TGViewer
تنها صفحه رسمی محمد قائد about_ghaed تنها صفحه رسمی محمد قائد about_ghaed @about_ghaed · 3.62K subscribers
Post #1048 679
مهدی فاتحی:
دربارهٔ میرزاده عشقی و زمانه‌اش کتاب تألیف کرده‌اید. شباهتی از نظر جهان‌بینی و منش بین این دو نفر که از نظر زمانی فاصلهٔ زیادی با هم ندارند دیده‌اید؟

در انفجار استعدادها و در شرایطی که جامعهٔ‌ ایران از زیر رسوبات تاریخی برمی‌خاست و تکان می‌خورد، کار آن آدمها درک جریان ادبیات پیشرو ایران و همراهی با آن در گذر از کلاسیسم به رمانتیسم و به رئالیسم و ناتورالیسم (و در مورد بوف کور، سوررئالیسم و دادائیسم) بود، بسیار شبیه مسیری که اروپا از صد سال پیش‌تر پیموده بود.

همان زمان در ایران تجربه‌گران جوان می‌کوشیدند شعر را به نثر، و نثر را به گفتار نزدیک کنند. میرزاده عشقی متولد ۱۲۷۳ (عصر ناصرالدین شاه)، نیما یوشیج ۱۲۷۶ (یک سال پس از ترور ناصرالدین شاه، هر دو در قرن نوزدهم)، صادق هدایت ۱۲۸۱ در ابتدای قرن بیستم (دو نفر اخیر در عهد مظفرالدین شاه)
در تحول بسیار مهم تاریخی، انتشار روزنامه جای چندانی برای غوطه‌‌خوردن در آرایه‌های ادبی و صنایع بدیعی و لفّاظی و سخن‌پردازی نمی‌گذاشت. مقالهٔ نشریهٔ یومیه و هفتگی اگر در کمترین زمان برای اقلیت باسواد قابل خواندن و به آسانی قابل درک نبود نادیده گرفته می‌شد و انگار نه انگار. نیما، در نخستین قدم، سال ۱۳۰۰ منظومهٔ «افسانه» را برای چاپ در روزنامهٔ قرن بیستم به عشقی داد. هر دو نفر توجه داشتند آدمهایی‌اند از سلسلهٔ جدید کسانی که فکر جامعه را تغییر خواهند داد.

بین ۱۳۱۰ تا ۲۰ از جمعیتی شاید حدوداً ۱۴ میلیون فقط چند درصد باسواد در حد مطالعهٔ کتاب و مطبوعات، هنوز عمدتاً روزنامه،1 بودند و از آن میان اقلیتی بسیار کوچک، شاید کمتر از نیم‌درهزار کل جمعیت، نوشتن رمان و داستان و شعر نو به سبک خارجه را جدی می‌گرفت و احتمالاً مفید می‌دانست.2 اکثریت باسوادها اعتقاد داشت هرآنچه ارزش نوشتن و سرودن داشته از قدما به ما ارث رسیده و در برابر حماسه و بیانات حکیمانه و نصایح و منظومهٔ عاشقانهٔ مفاخر ادبی، تمرینهای بچگانهٔ امروزیها نه تنها نالازم که نامعقول است.

هر سه نفر دارای قریحهٔ ممتاز بودند و انتظار توجه بیشتری از سوی جامعه داشتند اما در واقعیت عینی، نیم‌قرن طول کشید تا قلم‌زدن، سرودن و نوشتن بتواند شغل باشد، یعنی جماعت به اندازهٔ کافی بخرند و بخوانند و بفهمند.

برتولت برشت ۱۸۹۸ به دنیا آمد، چهار سال کوچک‌تر از عشقى. در همان دههٔ ۱۹۲۰ که عشقی برای به صحنه بردن «نمایش تمام‌آهنگی» در سالن گراند هتل لاله‌زار مایه‌سوز شد، برشت با اجرای میان پرده‌های سیاسی در برلن حسابی پول در‌می‌آورد و از زدوخورد و بکُش‌بکُش برلن آن روزگار، برخلاف عشقی، جان به در برد.

