باشد.
رمان «رؤیای پوپک» محصول همین تصمیم است. کتاب وقتی نوشته و تمام شد به نظرم رسید جهانی ساخته شده که می‌تواند باز ادامه پیدا کند. همزمان با سپردن آن به ناشر شروع کردم به فکر کردن و نوشتن جلد دوم و سوم آن.
پس رویای پوپک، قصه اول از سه‌گانه شاخ آبی‌هاست. در نوشتن آن از الگوی روایی منطق‌الطیر بهره گرفته‌ام. نام قصه دوم «ملاقات با شک‌دیو» است که با هفت‌خان رستم بینامتینت برقرار کرده و دومین جلد این سه‌گانه است.
دیده شود که قصه سوم چه باشد و دست در یقه کدام روایت کهن بیندازد؟ ولی هر چه باشد امسال وقتی معلم دخترم سراغی از کتاب‌های داستانم بگیرد ورخطا و دستپاچه نخواهم شد.

#رمان_نوجوان

@ahmadmudaqeq2
  • ❤ 7
Post #241 361
ممنونم بابت تبریک‌های شما

#رمان_نوجوان #رؤیای_پوپک
  • ❤ 5
Post #240 77
یتیهون || احمد مدقق در شرق بهشت، حق با قابیل است
اینکه بخواهیم دست اسطوره‌ای را بگیریم و بکشانیم به رمان امروزی چه سودی داره؟ چه حرف تازه‌ای قرار است زده شود؟
اسطوره بیشتر مثل یک قالب آماده است که نویسنده ماجرای خودش را در آن می‌ریزد تا معنای بزرگ‌تری پیدا کند. وقتی می‌خوانیم چارلز چاقو هدیه می‌دهد و آدام توله‌سگ، و پدر فقط توله‌سگ را دوست دارد، لازم نیست کسی توضیح بدهد. قصه‌ی قابیل و هابیل در ذهن ما هست و همان لحظه می‌فهمیم این حسادت از کجا آب می‌خورد؟

کار دوم اسطوره این است که ماجرای یک خانواده را به ماجرای همه‌ی آدم‌ها تبدیل می‌کند. اشتاین‌بک قصه خانواده‌ای آمریکایی را دره‌ی سالیناس تعریف می‌کند ولی مسلمان‌زاده‌ای که در کوهستان‌های بدخشان زندگی می‌کند و همه کسانی که در اسطوره آفرینش ادیان ابراهیمی شریک هستند آن را داستان خود می‌پندارد.

ولی من فکر می‌کنم کاربرد مهم‌تر اسطوره در رمان امروزی و کار سومش این است که نویسنده می‌تواند اسطوره را وارونه کند و حرف تازه‌ای بزند.
اگر قابیل در اسطوره محکوم به حسادت ورزیدن و کشتن برادر است ولی نویسنده یک بار دیگر به او فرصت می‌دهد.
در اسطوره پیدایش، مار از بیرون می‌آید تا آدم و حوا را فریب دهد اما در شرق بهشت، آدام خودش کتی را با مهربانی به خانه می‌آورد. شاید نویسنده می‌خواهد بگوید قدرت اختیار را دست‌کم نگیریم. به جای تکرار اسطوره با آن بحث و گفتگو کنیم.
اسطوره می‌گوید قابیل باید گناه کند و رمان می‌گوید می‌تواند نکند.

#اسطوره #رمان #داستان_امروز

@ahmadmudaqeq2
Post #237 65
قابیل گفت: من البته تو را خواهم کشت.
هابیل گفت: اگر تو دست دراز کنی تا مرا بکشی، من هرگز دست به سوی تو دراز نمی‌کنم تا تو را بکشم..

