#داستان_کوتاه
#چهره
#آلیس_مونرو
#قسمت_دوم
ماهگرفتگی صورتم قرمز نبود، بیشتر بنفش بود. وقتی نوزاد و بچه بودم، بنفش تیره بود، اما بزرگتر که شدم، یکجورهایی کمرنگتر شد. اما هرگز آنقدر کمرنگ نشد که دیده نشود، که اولین چیزی نباشد که کسی را که از سمت چپ به طرفم میآید شوکه کند. به نظر میآید که یک نفر روی صورتم انگور له کرده و لکهای بزرگ روی صورتم انداخته که فقط وقتی به گردنم میرسد، تبدیل به قطرهٔ آب میشود؛ لکهای که بعد از آنکه یک پلکم را کاملاً پوشانده، روی بینیام افتاده است.
ـ عوضش سفیدی چشمهات سفیدتر و براقتر به نظر میرسد.
این یکی از حرفهای احمقانهای بود که مادرم میزد، وقتی سعی میکرد به من کمک کند با ایراد خودم کنار بیایم. کارش قابلدرک بود و اتفاق خیلی عجیبی افتاد؛ آنطوری که من را زیر بالوپرش گرفته بود، من حرفهایش را باور میکردم.
البته پدرم نمیتوانست کاری کند که نگذارند من را به خانه ببرند و حضور من، وجود من، شکاف عمیقی بین پدر و مادرم ایجاد کرد. هرچند که برای من باورش سخت است که قبل از آن هم شکافی بین آنها نبوده است. فکر میکنم هرگز با هم تفاهم نداشتند، یا دستکم رابطهشان خیلی سرد بوده است.
پدرم پسر مرد تحصیلنکردهای بود که صاحب یک دباغخانه و بعدها کارخانهٔ دستکشبافی بود. ثروت او کمکم در قرن بیستم کمتر میشد، اما ما هنوز توی خانهٔ بزرگی که پدربزرگم ساخته بود زندگی میکردیم و آشپز و باغبان داشتیم. پدرم دانشگاه رفته بود و عضو اتحادیهای بود و بعد، وقتی اوضاع کارخانهٔ دستکشبافی زیاد خوب نبود، وارد کار بیمه شده بود. همانقدر که توی دانشگاه محبوب بود، توی شهر هم همه دوستش داشتند. گلفباز ماهری بود و قایقران خیلی خوبی. (یادم رفت بگویم ما توی خانهای به سبک دوران ویکتوریا، روی صخرهٔ بالای دریاچهٔ هورن زندگی میکردیم که رو به غروب ساخته شده بود.)
ادامه دارد...
#باهم_کتاب_بخوانیم
https://t.me/Afa_Gh
Post #10562
17
آفاق #داستان_کوتاه #چهره #آلیس_مونرو #قسمت_اول من مطمئنم که پدرم فقط یک بار به من نگاه کرد، من را واقعاً دید. بعد از آن دیگر میدانست که توقع چه چیزی داشته باشد. آن روزها پدرها را توی اتاق انتظاری که زنهای زائو گریههایشان را میخوردند یا با صدای بلند درد…Telegram آفاق آفاق را گردیدهام، مهر بتان ورزیدهام بسیار خوبان دیدهام، اما تو چیز دیگری @z_o_h_r_e_h_b
- ❤ 1
- 🕊 1