فاطمه_ ملک زاده
ذهن را مگر میشود دهنه زد؟
آفتابِ تن زده را نمیخواهم
خورشیدی که پشتِ افراها فارغ شده
عروسِ خون بَس ست
اینجا در اتاقِ کوچکِ زیرِ شیروانی
با قماربازِ داستایوسکی فال گرفته ام
تابستانِ تلخِ بد ترکیبی ست
اینجا روزها مثلِ یک ویرگول
تویِ یک مقاله گیر کرده اند
مثلِ ایستگاهِ متروکه قطارند
با قارقارِ غم انگیزِ کلاغانش
زندگی آرام نیست
دکمه هایِ لباسم با هم پچ پچ میکنند
من دل کندن را از علفها آموخته ام
تختِ جمشیدم که
از هیچ زلزله ای فرو نمی ریزد
فال میگوید
چیزی نمانده اینها هرگز بدنیا نیایند
فال فتیله ماه را بالا میکشد
نکند چشمهایِ شور گلها را بخشکانَد
به دعایِ شش قفل متوسل میشوم
من و داستایوسکی
میرویم که دهنه را
از دهانِ روزها برداریم
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30982
479