فاطمه_ ملک زاده
در شیپورِ خود بدمید گلهایِ کنارِ دروازه
می آید روزی که
گورستانها از شهر فرار کنند
خانه ها_ رودها_ درختان_ آدمها
حتی برکه های تنبل با کوله بارِ لجن
ای بادهایِ گرد آلود مرا کجا فرود آور ده ای؟
که در فضایِ رامبراندیِ این اتاق
سرم را رویِ فلزِ سرد گذاشته ام
ما را از مرگ به مرگ رسانده اند
ای زیبا ترین درماندگیِ من!
سوغاتِ تو یک بغل گلِ لیارو ست
آه از سرِ راهم کنار بروید
.... درها را میگویم
من حرفِ دروغ در دهانِ گل و درخت و آدمها
نمیگذارم
فضایِ رامبراندیِ این اتاق
گربه رویِ شیروانیِ داغِ تنسی ویلیامز
جوری ایستاده ام که
صورتم در تاریکی ست
من از قصد ماه را تویِ شعر آورده ام
که به چاکرایِ شبکه خورشیدیِ تنم بتابد
ماه تویِ پاتیلِ بزرگِ آبِ جوش سوخت
از بُرگه بام صدا می آید
و سایه تاریکی ها ست که
به جلو کِش میآید
حتما خانه ها دارند فرار میکنند
رودها
درختان
گورستانها
آدمها
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30527
365