فاطمه _ ملک_ زاده
بیا فیلم را کمی عقب ببریم
به خلاءِ پشتِ سرت نگاه کن
به رنگِ آرکاییک روزهایِ نخواسته
زمان فراتر از آتش ست
این بی حسیِ حضوری
و یک لحظه از خود غایب شدن برایِ شعر
که از یک زخمِ کوچک شکل میگیرد
این رواق ها یاد آورِ تنهاییِ زنی ست که
دلتنگی هایِ خود را
برایِ سگِ تریرش میگوید
صدایِ ترکیدن تندر می آید
هوا بوی پنگ هایِ خرما میدهد
دریا زارش گرفته
سینه می کوبد بر زمین
و چشمانِ سگ مثلِ دو زاجِ ور آمده بر آتش
فیلم را کمی عقب تر ببریم
ای بهارهایِ هنوز نیامده!
این فصلِ خودسر اصلا بهار نیست
ای شب پره هایِ موهوم
که در این فضا بال بال میزنید
چه کسی پریشانِ من ست؟
پناهِ من باشید ای بادها که
ماه را هُل میدهید
و سرش به تیزیِ صخره می خورَد
من صیادی که تور به دریا انداخته
و آه صید کرده ام
ای برف هایِ رویِ موهایم!
چرا آب نمیشوید؟
سهمِ من تنها دیدنِ درد هاست
دیدنِ گاریچی ی که
با دو کودکش "یک" بستنیِ کیم را
زبان میزنند
زمستانی آفتاب زده با کمر بندی از علف
همچنان به گولِ مردمان نشسته
ای تراشه هایِ طلا ای شعر!
که سوت ات تیری در تاریکی ست
چنان نشسته ای که موریانه ها
لانهی تپه ای رویِ تو ساخته اند
فیلم عقب تر نمیرود
و خلاء ِ پشتِ سر همچنان خالی ست
در تاریکی و تبعید
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30150
874