سینیزم، بددلی و کج‌خلقی (این یکی به بیان کمتر ادبی،‌ اخلاق گـُه‌مرغیِ آدم یُبس) روزگاری صفاتی عادی و حتی امتیاز برای اهل معنی بود: آدم بافکر برخلاف عوام کالانعام زود ارضا نمی‌شود (ناصرخسرو که سروده‌هایش کم خوانده می‌شود اما در فرهنگ ایران از احترام برخوردار است مباهات می‌کند ’’خنده از بى‌خردان خيزد، چون خندم/چون خرد سخت گرفته‌ست گريبانم‘‘).

می‌توان گفت هر سه نفر منفی‌باف، مرگ‌پراکن، ضد شهر و تحقیرکنندهٔ شهرنشینی بودند ــــ البته شهر ایرانی؛ نیما یوشیج در تجریش و یوش زندگی کرد و جایی بیرون از ایران ندید اما عشقی استانبول و هدایت پاریس را می‌پسندید.

تماشایی است که تلاش می‌کنند هر مقدار کوچه‌خیابان روزگار هدایت از گودبرداری جان به در برده به همان شکل حفظ شود، و جماعت از آنها عکس می‌گیرند در اینترنت هوا می‌کنند (از تأسف‌های من هم برچیده‌‌شدن کافه نادری و پاپریکا و سایر یادگارهای آن دوران است). نویسندهٔ باریک‌بین به آن فضا و حال‌وهوا می‌گفت ’’چاهک خلا‘‘.

اگر هم منظورش نظام سیاسی و اداری مملکت بود، با او بد تا نمی‌کردند؛ پیاپی استخدام می‌شد، چند ماهی حقوق می‌گرفت و با جور شدن پول توجیبی ول می‌کرد، از جمله با این بهانه که صبحها ابداً قادر به ترجمه به زبان آدمیزاد نیست.

بدبینی به هزارتوهای مخوف شهر منحصر به ایران نبود. چند دهه پیش از آنکه فیلم جنگل آسفالت ساخته شود، آپتون سینکلر سوسیالیست آمریکایی عنوان رمانش دربارهٔ روزگار کارگران کشتارگاه شیکاگو را جنگل گذاشت. سن‌پترزبورگ در جنایت و مکافات جایی بود مخوف، و بدتر از آن، پسکوچه‌های تاریک و کثیف و پر از ادرار و مدفوع لندن در آلیور تویست دیکنز بیشتر مصداق خلا بود تا کوشک و فردوسی و لاله‌زار عهد هدایت. البته در قیاس مع‌الفارق محلهٔ مخروبهٔ فقرای لندن و خیابانهای تازه‌ساز اعیانی تهران باید احتیاط کرد.

در سیمای نجیب یک آنارشیست از بدگفتن مکرر نیما یوشیج به شهر و شهرنشین هم نقل کرده‌ام: ’’زندگى در شهر فرسايد مرا/صحبت شهرى بيازارد مرا/ شهر باشد منبع بس مفسده/بس بدى، بس فتنه‌ها، بس بيهده!/تا كه اين وضع است در پايندگى/نيست هرگز شهر جاى زندگى/جان فداى مردم جنگل‌نشين!/ آفرين بر ساده‌لوحان، آفرين!‘‘ 3
  • ❤ 7
  • 👍 6
  • 👎 1
  • 👏 1
More from @about_ghaed
  1. Oct 12, 2026پانویس: صحنه‌ای عادی در ایران معاصر:‌ ردیف مردانی با گردن کج در برابر دکهٔ‌ مطبوعات ایستاد…
  2. Oct 12, 2026پس از یک‌دهه‌‌ونیم جنگ و آشوب داخلی، خلع یک شاه، سرزیر حواشی جنگ بین‌الملل به ایران و فقر…
  3. Oct 12, 2026عضو مبهم و گمنام' با نیمچه مدادی در دست از فصل «تاریک و روشن دالان ابدیت» دربارهٔ ‌درگذشتگ…
  4. Oct 10, 2026photo post
  5. Oct 10, 2026کلاً عناد ورزیدن به حرکات موزون تا حد زیادی فروکش کرده و ترقّص وسط خیابان عادی شده. می‌توا…
  6. Oct 10, 2026خداباوران و رقاصها | سایت محمد قائد https://mghaed.com/post/believers_and_hoofers/
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →