#داستان_کوتاه
#چهره
#آلیس_مونرو
#قسمت_اول
من مطمئنم که پدرم فقط یک بار به من نگاه کرد، من را واقعاً دید. بعد از آن دیگر میدانست که توقع چه چیزی داشته باشد. آن روزها پدرها را توی اتاق انتظاری که زنهای زائو گریههایشان را میخوردند یا با صدای بلند درد میکشیدند و اتاق زایمانهای پرنوری که نوزادها به دنیا میآمدند، راه نمیدادند. پدرها فقط بعد از اینکه مادرها مرتب و سرحال زیر پتوهای رنگی توی بخش یا اتاقهای خصوصی و نیمهخصوصی بستری میشدند، به دیدن آنها میآمدند. مادر من اتاق خصوصی داشت، چون موقعیت اجتماعیاش در شهر اینطور ایجاب میکرد و به خاطر آنچه بعداً پیش آمد، خوب هم شد که اتاق خصوصی داشت.
نمیدانم پدرم قبل از آنکه پشت شیشه اتاق نوزادان بایستد و اولین نگاه را به من بیندازد، مادرم را دیده بود یا نه. اما فکر میکنم بعد از دیدن من بود که پیش مادرم رفت و وقتی مادرم صدای پای او را از پشت در شنید، عصبانیت را در آن احساس کرد، اما درست نمیدانست که دلیلش چیست. هرچه نباشد، مادرم برایش یک پسر به دنیا آورده بود، اتفاقی که باید هر مردی را خوشحال کند.
من میدانم که پدرم به مادرم چه گفت، یا دستکم روایت مادرم را از آنچه که پدرم به او گفته بود، میدانم.
- چه جگر تکهپارهشدهای است.
و بعد: یک وقت به سرت نزند که با خودت بیاریاش خانه، ها!
یک طرف صورت من معمولی بود ـ هست. بقیه بدنم هم از نوک پا تا شانه کاملاً معمولی بود. قدم بیست و یک اینچ و وزنم هشت پوند و پنج اونس بود. یک نوزاد پسر شلوول با پوستی روشن، هرچند که هنوز از سفر سختی که به این دنیا داشتم، کمی قرمز بودم.
ادامه دارد...
#باهم_کتاب_بخوانیم
https://t.me/Afa_Gh
Post #10555
5