مرگ_ایوان ایلیچ
لئو_تالستوی
وحشت پیشین خود را از مرگ، که به آن عادت کرده بود میجست و آن را نمییافت. «پس کجاست؟ چه مرگی؟» دیگر وحشتی از مرگ نداشت. زیرا دیگر اثری از مرگ پیدا نبود. به جای مرگ روشنایی بود…
.
.
.
او گاهی بعد از رنجی طولانی بیش از همه چیز دلش میخواست که کسی برایش مثل طفل بیماری غمخواری کند. دلش میخواست مثل طفلی که ناز و نوازشش میکنند، رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دلداریاش بدهند.
.
.
.
او برای خودش زندگی نمیکرد؛ بلکه برای مردم زندگی میکرد. او عاشقانه کار میکرد اما نه برای عشق به کارش؛ بلکه برای تأییدی که برایش به همراه داشت.
.
.
.
تلخترین رنج ایوان ایلیچ آن بود که هیچکس آنجور که او میخواست غم او را نمیخورد. او گاهی بعد از رنجی طولانی بیش از همهچیز دلش میخواست که (گرچه از اقرار به این معنا شرم داشت) کسی برایش مثل طفل بیماری غمخواری کند. دلش میخواست مثل طفلی که ناز و نوازشش میکنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دلداریاش بدهند.
.
.
.
احساس میکرد که او را همراه با دردش در کیسهی تنگ عمیق و سیاهی میچپانند و مدام بهزور فروتر میبرند اما نمیتوانند به ته کیسه برسانند و این کار، گذشته از وحشتناکی، برای او، با عذابی ناگفتنی همراه بود. او میترسید و در عین حال میل داشت که به انتهای کیسه برسد و تقلا میکرد که خود را خلاص کند و در عین حال کمک میکرد تا فروتر برود.
.
.
.
دیگر خودداری نکرد و مثل طفلی به گریه افتاد. بر درماندگی خود میگریست و بر تنهایی سیاه خود و از سنگدلی آدمها و از بیرحمی خدا که رهایش کرده بود.
.
.
.
اولین مفهوم روشن و بیان شدنی با کلامی که شنید این بود :
چه میخواهی؟
و او جواب داد
چه میخواهم؟ میخواهم انقدر عذاب نکشم...
میخواهم زندگی کنم
مثل این بود که پیوسته با سیلی یکنواخت از سراشیبی فرو میلغزم؛
و گمان میکردم که به سوی قله صعود میکنم
و به راستی همینطور بود.
در انظار مردم، در راه اعتبار و عزت بالا میرفتم
و زندگی با همان شتاب از زیر پایم میگذشت و از من دور میشد
تا امروز که مرگ بر درم میکوبد.
چطور ممکن است که زندگی انقدر پوچ و بیمعنا و پلید باشد..؟
ناگهان این فکر از ذهنش گذشت که
شاید من آنطور که شایسته بود زندگی نکرده ام.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30328
268