بار نخستی که از اشتاین‌بک «شرق بهشت» را می‌خواندم توجهی به جنبه اسطوره‌ای آن نداشتم. با همه وضوحی که نشانه‌ها و نقش کاراکترها با خودشان حمل می‌کردند این جنبه مهم رمان را نادیده گرفته بودم.
ولی این بار که لایه اسطوره‌ای آن را هم در ماجرا و مضمون رمان می‌بینم، با جهانی عمیق‌تر و پرمعناتر رو به رو هستم.
در شرق بهشت، حق با قابیل است.

#رمان_خوانی

@ahmadmudaqeq2
  • ❤ 2
Post #236 95
به ره بادیه رفتن و موجیم که آسودگی ما فلان ماست و ...
Post #235 100
یک بار هم در برنامه‌ای، مجری از من پرسید:
اگر بدانی فقط یک هفته دیگر زنده هستی، چه کار می‌کنی؟
بدون مکث گفتم: هیچ کار نمی‌کنم. با خیال راحت استراحت می‌کنم.
این همه دویدن و نرسیدن واقعا خسته‌کننده است
  • ❤ 4
Post #234 110
در زمان‌های نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک، در زمانی که اگر پیری و مرگ نبود، انسان متوجه چیزی به اسم زمان نمی‌شد و دنیا با حکایت‌ها و تصاویر تکراری نقش می‌شد - چنان‌که گویی چیزی به اسم زمان وجود ندارد - و هر چیزی تکرار دیگری بود، قشون کوچک فاخرشاه، سربازان صلاح‌الدین را - همان‌طور که در تاریخ مختصر سلیم سمرقندی آمده است - «متفرق ساخت».
مظفرفاخرشاه، همان‌طور که رسم بود ابتدا صلاح‌الدین‌خان اسیر را زیر شکنجه کشت و بعد در اولین قدم از کتابخانه و حرم‌سرای مرحوم بازدید کرد تا مهر خود را بر آن‌ها بزند. صحّاف مجرب او، کتاب‌های شاه مرده را تکه‌تکه کرده و صفحاتش را به هم ریخت و شروع به ساختن کتاب‌های تازه کرد. خطاطان کتبهٔ «هماره فاتح» صلاح‌الدین خان را در کتاب‌ها با «مظفر» لقب فاخرشاه عوض کردند و نقاشان، چهرهٔ صلاح‌الدین‌خان مرحوم را - که به‌شکلی استادانه در زیباترین نقاشی‌ها نقش زده شده بود و به‌زودی به دست فراموشی سپرده می‌شد - پاک کردند و به‌جای آن، چهرهٔ فاخرشاه را که جوان‌تر بود نقش زدند.
فاخرشاه وقتی وارد حرم‌سرا شد، در یافتن زیباترین زن، دچار مشکل نشد اما به‌جای اینکه او را به‌زور صاحب شود، از آنجا که انسان حساسی بود و از نقاشی و خطاطی سررشته داشت، تصمیم گرفت دل زن را به دست آورد و با او به گفت‌وگو نشست. به این ترتیب، نریمان‌سلطان، زیباترین زن مرحوم صلاح‌الدین که هنوز اشک چشمش خشکیده بود، تنها یک خواسته را با شوهر تازه‌اش، فاخرشاه، مطرح کرد. خواسته‌اش این بود که در کتابی که عشق لیلی و مجنون را توصیف می‌کند، چهرهٔ مرحوم شوهرش، صلاح‌الدین‌خان که به عنوان مجنون در برابر چهرهٔ نریمان‌سلطان به‌عنوان لیلی تصویر شده است، پاک نشود. حق شوهرش برای جاودانگی که سعی داشت به‌واسطهٔ کتاب‌های نوشته‌شده در طی سالیان به‌دست آورد، باید دست‌کم در یک صفحه از مرحوم دریغ نمی‌شد. مظفرفاخرشاه، این درخواست ساده را سخاوتمندانه پذیرفت و نقاشان، این نقش را پاک نکردند. به این ترتیب نریمان و فاخر بلافاصله با هم خلوت کردند و بعد از مدتی کوتاه، دلباختهٔ یکدیگر شدند و دهشت گذشته را از یاد بردند. اما فاخرشاه، نقش لیلی و مجنون در آن کتاب را از یاد نبرد. چیزی که او را پریشان‌خاطر می‌کرد، نقاشی زنش در کنار شوهر قبلی‌اش یا حسادت نبود. ابداً. خوره‌ای که او را از درون می‌خورد این بود که او نیز در آن کتاب شگفت‌انگیز، بین افسانه‌های کهن نقاشی نشده است و به همین‌خاطر در کنار زنش به زمان ابدی و جمع جاودانه‌ها نخواهد پیوست. خورهٔ تردید، پنج سال تمام او را از درون می‌خورد تا اینکه شبی از شب‌ها پس از خلوت طولانی با نریمان، شمعدان در دست، مانند دزدی به کتابخانهٔ خود وارد شد، کتاب لیلی و مجنون را گشود و تلاش کرد به‌جای چهرهٔ شوهر مرحوم نریمان در نقش مجنون، چهرهٔ خودش را نقاشی کند. اما مانند بسیاری از خان‌های شیفتهٔ نقاشی، او نقاشی ناشی بود و نتوانست چهرهٔ خود را خوب نقاشی کند. به این ترتیب، صبح فردا که کتابدار طنین، این کتاب را باز کرد، اعلام نمود که در برابر لیلی با چهرهٔ نریمان، به‌جای چهرهٔ مرحوم صلاح‌الدین، چهرهٔ تازه‌ای ظاهر شده است، اما این چهره، چهرهٔ فاخرشاه نیست بلکه تصویر بزرگ‌ترین دشمن او، عبدالله، شاه جوان و خوش‌قیافه است. این شایعات، نه‌تنها روحیهٔ سربازان فاخرشاه را تضعیف کرد، بلکه به عبدالله‌شاه، فرمانروای جدید، کم‌خرد و جوان سرزمین همسایه نیز جسارت بخشید. او در اولین جنگ، فاخرشاه را شکست داد، اسیر کرد و به قتل رساند. مهر خود را بر حرم‌سرا و کتابخانه‌اش کوبید و شوهر جدید نریمان‌سلطان هماره زیبا گردید.

#نام_من_سرخ #اورهان_پاموک

@ahmadmudaqeq2
  • 👍 1
  • 😢 1
Post #233 69
که اگر پیری و مرگ نبود، دنیا پر می‌شد از قصه‌ها و نقاشی‌های تکراری...
Post #231 740
ای هفت سالگی
ای لحظه‌های شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه‌ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده

میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمیگفت، هیچ چیز بجز آب، آب، آب
در آب غرق شد.

بعد از تو ما صدای زنجره‌ها را کشتیم
و بصدای زنگ، که از روی حرف‌های الفبا برمی‌خاست
و به صدای سوت کارخانه‌های اسلحه‌سازی، دل بستیم.

بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها
به پشت میزها

و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم، رنگ ترا باختیم، ای هفت سالگی.

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام یادگاری‌ها را
با تکه‌های سرب، و با قطره‌های منفجر شده‌ی خون
از گیجگاه‌های گچ‌گرفته‌ی دیوارهای کوچه زدودیم.

بعد از تو ما به میدان‌ها رفتیم
و داد کشیدیم:
«زنده باد
مرده باد»

و در هیاهوی میدان، برای سکه‌های کوچک آوازه‌خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده‌بودند، دست زدیم.
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلب‌هامان
در جیب‌هایمان نگران بودند

برای سهم عشق قضاوت کردیم.

بعد از تو ما به قبرستان‌ها رو آوردیم
و مرگ، زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید
و مرگ، آن درخت تناور بود
که زنده‌های اینسوی آغاز
به شاخه‌های ملولش دخیل می‌بستند
و مرده‌های آنسوی پایان
به ریشه‌های فسفریش چنگ می‌زدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه‌اش، ناگهان چهار لاله‌ی آبی
روشن شدند.

صدای باد می‌آید

صدای باد می‌آید، ای هفت‌سالگی

برخاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ‌ها چگونه ترسیدند.
چقدر باید پرداخت
چقدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت؟

ما هرچه را که باید
از دست داده‌باشیم، از دست داده‌ایم
ما بی‌چراغ به راه افتادیم
و ماه، ماه، ماده‌ی مهربان، همیشه در آنجا بود

در خاطرات کودکانه‌ی یک پشت‌بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ‌ها می‌ترسیدند

چقدر باید پرداخت؟ …

#فروغ_فرخزاد

@ahmadmudaqeq2
  • 🕊 2
Post #230 123
ممنونم از محسن عزیز، که هم مرا به یاد آورد هم گذشته نه چندان دور، کوچه‌های معصومیت‌مان را
Post #228 152
دیشب خواب دیدم قراره خانوادگی بریم تنگه هرمز. دلیلش خیلی یادم نیست. بعد من پاسپورتم رو گم کرده بودم و در یک پریشان حالی بدی به سر می‌بردم.
نصف خانواده ام هم یک جای دیگه بود من با یکی از دخترهایم جای دیگه.
و اینطوری یادم میاد که انگار ما باید جدا جدا می رفتیم.
یک اداره ای بود مثل باجه های دفترهای پیشخوان، من رفتم که بگم پاسپورتم نیست و کمک بخواهم. دیدم آن طرف میز، علیرضا قزوه نشسته است.
من هی به قزوه توضیح می‌دادم که چنین مشکلی پیش آمده. قزوه می‌گفت که من اطلاعی ندارم. ولی درست میشه. درست میشه.

@ahmadmudaqeq2
  • 😁 4
  • ❤ 1
Post #227 163
یتیهون || احمد مدقق بی‌زبانی، رمان جمع و جوری است که سال ۹۷ نوشتم. در بازه زمانی کوتاهی در حدود سه ماه. با بازنویسی و بالا و پایین های دیگرش نهایت ۵ ماه. انگیزه اصلی‌ام از نوشتن این کار، نزدیک شدن به وضعیت هویتی‌ام بود. شاید به همین خاطر است که بیشتر دوستان نزدیکی که این کار…
بی‌زبانی در طاقچه گذاشته شده.
نسخه کاغذی‌اش تقریباً نیست یا من نتوانستم پیدا کنم.
Post #225 152
عقل دشنامم دهد من راضیم
زانک فیضی دارد از فیاضیم

نبود آن دشنام او بی‌فایده
نبود آن مهمانیش بی‌مایده

احمق ار حلوا نهد اندر لبم
من از آن حلوای او اندر تبم... الخ
  • ❤ 5
Post #224 167
زن‌ها (چرا) ناقص‌العقلند؟
.
معروف است که سقراط، فیلسوف نام‌آشنای یونانی، زنی بسیار بداخلاق داشت. که حتی بارها از او کتک هم خورده بود. ولی با اینحال با او بسیار مدارا می‌کرده. البته علت این مدارا آیا وسعت نظرش بوده یا ترس از کتک خوردن بیشتر! سقراط خودش بهتر می‌داند و خدایش!

