#داستان_کوتاه
#چهره
#آلیس_مونرو
#قسمت_سوم
در خانه، واضحترین خصلت پدرم توانایی او برای تنفر و تحقیر بود. این دو فعل معمولاً با هم همراه بودند. از غذاهای خاص، بعضی مارکهای ماشین، بعضی از موزیکها، طرز صحبت کردن عدهای، مدلهای لباس، کمدینهای رادیویی و بعدها شخصیتهای تلویزیونی متنفر بود و آنها را تحقیر میکرد؛ بهعلاوه، از طبقات اجتماعی پایین و نژادهایی که در زمان او متنفر بودن و تحقیر آنها رایج بود هم متنفر بود، هرچند که احتمالاً نه با آن قاطعیتی که او از آنها متنفر بود.
در واقع، بیشتر نظرات او توی شهر ما بین دوستهای قایقرانی پدرم یا رفقای اتحادیهاش مخالف چندانی نداشت. به نظرم، تندی و غضبناکی بیانش باعث میشد حرفهایش تا آن حد ناخوشایند باشند و درعینحال برایش تحسین رفقایش را همراه بیاورند.
آن روزها همه دربارهٔ او میگفتند که حرفش را رکوراست میزند.
معلوم بود موجودی مثل من برای او توهینی بود که هر روز، وقتی در خانهٔ خودش را باز میکرد، باید با آن روبهرو میشد. صبحانهاش را تنها میخورد و برای ناهار خانه نمیآمد. مادرم این دو وعده را با من میخورد و نصف شامش را هم با من و بقیهاش را با پدرم میخورد. کمکم به نظرم سر این موضوع جر و بحثی درگرفت و مادرم با من سر شام مینشست، ولی غذایش را با پدرم میخورد.
معلوم است که بودن من کمکی به ایجاد زندگی مشترکی خوشبخت نمیکرد.
اما اصلاً چطور شده بود که آنها با هم زندگی میکردند؟ مادرم دانشگاه نرفته بود؛ پول قرض کرده بود و به مدرسهٔ تربیت معلم زمان خودش رفته بود. از قایقسواری میترسید و توی گلف دستوپاچلفتی بود. و اگر آنطور که میگفتند زیبا بود (نظر دادن دربارهٔ زیبایی مادر خود آدم راحت نیست)، سر و شکلش واقعاً شبیه زنهایی که پدرم میپسندید نبود. او دربارهٔ بعضی از زنها میگفت که «تودلبرو» یا، بعدتر که پیرتر شده بود، «عروسک» هستند.
ادامه دارد...
#باهم_کتاب_بخوانیم
https://t.me/Afa_Gh
Post #10573
42
آفاق #داستان_کوتاه #چهره #آلیس_مونرو #قسمت_دوم ماهگرفتگی صورتم قرمز نبود، بیشتر بنفش بود. وقتی نوزاد و بچه بودم، بنفش تیره بود، اما بزرگتر که شدم، یکجورهایی کمرنگتر شد. اما هرگز آنقدر کمرنگ نشد که دیده نشود، که اولین چیزی نباشد که کسی را که از سمت چپ…Telegram آفاق آفاق را گردیدهام، مهر بتان ورزیدهام بسیار خوبان دیدهام، اما تو چیز دیگری @z_o_h_r_e_h_b
- ❤ 2
- ⚡ 1