فاطمه_ ملک_ زاده
حس میکنم
دارم از زیرِ ده ها چاقویِ آویزان
از نخِ نامرئی میگذرم
زیرِ آسمانی که
از آن دشنه می بارد
و هرکلاغی که میگذرد
فکر میکنم پهباد ست
به آدمهایِ کتابها میاندیشم
میخواهم بدانم دراتاقِ شاعرانِ دنیا
چه میگذرد
آنها هم مثلِ من
از سرِ پُر دردی با خودشان حرف میزنند؟
به آدمهایِ کتابها
کتابهایِ ممنوع کوکائین را میمانند
به اتاقِ خوابِ ویکتور هوگو
به قهوه جوشِ بالزاک در محفظه شیشه ای
به اتاقِ مطالعه اُمبرتو اکو
به مجموعه آشویتس مارکو
اندام هایی که سمتِ کوره هایِ آدم سوزی میروند
مرا به گریه میاندازد
به قوطیِ پودرِ رختشویی در خانه شاعر
که گوشهاش نوشته new
نه تازه گی حرفِ کهنه ای ست
تازه گی مُرده ست
تازه گی مُرده ست
آه میکشم
گلبرگهایِ رُز میریزند
آخوندک ها که از ترَکِ تنه درختان
حشرات را میخورید!
پیچک هایِ باغ!
اینجا دیواری نیست
دورِ تنِ من بپیچید
حس میکنم چاقوها بر مغزم
فرود میآیند
و آسمان با چشمانِ آبیِ خونسردش
به فرودِ دشنه ها
خیره ست
شب ست که سر رسیده
ماه ست که دست تکان میدهد
و مرا در دایره خمیده اش
جا میدهد
ماه میگوید
تو گُلِ پرنده بهشتی هستی
فکرهای برزخی را دفن کن
تو شاعری
تو میمانی
و ماه میگوید
تو اگر چه ساقی نیستی
اما عرق ریختی
و ما خوردیم
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30312
523