وقتی شنیدم و دیدم نظر یکی از بزرگان طالبان که اخیراً فرموده است: (زن‌ها ناقص‌العقل هستند، چیزی نمی‌فهمند، ) در فضای مجازی گردوخاک به پا کرده، ذهنم شروع کرد به بازیگوشی. به این فکر کردم اگر سقراط در این زمانه بود و می‌خواست نظرش را درباره این گزاره بگوید، با توجه به تجربه تلخ و آشفته‌اش از زندگی با زن، ای‌بسا با او همدلی و همراهی می‌کرد! (شوخی)
البته این حرف برای من تازگی نداشت. و چنین گزاره‌ای ریشه ای بسیار عمیق در متون کهن دینی و احادیث اهل سنت و شیعیان دارد. از جمله چیزهایی که شیعه و سنی، در آن کمترین اختلاف را با هم دارند. اگرچه بعضی روشنفکران دینی کلی توجیه و تفسیر می‌آورند برایش و می‌خواهند از دریچه‌ی زمانی خودشان برای متن و دیدگاهی در صدها سال پیش راهی پیدا کنند که آن را متناسب با ارزش‌های رایج زمانه کنند.
از بحث دور نیفتیم. صحبت مواجهه سقراط بود با این گزاره. اگر به روش خود سقراط نگاه کنیم، قضیه به این سادگی ختم نمی‌شود. او به جای پاسخ مستقیم، احتمالاً سؤالاتی مطرح می‌کرد که به نظر پاسخ‌هایی بدیهی دارند: مثلا می‌پرسید منظورت از عقل چیه؟ معیار اندازه‌گیری عقل چیه؟ اگر زن اساساً در فهم امور ناقص است، چرا مسئول تکلیف شرعی است؟ آیا می‌تواند روایت نقل کند؟ آیا می‌تواند قرآن را بفهمد؟ اگر نمی‌تواند، چرا از او انتظار ایمان، عبادت، تربیت فرزند و تشخیص حلال و حرام داریم؟ و...
اینجاست که مطمئن می‌شدم حتی اگر زن‌ها عقل کامل و بیشتری از مردان داشته باشند، ولی سقراط حتما ناقص العقل است که همچین سوالاتی را از ما ملت عقل کل جهان می‌پرسد. ملتی که از همه جهان باهوش‌تر است. تاریخ چند هزارساله پشت سر دارد و فعلا دست در یخن همه جهان انداخته است و مسیری که بشر در هزار سال اخیر طی کرده به شکل معکوس در حال طی کردن آن است.

@ahmadmudaqeq2
  • 👍 3
Post #223 150
هفت شاهزاده دختر...

بهرام پس از بازکردن قفل اتاق، به کلی دگرگون شد. تمام دیوارهای اتاق پر بود از نقش و نگارهای زیبا و فریبنده‌ای که چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌ساخت. زیباتر و جذاب‌تر از همه تصویر هفت دختر زیبارو از هفت کشور مختلف بود که شاه را حیران‌تر و آشفته‌تر از گذشته کرد.
اول تصویر دختر پادشاه هند که «فورک» نام داشت و چنان زیبا بود که گفتی ماه آسمان است. در کنارش، نقش «یغماناز» دختر زیبای خاقان چین بود که مانند عروسی رؤیایی جلوه نظر می‌کرد. سومی دختر شاه خوارزم «نازی‌پری» را نشان می‌داد که در کنار «نسرین نوش» دختر شاه سقلاب جلوه‌گری و دلربایی خاصی داشت. سه تصویر دیگر «آزریون» دختر پادشاه مغرب و «همای» دختر قیصر روم و «دُرّسَتی» دختر کسری انوشیروان بود که نژادش به کیکاووس پادشاه افسانه‌ای ایران می‌رسید و مانند طاووسی رنگین‌پر و چشم‌نواز به نظر می‌آمد.
بهرام همچنانکه غرق در تماشای این تصاویر شگفت‌انگیز بود، یک لحظه چشمش به تصویر جوانی زیبا و خوش‌اندام افتاد که در میان هفت تصویر دیگر نقاشی شده بود. شاهزاده هنوز نمی‌توانست باور کند که دارد آینده خودش را می‌بیند...

#آینده #هفت_گنبد #نظامی

@ahmadmudaqeq2
  • ❤ 2
  • 👍 1
Older posts →

About this channel

How can I read @ahmadmudaqeq2 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for یتیهون || احمد مدقق: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does یتیهون || احمد مدقق have?
یتیهون || احمد مدقق (@ahmadmudaqeq2) has 145 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does یتیهون || احمد مدقق know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →