فاطمه _ ملک_ زاده
ای خاک چگونه جرات کردی
مژه هایِ بلندش را بریزانی؟
چشمانِ زیبایش را بپوسانی
قلبِ خسته جانش را
که مامنِ بی پناهی هایِ من بود
درد دارم
درد دارم
پی آر پی کرده ام درد دارم
و بر قبرت ایستاده ام گریه میکنم
بادها میگویند روحِ او با ماست
نمیگذاریم آب در دلش تکان بخورد
اما صدایت هنوز مثلِ یک جرقه
از آن روزها مانده ست
چشمانِ تو پنجره ای دو جداره ست
که صدای ترسناکِ بیرون را میگیرد
سیل بندی که رویِ آب شناور ست
من پر از سیل هایِ نباریده ام
مثلِ طحال که گلبول هایِ قرمزِ مرده را نگهمیدارد
درزِ پنجره ها را گرفته ام
عشقِ ترا باد نبرِد
آسمان در چشمانت خطی از خون ست
صدایِ بال زدنِ لک لک ها آن دور.
به رعد می مانَد
ماه لابلایِ خطِ اخم ات پخش ست
و از راه رفتنش پیداست
که سُر خوردگیِ مهره دارد
جراتم را جمع میکنم به باد چنگ بیندازم
و روحِ ترا در آغوش بگیرم
آبی که انگشتری طلا در آن ست
به خوردم میدهند ترسم بریزد
دوباره هذیانی شده ام
چه آسیب پذیرِ دروغینی ست زندگی
سرم را می شکند
و در دامنم گردو می ریزد
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30251
948
