TGViewer
Channel Public Channel
زهرا عبدی

زهرا عبدی

@abdinovelist

نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
Subscribers
8.3K
Photos
623
Videos
166
Links
1.1K
Recent Posts 19 shown
Post #2105 706
⁨
مجید نیک‌اندیش سرباز بود؛ فقط ٢۵ سالش بود. می‌توانست در جبهه‌ی شر بایستد و اسلحه‌اش رو به مردم. می‌توانست مانند جلادان دی‌خون پول شلیک هر گلوله به قلب و سر مردم را از جیب خود مردم حساب کند.
اما مجید ایستادن سمت نور و روشنایی را انتخاب کرد. فرمان را گردن ننهاد و سمت مردم ایستاد. قلبش؛ قلب مردم شد.

به‌جرم آن‌که نخواست مادری را داغدار کند؛ امروز مادر خودش را داغدار کردند.

ملت بزرگ ایران، امروز شاهد شکل دیگری از سقوط جمهوری کشتار اسلامی بودند:
جمهوری اسلامی، انسانی را میان جان خودش و جان مردم گرفتار می‌کند و وقتی حاضر نمی‌شود قاتل جوانان مردمش باشد، پس از ماه‌ها شکنجه‌ای هولناک و گرفتن اعتراف ننگین اجباری، می‌کشدش.

کشتنِ کسی که حاضر نشد بکشد، حکم اعدامِ وجدان است.
جمهوری اسلامی امروز در این سرزمین،
وجدان را
رسماً اعدام کرد.
و کیست که نداند عاقبت کشتنِ وجدان، چیست.

https://t.me/Abdinovelist

#زهرا_عبدی⁩
  • 💔 43
  • 😭 18
  • 😢 5
  • ❤ 2
  • 😱 1
Post #2103 1.01K

Forwarded from دی‌نامه

.
پهلوانانِ دی | ٠٠٣
جاویدنام #صالحه_اکبری

شماره‌ی احمد را کسی به من داده بود. پشت تلفن نشانی را دوبار تکرار کرد. بار دوم گفتم فهمیده‌ام؛ وقتی به پلاک رسیدم، چند ثانیه به عدد روی دیوار خیره ماندم. چشم‌هایم تار می‌دید.

گلوله خورده بودم. یک دستم را به دیوار گرفتم و دست دیگرم را از روی رانم برداشتم تا زنگ بزنم. خون از میان انگشت‌هایم گذشت. درد امانم را بریده بود. از ترس اینکه کسی را گرفتار کنم، خودم را به‌تنهایی به آن آدرس رسانده بودم.
تصویر آیفون روشن شد.
صدای احمد آمد: «شما تماس گرفته بودی؟»
خواستم بگویم بله. صدا از گلویم بیرون نیامد. فقط سرم را تکان دادم. در باز شد.

از پله‌ی اول بالا رفتم. روی پله‌ی دوم نشستم. کسی همراهم نبود. توان بلند شدن نداشتم.
احمد پایین آمد. بازویم را دور شانه‌اش انداخت و گفت: «فقط چند تا پله مونده.»
برای من همان چند پله هم تمام نمی‌شد. کنار درِ خانه زانوهایم خم شد. احمد نگذاشت روی زمین بیفتم. زنی در را باز کرد.
احمد گفت: «صالحه، تیر خورده. تیر جنگی»

صالحه راه باز کرد. مرا به اتاق بردند. از وسایل توی اتاق معلوم بود اینجا محل درمان زخمی‌ها بوده. دست‌هایم می‌لرزید. نمی‌توانستم پارچه را روی رانم نگه دارم. احمد آن را گرفت.

از راه‌پله صدای پا آمد.
خواستم بلند شوم. اگر مرا آنجا پیدا می‌کردند، صالحه و احمد هم در خطر بودند. پاهایم دیگر فرمان نمی‌بردند. صالحه گفت: «تکون نخور.»
کنار در ایستاد و گوش داد. صدا نزدیک‌تر شد. درست پشت در مدتی مکث کرد و بعد از طبقه‌ی ما گذشت.
چشم‌های درشت صالحه از اضطراب درشت‌تر شده بود اما دست از زخمم برنداشت.

به عرق روی پیشانی‌اش نگاه کردم و گفتم: «چرا در رو باز کردید؟»
نگاهم کرد و گفت: «سهم تو گلوله بوده، اینم سهم من و احمده.»

نمی‌دانم آن شب چه مدت در خانه‌شان ماندم. یادم هست وقتی آمدم، از دو پله بیشتر بالا نرفته بودم؛ وقتی رفتم، توانستم با دست خودم نرده را بگیرم. احمد تا دمِ درِ ساختمان همراهم آمد.

بعدها خبر مرگ صالحه را شنیدم. احمد خدایی، همسرش، روایت کرده است که مأموران به خانه‌شان یورش بردند و به صالحه شلیک کردند.

درواقع خبر مرگ صالحه نبود، خبر قتل یا کشتن صالحه بود.
من روزِ کشته‌شدنش آنجا نبودم. اما هنوز صالحه را بالای همان پله می‌بینم؛ کنار دری که برای من باز کرده بود.

نامش صالحه اکبری بود.

من زنگ زدم. او در را باز کرد.
حالا نوبت من است که نگذارم نامش پشت در بماند.


📌راویِ مجروح، زخم گلوله، گفت‌وگوها و جزئیات صحنه، بازآفرینی داستانی بر پایه‌ی گزارش‌های منتشر شده است.

#دی_نامه
#تا_ابد_از_دی_بگو
#برای_آنکه_هیچ_نامی_فقط_یک_عدد_نماند

@deynameh1404
@deynameh1404
  • 😢 62
  • 💔 54
  • 😭 17
  • ❤ 9
  • ❤‍🔥 1
  • 👌 1
Post #2102 6.78K
چرا چپ‌ها با مردم چپ افتادند؟ و چرا مردم ایران عطای چپ را به لقایش بخشیده‌اند؟

یک علتش این است که وقتی مردم با نظریه جور درنمی‌آیند، آنها نظریه را از سر راه مردم کنار نمی‌زنند؛ ترجیح می‌دهند مردم را از سر راه نظریه کنار بزنند.

اکبر معصوم‌بیگی، از اعضای مدیریت کانون نویسندگان، درباره‌ی دی‌خون ۱۴۰۴ نوشته است: «دو شبی که اراذل به جان هم افتادند.»

ایشان بارها به مردم حمله کرده و بسیاری نادیده‌اش گرفته‌اند. اما وقتی حرف دی‌خون ۱۴۰۴ پیش می‌آید، مسئله دیگر نادیده‌گرفتن نیست؛ شمشیر روی مردم کشیدن است، درست وقتی که خونِ زخم تن‌شان هنوز بند نیامده.

این وقاحت از کجا می‌آید؟ مردمی را که خون‌چکان‌ترین زخمِ باز تاریخ را روی تن دارند «اراذل» می‌نامید و انتظار دارید هنوز تابع نظریات بن‌بست‌عاقبتِ شما باشند؟ چه توهمی اسماعیل، چه توهمی!

آقای معصوم‌بیگی، شرم بر من که شما را همکار نویسنده‌ی خود بنامم.

شما ۲۸ مرداد را پیش می‌کشید و بعد به «دو شبی که اراذل به جان هم افتادند» می‌رسید. این نتیجه از کجا بیرون آمد؟ چرا مغزهای شما در برقراری ساده‌ترین رابطه‌ی علّی و معلولی این‌همه ناتوان شده؟

حتی اگر برخلاف باور خودم و بنا بر باور شما، انتخاب سیاسیِ مردم در ماجرای شاه و مصدق را خطا بدانیم، بنا بر کدام استدلال منطقی و مدار اخلاقی، آن خطا معترضانِ دی‌خون ۱۴۰۴ را «اراذل» می‌کند؟ بر اساس کدام قاعده‌ی عقل و منطق، از یک قیاس تاریخی مجوزِ تغییرِ نامِ قربانی را گرفتید؟

آقای نویسنده، فاعلِ جمله‌تان کجاست؟

نویسنده بهتر از هرکس می‌داند که فعل‌ها بی‌گناه نیستند. «به جان هم افتادند» تصویری از دو طرفِ هم‌سنگ می‌سازد که متقابلاً به یکدیگر حمله کرده‌اند. در چنین جمله‌ای دیگر کسی به کسی شلیک نمی‌کند؛ هیچ‌کس فرمان نمی‌دهد؛ هیچ‌کس مسئول نیست. خشونت خودبه‌خود از دلِ «اراذل» بیرون می‌جوشد. نگویید لغزشِ قلم بوده؛ شما دقیقاً می‌خواسته‌اید همین تصویر را بسازید.

تازه چرا در این رفت‌وآمدِ مدام میان ۲۸ مرداد و امروز، از ۵۷ با چنین شتابی عبور می‌کنید؟ اگر قرار است مردمِ امروز بابت خطری که فقط توان دیدنش را در آینده دارید بازخواست شوند، بد نیست درباره‌ی خطای محاسبه‌ی جریان چپ هم حرف بزنیم؛ جریانی که اسلام‌گرایان را در مسیرِ کسب قدرت یاری کرد و فاجعه‌ای به درازای نیم‌قرن بر این مملکت نازل شد.

مسئولیتِ فکریِ آن انتخاب را هیچ‌کدام از شما هنوز نپذیرفته‌اید؟ نمی‌شود برای مردمِ دی نقشِ بازپرسِ تاریخ را بازی کنید و وقتی نوبت به پیشینه‌ی سیاسیِ خودتان می‌رسد، پرونده را ببندید.

در نوشته‌ی شما، مردم تا وقتی «مردم»اند که همان مسیری را بروند که شما برای تاریخ درست می‌دانید. اگر از جمهوری اسلامی عبور کنند اما آینده‌ای بخواهند که شما نمی‌پسندید، باید «فریب‌خورده» یا «اراذل» شوند تا نظریه‌تان همچنان درست از آب درآید.

حال مردم دیگر از این بن‌بستِ چپِ ایدئولوژیک به هم می‌خورد: به نامِ مردم حرف می‌زنید، اما وقتی خلافِ دستگاه فکری‌تان حرف می‌زنند، صلاحیتِ مردم‌بودن را از آنان می‌گیرید. بس کنید این روش شکست‌خورده را که مردم همیشه ماده‌ی خامِ تحلیل‌های طویل شما باشند، نه صاحبان اراده.

آقای معصوم‌بیگی، لازم نیست من و شما درباره‌ی مصدق، ۲۸ مرداد یا آینده‌ی ایران هم‌عقیده باشیم. اما باید بتوانید به عنوان یک انسان به دو پرسش پاسخ بدهید: اگر مردم آینده‌ای بخواهند که شما نمی‌خواهید، آیا هنوز «مردم»اند؟ و اگر نویسنده‌اید، چرا جمله‌تان چنان ساخته شده که فاعلِ کشتن در آن ناپدید شده؟

پاسخِ اول در کلمه‌ی «اراذل» پیداست؛ پاسخِ دوم در فعلِ «به جان هم افتادند». فاصله‌ی شما با جامعه از همین دو انتخاب آغاز می‌شود.

پته‌ی کوهِ نظریات صدساله‌تان بدجوری روی آب افتاده و شما به‌جای تجدیدنظر، به جان مردم افتاده‌اید. دریغا انسان که تو باشی.
#زهرا_عبدی

https://t.me/Abdinovelist
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • 👍 165
  • 👏 55
  • ❤ 18
  • ❤‍🔥 8
  • 👌 7
  • 🏆 2
  • 🤝 2
Post #2101 1.83K

Forwarded from دی‌نامه

.
شاهدان خاموش | ٠٠٧
شاهد: صدای اکبر چراغی

ریاست محترم دادگاه تاریخ،
من صدای اکبرم.

پیش از آن‌که شهادتم را بشنوید، باید چیزی را بدانید:
اکبر ناشنوا بود.

پس من مانند صدایی نیستم که شما از دهان کسی می‌شنوید. من در جهان او زندگی می‌کردم؛ در چشم‌هایش، در دست‌هایش، در کلمه‌هایی که برای گفتن انتخاب می‌کرد و در آن‌هایی که هنوز نگفته بود.

در چشم‌هایش یک چهره داشتم، در خواب‌هایش چهره‌ای دیگر. دنیای من، دنیای اکبر بود. بیرون از ذهن اکبر کسی نمی‌دانست من چه شکلی دارم.

جناب قاضی، در شامگاه هجدهم دی، وقتی تیراندازی آغاز شد، اکبر صدای گلوله‌ها را نشنید. دیگران با شنیدن تیرها دویدند؛ او نمی‌دانست خطر از کدام سو می‌آید.

من تمام عمر صدای دنیای درونِ اکبر بودم. آن روز، برای نخستین بار، دلم می‌خواست صدای جهانِ بیرون هم باشم؛ فریادی شوم که خطر را به او برساند. اما نمی‌توانستم. من در ذهن اکبر هم از کار افتادم، اکبر ایستاده بود و گلوله‌ها به سویش می‌آمدند.

وقتی گلوله به او رسید، من صدای درد اکبر بودم؛ در جهانی که فقط خودش راهِ رسیدن به آن را می‌دانست.

من صدایی بودم که از چشم‌های اکبر به جهان می‌رسید.

حالا او را از جهان گرفتند.
اما صدای او را هرگز.
کار من تازه آغاز شده است.

جاویدنام
#اکبر_چراغی

#دی_نامه
#تا_ابد_از_دی_بگو
#برای_آنکه_هیچ_نامی_فقط_یک_عدد_نماند

@deynameh1404
@deynameh1404
.
  • 💔 116
  • 😭 37
  • ❤ 7
  • 👏 3
  • ❤‍🔥 1
  • 👌 1
  • 🫡 1
Post #2100 10.7K
پزشکیان با بالای سر گرفتن عکس رهبر قاتل نظام در سازمان ملل، جلوی چشم جهانیان حقیقتی را به نمایش گذاشت: رئیس‌جمهور جمهوری اسلامی هرگز نماینده‌ی مردم ایران نیست؛ نماینده‌ی نظام مردم‌کُش است.

رئیس‌جمهور یک کشور وقتی پشت تریبون سازمان ملل می‌ایستد، قاعدتاً باید از مردم کشورش سخن بگوید؛ به‌ویژه وقتی قرار است از «قربانی» حرف بزند.

پزشکیان برای انتخاب عکس، هیچ کمبودی از قربانی نداشت:

تابستان ۶۷ را داشت؛ هزاران زندانی، بی‌محاکمه، بی‌گور، بی‌نشان.
۸۸ را داشت.
۹۶ را داشت.
آبان ۹۸ را داشت؛ هزار و پانصد کشته در سه روز.
پرواز ۷۵۲ را داشت؛ صد و هفتاد و شش نفر، با دو موشک.

کرونا را داشت؛ بیش از ١۴٠هزار مرگِ رسمی به سبب ممنوعیت واکسن توسط رهبر قاتل که مردم را به‌جای واکسن، به دعا سپرد.
۱۴۰۱ را داشت؛ بیش از پانصد کشته.
دی ۱۴۰۴ را داشت؛ قتل‌عامی در سراسر کشور با بیش از پنجاه هزار کشته فقط در دو روز.

اما از میان این‌همه صورتِ خون‌آلود، چهره‌ی خودِ قاتل را برگزید و به رخ جهان کشید. درست است که عکس مدرسه‌ی میناب هم که مردم همین رهبر را قاتل اصلی‌اش می‌دانند در دستش بود؛ اما آنچه بالای سر رفت و قابِ جهان شد، چهره‌ی رهبر قاتل بود.

انتخاب بدی هم نبود؛ دست‌کم گره‌ی یک سوءتفاهم قدیمی را گشود: این‌که رئیس‌جمهور جمهوری اسلامی دقیقاً رئیس‌جمهورِ چه کسی است.

و این قاب را باید بر پیشانیِ جماعت «این بار فرق دارد» کوبید؛ همان‌ها که با وجود سابقه‌ی روشن پزشکیان در وفاداری به ساختار جمهوری اسلامی، برای چندمین بار تصمیم گرفتند از دل صندوقِ همین نظام، استثنا بیرون بکشند.

گفتند این یکی فرق دارد و باید روزنه را باز نگه داشت.

دو سال بعد، «رئیس‌جمهوری که فرق داشت!» نشان‌شان داد که بله فرق دارد چون از همه قبلی‌ها در پایمال کردن حق مردم بدتر است.

این وضعیت اسفناک حاصل تردید همیشگی آنهاست که پس از این‌همه گور، هنوز دنبال تبصره‌ای می‌گردند تا یکی را پیدا کنند و بگویند نه، این فرق دارد!

هر بار که این «شاید» را گفتند، نظام فرصتی دیگر گرفت و مردم گوری دیگر.

بی‌طرفی میان جلاد و قربانی، به یقین طرف‌داری از جلاد است.

دیگر نیازی به بحث نمانده است.

نه ما باید ثابت کنیم پزشکیان نماینده‌ی چه کسی است، نه رقبای درون‌نظامی‌اش.

پزشکیان دیروز در برابر جهانیان سند سرسپرده‌ترین رییس‌جمهور نظام را امضا کرد و با بالای سر گرفتن عکس قصاب مردم، آن را قابی تاریخی گرفت.
#زهرا_عبدی

https://t.me/Abdinovelist
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • ❤ 149
  • 👍 75
  • 👏 26
  • 💯 8
  • 👌 4
  • 👎 2
  • ⚡ 1
Post #2099 3.33K

Forwarded from دی‌نامه

.
فراخوان دی‌نامه | روایت

فاجعه فقط آن چیزی نیست که رخ داده است؛
آن چیزی هم هست که اگر روایت نشود، از حافظه پاک خواهد شد.
خبرها واقعه را ثبت می‌کنند.
عددها ابعاد آن را نشان می‌دهند.
اما برای ثبت آنچه بر یک انسان، یک خانواده، یک زندگی و تاریخ یک سرزمین گذشته است، به روایت نیاز داریم.

دی‌نامه | روایت، فراخوان خود را برای آنان که مشتاق روایت‌اند اما از این فراخوان هنوز خبر ندارند، دوباره منتشر می‌کند.

موضوع این فراخوان، کشتار ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ و تجربه‌های انسانی، خانوادگی، اجتماعی و تاریخی پیوندخورده با آن است.

آثار در دو قالب پذیرفته می‌شوند:

داستان کوتاه
از ۱۰۰۰ تا ۵۰۰۰ کلمه
جستار روایی
از ۸۰۰ تا ۴۰۰۰ کلمه

این دعوت فقط برای نویسندگان حرفه‌ای نیست.
اگر شاهد واقعه‌ای بوده‌اید؛
اگر کسی را می‌شناسید که زندگی‌اش با آن روزها برای همیشه تغییر کرده است؛
اگر نامی، تصویری، خبری یا خاطره‌ای هنوز شما را رها نمی‌کند؛
اگر حتی هزاران کیلومتر دورتر از ایران بوده‌اید، اما آنچه بر ایران گذشته در زندگی شما نیز ادامه پیدا کرده است؛
این فراخوان برای شماست.
لازم نیست روایت یک فاجعه را از خود فاجعه آغاز کنید.
می‌توانید از یک نام آغاز کنید؛
از یک عکس، یک پیام، یک تماس بی‌پاسخ، یک کفش، یک لباس، یک صندلی خالی، یک اتاق، یک خیابان، یک صدا، یک ترانه یا خاطره‌ای که حاضر نیست فراموش شود.
می‌توانید درباره‌ی یک جان‌باخته بنویسید، یک بازمانده، یک شاهد، یک خانواده، یک شهر؛ یا درباره‌ی انسانی خیالی که زندگی‌اش با واقعیت آن روزها گره خورده است.
داستان می‌تواند از واقعیت آغاز شود، اما در واقعیت متوقف نماند. نویسنده می‌تواند با شخصیت، موقعیت، تخیل، زاویه‌ی دید، نماد و استعاره، تجربه‌ی انسانی این واقعه را به ادبیات تبدیل کند.
در جستار روایی نیز می‌توانید از چیزی که دیده‌اید، شنیده‌اید، زیسته‌اید یا درباره‌اش اندیشیده‌اید آغاز کنید؛ از تجربه‌ی شخصی، مشاهده، خاطره، شهادت، اسناد، تصاویر، خبرها یا ترکیبی از آن‌ها.
حق روایت‌کردن در انحصار نویسندگان حرفه‌ای نیست.
شرکت در این فراخوان برای همه‌ی فارسی‌زبانان، در هر نقطه‌ی جهان آزاد است و محدودیت سنی ندارد. داشتن سابقه‌ی انتشار کتاب یا اثر ادبی نیز الزامی نیست.

هر شرکت‌کننده می‌تواند یک اثر در هر بخش( داستان، جستار) ارسال کند.

آثار باید به زبان فارسی و منتشرنشده باشند و پیش‌تر در جایزه، جشنواره یا فراخوان دیگری برگزیده یا تقدیر نشده باشند.

داوری آثار بی‌نام انجام خواهد شد.
شرکت با نام مستعار مجاز است و اطلاعات هویتی شرکت‌کنندگان جدا از آثار نگهداری خواهد شد.

مهلت ارسال آثار:
تا ساعت ۲۳:۵۹ روز ۱۹ دی ۱۴۰۵


آثار، پرسش‌ها و مکاتبات مربوط به فراخوان را می‌توانید از طریق ایمیل رسمی دی‌نامه ارسال کنید:

Info@deynameh.org

اگر داستانی برای گفتن دارید،
اگر خاطره‌ای را با خود حمل می‌کنید،
اگر نامی، چهره‌ای، تصویر یا لحظه‌ای از آن روزها هنوز در شما زنده است،
آن را به فراموشی نسپارید.
بنویسید.
برای انسانی که بود.
برای آنچه بر ایران گذشت.
برای کسانی که سال‌ها بعد خواهند پرسید چه شد.
برای آنکه هیچ نامی فقط یک عدد نماند.
دی‌نامه | روایت


#دی_نامه
#تا_ابد_از_دی_بگو
#برای_آنکه_هیچ_نامی_فقط_یک_عدد_نماند


@deynameh1404
@deynameh1404
.
  • 👍 71
  • ❤ 24
  • 👌 17
  • 👏 8
  • 😁 1
  • 🤝 1
Post #2098 4.18K
مسعود پزشکیان در سازمان ملل خبر مهمی برای جهان داشت:

جمهوری اسلامی «مردم» زیاد دارد؛ البته فقط تا وقتی موافقش باشند.

خلاصه‌ی حرفش ساده بود:

موافقان، مردمِ ما؛
مخالفان، عواملِ شما.


امروز جلوی نمایندگان ملت‌ها که همه برای دفاع از حقوق مردم‌شان آنجا بودند، درباره‌ی «خیابان» و «مردم» با گلایه از حرف زد. گفت در خیابان‌های دی‌ماه، ایرانیانی که علیه حکومت به خیابان آمدند از سوی آمریکا و اسرائیل تحریک شده بودند و امنیت کشور را بر هم زده بودند! اما الان هفت ماه است که در «خیابان» حامیان جمهوری اسلامی،ما را حمایت می‌کنند.

آنها را «مردم» نامید در تقابل با مردم در خیابان‌های دی‌خون ١۴٠۴

طنز ماجرا اینجاست: رئیس‌جمهور یک کشور تا سازمان ملل رفته تا جلوی غریبه‌های عالم از مردم خودش شکایت کند؛ اما حتی موقع شکایت هم حاضر نیست قبول کند آن‌ها مردم خودش‌اند!

مردم من به خیابان آمدند، اما لطفاً اشتباه نکنید؛ کار خودشان نبود، کار شما بود!

واقعاً صحنه‌ای از این غریب‌تر می‌شود؟ آدم انتظار دارد رئیس یک کشور در برابر جهان از مردمش دفاع کند؛ اما امروز مردم باید از خودشان دفاع کنند و توضیح بدهند برای مخالفت با حکومتشان احتیاج به قیّم خارجی ندارند.

این چه درجه از وقاحتی است که به شما اختیار داده ایرانیان را با چند هزار سال تمدن و ملیت، از «مردم‌بودن» اخراج کنید؟

اینجا مسئله دیگر فقط وقاحتِ یک استاندارد دوگانه در خطاب «مردم» نیست.

ما با سازوکاری وقیح‌تر روبه‌رو هستیم: مصادره‌ی مفهوم «مردم» آن هم جلوی چشم جهانیان!

در این دستگاه سیاسی مضحک و در حال زوال، «مردم» عنوانی مشروط است و نام همه‌ی کسانی نیست که در یک سرزمین زندگی می‌کنند!

پس تا وقتی اراده‌ات با اراده‌ی رژیم همسوست، صاحب اراده‌ای، تحریک نشدی و ایرانی هستی و «مردم» محسوب می‌شوی.

اما کافی است مقابل حکومت بایستی. از همان لحظه، حتا اراده‌ات دیگر مال خودت نیست. از نظر این زوال‌عقلان، ایرانیِ مخالف رژیم باید به جایی بیرون از «ما» تعلق پیدا کند.

حالا کافی است همان معیاری را که پزشکیان برای معترضان به کار می‌برد، مقابل خودش بگذاریم.

اگر حضور در خیابان به‌تنهایی نشانه‌ی اراده‌ی مستقل نیست، چرا این پرسش فقط درباره‌ی مخالف حکومت مطرح می‌شود؟

اگر باید پرسید چه کسی فراخوان داده، چه کسی سازمان‌دهی کرده و چه نهادی امکانات فراهم کرده، چرا درباره‌ی تجمعات حامی حکومت ناگهان این پرسش‌ها بی‌اهمیت می‌شوند؟

چرا سازمان‌دهیِ موافق از تامین غذا تا صیغه و مکان، کوچک‌ترین خدشه‌ای به مردم‌بودنشان وارد نمی‌کند؟

همین چند روز پیش، خود پزشکیان در تجمع سازمان‌یافته «جان‌فدا» در حمایت از حکومت حضور داشت. اما سازمان‌یافتگی این خیابان مانع اطلاق «مردم» به حاضران نشد. پس مسئله سازمان‌یافتگی نیست.

مسئله جهتِ «اراده» است؛ همان چیزی که «مردم» را از یک واقعیت اجتماعی به یک امتیاز سیاسی بدل می‌کند.

چون تا وقتی معترض «مردم» باشد، حکومت ناچار است به یک سؤال پاسخ دهد: چرا مردم علیه شما به خیابان آمده‌اند؟

راه فرار ساده است: اول او را از مردم اخراج کن، بعد به‌جای پاسخ‌گویی به اعتراضش، درباره‌ی توطئه حرف بزن: آمریکا. اسرائیل. دشمن.

شما از پذیرفتن این حقیقت که آن‌ها هم مردم‌اند، زهره ترک می‌شوید چون روزی که این یک جمله را بپذیرید، باید به پرسشی پاسخ بدهید که چهل‌وهفت سال است از آن فرار کردید:

اگر این‌ها هم مردم‌اند، شما نماینده‌ی کدام مردمید؟؟


https://t.me/Abdinovelist
#زهرا_عبدی
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • ❤ 110
  • 👌 44
  • 👏 18
  • 👍 15
  • 🤓 1
  • 🤝 1
Post #2097 4.01K
در جمهوری اسلامی، بازگشت به وطن یک راه نیست؛ دو راه است. یکی به خانه می‌رسد، یکی به زندان. برای یکی فرش پهن می‌کنند؛
برای دیگری حکم مرگ.

بازگشت به وطن باید و باید ساده‌ترین حق یک انسان باشد. آدم از خانه‌اش اجازه‌ی ورود نمی‌گیرد.
اما در جمهوری اسلامی، «بازگشت» برای همه یک «فعل» با یک کارکرد معنایی نیست؛ یک فعل است با دو پایان.

یک ایرانی برمی‌گردد، سر مزار مادرش می‌رود و از پایان غربت می‌گوید. ایرانی دیگری برمی‌گردد و مسیرش از همان لب مرز به بازداشتگاه و زندان می‌رسد.

پس دعوتی که سخنگوی دولت با آب‌وتاب از آن حرف زد، به یک دو راهی ختم می‌شود: یک‌سو فرش ؛ سوی دیگری طناب دار .

علی زارعی یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این شکاف است. جوانی که در اعتراضات ۱۴۰۱ بینایی چشم راستش را بر اثر شلیک ساچمه از دست داد، از ایران خارج شد و مدتی در آلمان زندگی کرد. با پهن کردن دام و تله، او را به ایران برگرداندند. حاصل بازگشت او هیچ «آغوش وطنی» نبود، فوری بازداشت شد و اکنون با حکم اعدام روبه‌روست.

مجریان دلقک حکومتی ٢۴ ساعته در تلویزیون می‌گویند «برگردید» 
اما با دغل در عمل نشان دادند بازگشتِ چه کسی «بازگشت به وطن» است و بازگشتِ چه کسی «بازگشتِ متهم»؟

محسن نامجو در مصاحبه دو روز پیش‌اش، دوساعت حرف زد که  همه‌اش بی کم و کاست در دو کلمه‌ی مفصل، خلاصه می‌شود:
 «گُه خوردم» 
پس هر کس با رغبت این فعل را انجام دهد، حتا اگر مادر خدا را به آرایش نشانده باشد، می‌تواند به راحتی برگردد.
پس «برگردید» هرگز برای همه یک «وعده‌ی یکسان» نیست.

ما برای همین پیمان بستیم به پایان این رژیم زیرا نمی‌خواهیم وطن برای یکی خانه باشد و برای دیگری تله.

هر جا شنیدید کسی برگشته از خود بپرسید:
بازگشت برای چه کاری؟ با کدام تضمین؟ و به کدام ایران؟

چون پشت واژه‌ی بازگشت، دو سرنوشت ایستاده است:

فرش قرمز و طناب دار. 
اولی برای نامجوها و بهنودها و دومی برای علی زارعی‌ها.

https://t.me/Abdinovelist

#زهرا_عبدی
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • 👍 139
  • ❤ 24
  • 😢 13
  • 👏 7
  • 💯 7
  • 👌 6
  • 🤝 1
Post #2096 5.42K
این روزها گویا قبله‌ی قبیله‌ی ارزشی‌ها از کعبه چرخیده به سوی یمن. آنها شب‌ها دیگر فقط «یمن یمن» می‌کنند.
 
یکی از افراد این قبیله‌؛ جناب سجاد خادم؛ آقای معلمی که در معرفی خود نوشته‌ صاحب قلم هم است، از قول ملت بزرگ ایران در حساب ایکس خود توییت زده:
 «ما حاضریم عین مردم یمن زندگی کنیم
‏اما بعید است شما بتوانید
‏مثل حکام یمن، غیرتمند باشید.»
آقای معلم! لطفاً پاسخ بده این «ما» دقیقاً کیست؟

هر انسانی حق دارد برای زندگی خودش تصمیم بگیرد: ساده بزید، ریاضت بکشد، از رفاه دست بشوید و هر بهایی را که به آن ایمان دارد از جیب خودش بپردازد. اما هیچ‌کس حق ندارد فقر را از جانب یک ملت امضا کند.
نمی‌دانم مردم ایران کی به قبیله‌ی کم‌شمار شما وکالت داده‌اند که به نام آن‌ها اعلام کند حاضرند «عین مردم یمن» زندگی کنند.

زندگی امروز مردم یمن استعاره نیست که بتوان آن را برای ساختن جمله‌ای حماسی وام گرفت. تقریباً تمام مردم یمن زیر خط فقرند، میلیون‌ها نفر در ناامنی حاد غذایی به سر می‌برند و نزدیک به نیمی از کودکان زیر پنج سال از گرسنگیِ مزمن، به عارضه‌ی قدکوتاهی ناشی از فقر مواد غذایی دچار‌اند. این فقر را ایدئولوژی و در پی‌اش جنگ ساخته است، نه انتخاب.

آقایان و خانم‌های ارزشی، نمی‌توانید با بازی با کلمات این‌ فلاکت را «سبک زندگی» بنامید.
این تاریکی مدنی که کودک دارو ندارد،
خانه‌، آب سالم ندارد،
نامش  آینده‌ای به نام گودال‌ است، آینده‌ای که کسی برایش نمانده.

از قضا مشکل اساسی ما با آن حدیث ١۴٠٠ ساله است که بدان استناد میکنید است که فقر فضیلت است. خیر نیست. 
انسان با تلاش نشان داده که فقر و گرسنگی افتخار نیست.
در سرزمین ایران، هرگز تاریکی  فقر نشانِ شرافت نبوده و نخواهد بود.


عجیب‌ترین بخش جمله همین است که آقای ارزشی، رنج یک ملت را در یک کفه‌ی ترازو می‌گذارد و «غیرتِ حاکمان» را در کفه‌ی دیگر، انگار مردم باید بها بدهند تا حاکمان بتوانند سربلندی را به نمایش بگذارند. وَه که چه وقاحتی!
 افتخار به نام حاکم، مثل همیشه هزینه هم به حساب مردم.


نسبت درست حاکم در نظام معنا اما نسبتی وارونه است، یعنی حکومت باید بها بدهد تا مردمش بهتر زندگی کنند؛ نه اینکه مردم بدتر زندگی کنند تا حکومت بر بلندای خشتی که از خانه‌ی آنان کنده، سرافراز بایستد.

هرکه شیفته‌ی ریاضت است، آزاد است آن را برای خودش برگزیند.
اما لطفاً سهم مردم ایران از ریاضت را به صاحبانش واگذارید.
لطفاً دست از سر ملت بزرگ ایران بردارید و خودتان بروید این سبک زندگی! را در یمن همراه با گیاه توهم‌زای قات، آن‌قدر بِجَوید تا رستگار شوید. 

#زهرا_عبدی
https://t.me/Abdinovelist
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • 👍 184
  • 👏 60
  • ❤ 23
  • 🤝 3
  • 🥰 2
  • ❤‍🔥 1
  • 😍 1
Post #2092 5.99K
چو نام ایران به‌میان آید، با احدی تعارف نداریم

اندوه قتل حکومتی مهسا امینی، اندوه همه‌ی ماست و هیچ‌کس حق ندارد آن را کوچک بشمارد. استوری‌ای از حساب پدر ایشان با تصویر مهسا و پرچم اقلیم کردستان عراق منتشر شد و مرا به نوشتن این نامه واداشت.
به این پست الصاق شده👇

مهسا در تهران کشته شد. نخستین فریادها همان روز مقابل بیمارستان کسری بلند شد و فردای آن روز سقز برخاست؛ بعد مشهد، اصفهان، تبریز، شیراز و ده‌ها شهر دیگر. خیلی زود «زن، زندگی، آزادی» کنار شعارهایی ایستاد که یک کلمه در قلبشان بود: ایران. در همان اعتراض‌ها «ایران رو پس می‌گیریم»، «کردستان، چشم و چراغ ایران» و «آذربایجان بیدار است، حامی کردستان است و بلوچستان شنیده شد.

آقای امینی عزیز، مهسا دختر عزیز و گرامی شما بود؛ اما مرگش زخمی را باز کرد که میلیون‌ها ایرانی آن را زخم خودشان می‌دانستند. مهسا کرد بود، ژینا بود، و این هویت حق کامل او و خانواده‌اش است. مسئله‌ی من کردبودن مهسا نیست؛ مسئله این است که مرگش را با پرچم سرزمینی دیگر قاب کنیم و از مردمی جدا کنیم که به نام او به خیابان آمدند.

من با یک کار بیش از همه مسئله دارم: تکه‌تکه کردن حافظه‌ی مبارزه‌ی ایرانیان.

این‌که ۸۸ را یک جزیره بدانیم، آبان ۹۸ را جزیره‌ای دیگر، زن، زندگی، آزادی را جزیره‌ای دیگر، دی‌خون ١۴٠۴ را جزیره‌ای دیگر، و هر کدام را از تاریخی که پیش و پس از آن آمده جدا کنیم. اگر چنین کنیم، باید ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی را هم متعلق به «گروهی دیگر» بدانیم، کشته‌شدگان آبان را در جزیره‌ای دیگر بگذاریم، مهسا و نیکا و سارینا را در جزیره‌ای دیگر، و هر نسل را از نسل پیش از خودش جدا کنیم.

اما من این تاریخ را این‌گونه نمی‌بینم. من یک رشته می‌بینم: نسل‌هایی با مطالبات و زبان‌ها و حتی اختلاف‌های سیاسی متفاوت، که بارها در برابر یک حکومت برخاسته‌اند. در ۱۴۰۱ هم اعتراض‌ها به یک مطالبه محدود نماند؛ شعارها خیلی زود از حجاب اجباری فراتر رفت و ساختار سیاسی جمهوری اسلامی را هدف گرفت.

من میان «زن، زندگی، آزادی» و ایران دیوار نمی‌کشم. میان مهسا و «شیر و خورشید» هم دیوار نمی‌کشم. لازم نیست همه‌ی ایرانیان درباره‌ی همه‌ی نمادها، شکل حکومت آینده یا تمام جزئیات سیاسی هم‌نظر باشند تا بفهمیم چیزی فرات‌تر از نظر‌های ما وجود دارد:
ایران.

و اتفاقاً یکی از خطرناک‌ترین کارها با یک ملت همین است که حافظه‌ی مشترکش را قطعه‌قطعه کنیم؛ کرد را از فارس، آذری را از بلوچ، زن را از مرد، و ۱۴۰۱ را از فردای ایران جدا کنیم.

لازم نیست برای هر نسل، کشوری تازه اختراع کنیم؛ ما کشوری داریم. زبان داریم، ادبیات داریم، حافظه داریم، اسطوره داریم، هنر داریم، تجربه‌ی دولت و جامعه داریم؛ و در همین میراث، شکست و استبداد و خطا هم داشته‌ایم. گذشته مصالح ماست، نه نقشه‌ی ساختمان ما.

به همین دلیل من درباره‌ی ایران تعارف ندارم.

هرکس حق دارد درباره‌ی حکومت آینده، قانون اساسی، تمرکز یا عدم تمرکز قدرت، حقوق اقوام و زبان‌ها و هر مسئله‌ی دیگری بحث کند؛ اینها دقیقاً موضوع سیاست‌اند. اما یک نقطه برای من پیش از همه‌ی این بحث‌ها قرار دارد:

ایران باید بماند تا بتوانیم درباره‌ی آینده‌اش اختلاف داشته باشیم.

و شاید مهم‌ترین پرسشی که امروز باید از خودمان بپرسیم این باشد: چه کسی سود می‌برد اگر ندا، مسئله‌ی ۸۸ باشد، کشته‌شدگان آبان مسئله‌ای مربوط به سال ۹۸، مهسا فقط متعلق به زن، زندگی، آزادی، کردستان مسئله‌ی کردستان باشد و تهران مسئله‌ی تهران؟

نمی‌دانم این کار عمدی یا سازمانی بوده یا نه، و بدون سند کسی را متهم نمی‌کنم. اما پاسخ من به خودِ این جداسازی روشن است:
یک «نه» بزرگ.
هر کسی این تصویر را به هوش مصنوعی کشیده، هر کسی بازنشرش کرده، این «نه» پاسخ به اوست

ندا، سهراب، مهسا و همه‌ی آن نام‌ها را نمی‌شود در جزیره‌های جداگانه‌ی تاریخ زندانی کرد. رشته‌ای که می‌تواند این جزیره‌ها را دوباره به یک سرزمین بدل کند، یک کلمه است:
ایران.

ایران از هزاران سال پیش وجود دارد و خواهد داشت. کار ما این است که آینده‌ای در شأن آن بسازیم.

#زهرا_عبدی
#مهسا_امینی

https://t.me/Abdinovelist
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • ❤ 132
  • 👏 80
  • 👍 26
  • 💯 8
  • 💔 2
  • 🤝 2
  • 🏆 1
Post #2091 9.53K
جانِ ارزان | قسمت اول


جان یک ایرانی چقدر می‌ارزد؟

جان انسان قیمت ندارد.
اما در جهان واقعی، کشتنِ انسان قیمت دارد.

یک‌جا کشتن یک انسان می‌تواند دادگاه‌ها را سال‌ها به خود مشغول کند، دولت‌ها را به حرکت درآورد، معادلات سیاسی را دگرگون سازد و برای قاتل هزینه‌ای بسازد که آن سرش ناپیدا.

جای دیگری صدها و هزاران انسان کشته می‌شوند، جهان چند روزی می‌نگرد، چند بیانیه صادر می‌شود و دیگر هیچ.

پس وقتی از «قیمت جان» حرف می‌زنم، از قیمت انسان حرف نمی‌زنم.
از قیمتِ کشتن انسان حرف می‌زنم.

تبصره: چنان خود را نیرومند کنید که تصمیم دشمن برای حمله به شما، بیش از آن‌که به حمله شباهت داشته باشد، تصمیمی برای خودکشی باشد.

اسرائیل را بنگرید.
نه برای دفاع از همه‌ی سیاست‌هایش؛ بلکه برای درکِ یک تجربه‌ی تاریخیِ مهم:

چگونه می‌شود قیمتِ جان یک ملت را بالا برد؟

هشتاد سال پیش، زندگی یهودیان اروپا یکی از هولناک‌ترین پاسخ‌های ممکن به این پرسش شد که جان انسان تا کجا می‌تواند در چشم جهان بی‌ارزش شود.

شش میلیون یهودی در هولوکاست کشته شدند؛ نزدیک به دوسوم یهودیان اروپا.

همه می‌دانستند چه خبر است؛ اما واکنش مؤثر هرگز به‌موقع نرسید.

یهودیان درسِ هولناکی گرفتند:
اگر امنیتت یکسره به وجدان دیگران وابسته باشد، جان خواهی داد و جهان فقط برایت موزه خواهد ساخت!

هولوکاست به مسئله‌ی امنیت، بُعدی «وجودی» بخشید: یک یهودی نباید بار دیگر در نقطه‌ای از جهان گرفتار آید، بی‌آن‌که دولتی خود را مسئول سرنوشتش بداند.

پس از ۱۹۴۸، گام‌به‌گام ابزارهای قدرت را بنا نهادند.

اول کشور ساختند.
دولتی پدید آمد که یکی از دلایل بنیادینِ موجودیتش، فراهم‌کردنِ خانه‌ای ملی برای ملت یهود بود.

قانون ساختند.
نه فقط برای جنگیدن؛ بلکه برای آن‌که دشمن پیش از حمله، ناگزیر از محاسبه‌ی هزینه‌ی پاسخ باشد تا پیش از آسیب‌رساندن ناگزیر شود بپرسد: بعدش چه خواهد شد؟

امنیت ساختند.
اما نکته اصلی این است که امنیت را تنها در تفنگ و تانک نجستند. دانشگاه، پژوهشگاه، صنعت و فناوری بی‌رقیب ساختند.

در سال ۲۰۲۳ اسرائیل معادل ۶.۳ درصد تولید ناخالص داخلی خود را صرف تحقیق و توسعه‌ی امنیتی کرد؛ بالاترین نسبت در میان کشورها، یعنی خرد را نیز به زیرساختِ قدرت بدل کردند.

اقتصاد ساختند.
طبق داده‌های بانک جهانی، تولید ناخالص داخلی اسرائیل در زمره‌ی بالاترین اعداد.

کشوری کوچک، اما تنیده در شبکه‌ی جهانیِ اقتصاد، سرمایه و فناوری؛ کشوری که حذفش از این شبکه، بی نهایت ‌هزینه داشته باشد.

صنعت دفاعی ساختند.
مانند عربستان امنیت را تنها نخریدند؛ بخش مهمی از آن را خود ساختند و سپس به دیگران فروختند.

لابی و شبکه ساختند
روابط سیاسی، دیپلماتیک، اقتصادی، دانشگاهی و بین‌المللی بنا کردند؛ متحد یافتند و منافع خود را به منافع دیگران گره زدند.

و شاید مهم‌تر از همه:
ادامه دادند.

این، اتفاقی یک‌شبه نبود.

دهه‌ها به طول انجامید تا جامعه‌ای که در حافظه‌ی تاریخی‌اش تجربه‌ی بی‌پناهی و کشتار جمعی را با خود حمل می‌کرد، مجموعه‌ای از دولت، اقتصاد، علم، فناوری، ارتش، صنعت و روابط بین‌المللی بنا کند که آسیب‌رساندن به آن را پرهزینه‌تر سازد.

و این همان پرسشی است که ما ایرانیان باید درباره‌ی خودمان مطرح کنیم:

قیمت جان ایرانی چقدر است؟ این مقایسه تصادفی نیست: امروز ما نیز، از زاویه‌ای دیگر، با همان پرسش روبه‌روییم.

ما در دی‌خون ۱۴۰۴ با یکی از هولناک‌ترین پاسخ‌های ممکن به همین پرسش روبه‌رو شدیم.

سازمان عفو بین‌الملل بر اساس ویدئوهای راستی‌آزمایی‌شده و شهادت شاهدان، از ده‌ها هزار کشتار غیرقانونی گسترده اعتراضات دی سخن گفته است. جمهوری اسلامی می‌خواهد کنترل اعداد را به دست بگیرد

و تلخا که هر یک از این اعداد، انسانی بوده است که جمهوری کشتار اسلامی سعی در محو کردنش دارد.

و این‌جاست که روایتِ «جانِ ارزان» آغاز می‌شود.

ساختنِ ساختاری شبیه به اسرائیل، شاید بیست سال طول بکشد.شاید چهل سال. شاید هشتاد سال.

اما باید از جایی آغاز شود.

دی‌خون ١۴٠۴ نیز باید پرسشی تاریخی پیشِ روی ما بگذارد:
پس از دیدنِ این همه مرگ، ما با ارزشِ جانِ ایرانی چه خواهیم کرد؟

پاسخ نمی‌تواند تنها این باشد که از جهان بخواهیم جانِ ایرانی را گران‌تر بشمارد.

خودمان باید جامعه‌ای بسازیم که جانِ انسان را گران بداند؛ و قدرتی که آسیب‌رساندن به ایرانی را کم‌هزینه نگذارد.

آن‌قدر که روزی هرکس خواست دست به سوی یک ایرانی دراز کند، پیش از کشیدنِ ماشه، حساب کند.

و بفهمد:
این جان، دیگر ارزان نیست.


این مطلب سلسله مباحثی درباره‌ی قیمت جان ایرانیان است و ادامه خواهد داشت…
#زهرا_عبدی

https://t.me/Abdinovelist
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • 👏 126
  • ❤ 50
  • 👍 24
  • 😢 6
  • 🤝 4
  • 🥰 2
  • 🏆 2
Post #2090 8.03K
از «زن، زندگی، آزادی» چهار سال گذشت و ما ملت بزرگ ایران در راه آزادی، دوشاوش هم بلوغ را قد کشیدیم و امروز میان آن سه واژه، وَه که «زندگی» چه بهره‌ی بزرگی از آن فریاد دارد.

و برای دریافتن زندگی، میان همه نام‌های پرشکوه به نام دختری شانزده‌ساله بازمی‌گردم که پیش از آن‌که عکس‌های معصومانه‌اش روی دیوار تاریخ این سرزمین بماند، رو به دوربین نشست و گفت مردم از سرزمین‌شان چه می‌خواهند:

«رفاه، رفاه، رفاه.»

سارینا اسماعیل‌زاده از انقلاب سخن نمی‌گفت؛ از زندگی سخن می‌گفت.
و شاید درست همین، انقلابی‌ترین بخش سخنش بود.

چرا که رفاه برای سارینا تجمل نبود؛ همان چیزهای ساده‌ای بود که زندگی را زندگی می‌کند: خانه، ایمنی، هوای پاک، موسیقی، رقص، سفر، عشق، گزینش، آزادی، و فردایی که وقتی به آن می‌اندیشی، ته دلت چاهی باز نشود.

و از قضا جمهوری اسلامی، پیش از هر چیز دیگر، همین «زندگی روزمره» را از ایرانیان ستاند.

سارینا از رفاه سخن می‌گفت چون می‌دید خودش و دوستانش ندارندش؛ و در سرزمینی که گزینش لباس، دغدغه‌ی امنیتی می‌شود، اینترنت میدان نبرد است، و نوجوانی به‌جای نوجوانی‌کردن ناگزیر است نگران تهیدستی و فردا باشد، زندگیِ ساده و روزمره خود به مطالبه‌ای انقلابی بدل می‌شود.

اینجاست که برای من «زن، زندگی، آزادی» به انقلاب شیر و خورشید پیوند می‌خورد.

اگر نخستین، فریاد نسلی بود که گفت زندگی زیر سایه‌ی ایدئولوژی مرگ‌اندیش را نمی‌خواهیم، دومین باید وعده‌ی نسلی باشد که می‌داند چه زندگی‌ای می‌خواهد.

انقلاب شیر و خورشید، اگر قرار است فراتر از دگرگونی یک حکومت باشد، باید انقلابِ بازستانیِ زندگی باشد؛ ایرانی که در آن سیاست؛ ابزار زندگی باشد، نه معنای آن؛ حکومت، خدمتگزار انسان باشد، نه صاحب او؛ و هیچ معبد قدرتی از انسان نخواهد خواست که برای اثبات وفاداری‌اش، زندگی‌اش را قربانی کند.

جمهوری اسلامی نزدیک به نیم‌قرن، بر ویرانه‌ی فضیلت زیسته است؛ بر عزا، شهادت، قربانی‌شدن و تاب‌آوردن.

نسل سارینا در برابر این دستگاه عظیم، یک واژه‌ی بی‌انتها نهاد:

زندگی.

و چه واژه‌ی خطرناکی‌ست «زندگی» برای حکومتی که قدرتش را با تقدیسِ رنج و مرگ درآمیخته است.

در بلوغ اجتماعی این سرزمین، «زن، زندگی، آزادی» نام آن بزنگاه بزرگ تاریخ بود که دریافتیم چه از ما ستانده‌اند:
زندگی

و انقلاب شیر و خورشید باید نام آن دمی باشد که آن را باز می‌ستانیم:
زندگی

https://t.me/Abdinovelist
#زهرا_عبدی
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • 👍 122
  • ❤ 59
  • 👏 26
  • 👎 4
  • 👌 4
  • 🥰 1
  • 🤝 1
Post #2089 4.86K
هشدار: گاهی هنوز نمی‌دانیم چه کسی پشت یک اکانت نشسته، اما همین‌قدر می‌دانیم که دیگر نباید به آن تکیه داد و بدان اطمینان کرد.

این متن درباره‌ی اکانت علی کریمی است.

سال‌هاست با داستان زندگی می‌کنم، و بخش مهمی از حرفه‌ام شناختن و ساختن «شخصیت» است.

آدم‌ها را از دلِ روایت‌ها آموخته‌ام؛ از تداوم‌شان، از تناقض‌هاشان، از انتخاب‌هایی که در لحظه‌ی تصمیم آدم را لو می‌دهند، و از آن مرزِ نامرئی که پشتش، یک آدم واقعاً تغییر می‌کند و دیگر می‌شود.

برای داستان‌نویس، تغییر شخصیت ناممکن نیست، جانِ روایت همین است.

اما تغییر بنیادیِ باور و رفتار، هیچ‌وقت از هوا نمی‌آید؛ مسیر دارد، شیب دارد، رد پا به‌جا می‌گذارد. می‌شود دنبالش کرد.

می‌دانم آدمِ واقعی، برخلاف شخصیتِ داستانی، تعهدی به پیوستگی ندارد؛ زندگی، بر خلافِ رمان، کسی را ملزم نمی‌کند که با خودش یکدست بماند. اما حتی گسست‌های واقعی‌ترینِ آدم‌ها هم، رد دارند، بحران دارند، توضیحی منطقی دارند که بشود لمسش کرد و فهمیدشان.

مسئله وقتی آغاز می‌شود که این مسیر را نمی‌بینم، و به‌جایش با مشتی «گسست و ناهماهنگی و پاره‌گی روایت» روبه‌رو می‌شوم، پشت‌سرهم:

جایی که لحن عوض می‌شود، اما هیچ پلی لحن دیروز را به لحن امروز وصل نمی‌کند؛
جایی که ارزش‌ها و مواضعِ بنیادین، بی هیچ بحران یا بزنگاهی، ناگهان وارونه می‌ایستند؛
جایی که واکنشِ آدم به اتفاق‌ها، به آدم‌ها، به دشمنانش، دیگر با خودِ دیروزش هم‌خوان نیست؛
جایی که تناقض‌ها، تناقضِ طبیعیِ یک انسان نمی‌مانند، بلکه رد پای «آدمِ دیگری» را روی زمین می‌گذارند؛
و از همه گویاتر، جایی که حلقه‌های میانیِ روایت یعنی آن‌چه آدمِ دیروز را به آدمِ امروز می‌رساند، گم شده‌اند، انگار هرگز نبوده‌اند.

این گسست را امروز، صریح و بی‌پرده، در اکانت علی کریمی می‌بینم.

برای توضیحش، دست‌کم دو احتمال هست که نمی‌شود نادیده گرفت و خیلی‌ها بدان اشارت داشتند:

یا این اکانت دیگر در دستِ خودِ علی کریمی نیست؛
یا باید این را هم به روی خود آورد که تصویری که سال‌ها از او دیده‌ایم، از همان آغاز تمامِ واقعیت نبوده و حتی احتمالِ یک پروژه را هم باید بی‌پروا بررسی کرد.

با آن‌چه امروز در دست دارم، نمی‌توانم هیچ‌یک از این دو فرض را قطعی مُهر بزنم یا قطعی کنار بگذارم.

اما برای هشدار دادن، لازم نیست بدانم کدام فرض درست از آب درمی‌آید. چون در هر دو مسیر، مقصد برای من یکی‌ست:

این اکانت دیگر امن نیست.

و تا وقتی این گسستِ ارزش و معنا و لحن و ...، توضیحی قابل‌اعتماد پیدا نکند، هر آن‌چه از آن منتشر می‌شود را دیگر اطلاعاتِ قابل‌اعتماد نمی‌بینم.

#زهرا_عبدی

https://t.me/Abdinovelist
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • 👍 174
  • 👌 35
  • ❤ 15
  • 👏 15
  • 👎 5
  • 🤝 3
  • ✍ 1
Post #2088 8.02K
سؤالی از چپ‌های عزیز:

«نفت‌کش» دقیقاً از چه روزی از فهرست «زیرساخت» خط خورد؟

وقتی آمریکا تهدید کرد نیروگاه‌های ایران را نشانه می‌گیرد، علی قمصری، البته با هماهنگی خانم مهاجرانی، سازش را برداشت و جلوی نیروگاه، به جای قران، انسان طاغی آلبر کامو به سر گرفت و ساز زد و عکس‌های هنری گرفت. آن روز «زیرساخت ایران» مقدس بود. نیروگاه هم مالِ مردم بود.

اما امروز نفت‌کش‌های ایران یکی‌یکی در آتش فرومی‌روند، و همان جماعت چنان ساکت‌اند که گویی نفت خودش شناکنان به بازار جهانی می‌رسد.

نفت‌کش چند هزار تُن آهن شناور نیست؛ رَگی‌ست که نفت را از پایانه به بازار می‌رساند و نفسِ صادراتیِ اقتصاد را زنده نگه می‌دارد. با قطع این رگ، آن ظرفیت هم می‌خشکد.

و اگر عدد می‌خواهید: فقط ارزش خودِ چهار نفت‌کشی که مشخصاتشان با اطمینان بیشتری قابل احراز است، بدون محاسبه‌ی Horizon 1 و بدون حتی یک دلار از ارزش محموله‌ها، حدود ۱۹۰ تا ۲۴۵ میلیون دلار برآورد می‌شود.

اما اهمیت این نفت‌کش‌ها فقط به قیمت خودشان نیست. همین پنج شناور، بنا بر داده‌های TankerTrackers، از سال ۲۰۱۹ در مجموع حدود ۴۵ میلیون بشکه نفت و فرآورده‌ی ایرانی جابه‌جا کرده‌اند. یعنی آنچه می‌سوزد فقط چند کشتی نیست؛ بخشی از ظرفیت حمل و صادرات انرژی ایران است.

پس ساز کجاست؟ تحصن کجاست؟ آن فریادهای «زیرساخت ایران» به کدام سکوت پناه بردند؟

مگر آن ساز، پیش از هر «علت»ی، برای وجود و ماهیت خودِ زیرساخت نواخته نمی‌شد؟ آن روز کسی نپرسید نیروگاه در جنگ چه نقشی دارد؛ فقط یک سؤال کافی بود: ایرانی هست یا نه؟

حالا گویا «علیت» شرطِ تقدس شده: زیرساخت وقتی سزاوار دفاع است که در خدمت روایت رژیم جمهوری اسلامی باشد، نه صرفاً از آن‌رو که مالِ این خاک است. و درست همین‌جاست که تناقض لباسش را درمی‌آورد و لخت می‌شود.

این بار، برای رسیدن به نفت‌کش‌های سوخته باید یک قدم به عقب رفت: سپاه آتش‌بس را به فرمان پوتین نقض کرد و در ادامه به ناوهای آمریکایی موشک شلیک کرد، و آمریکا آشکارا گفت پاسخش نشانه‌گرفتنِ نفت‌کش‌های ایران است.

این بار نمی‌شود جمهوری اسلامی را از زنجیرهٔ علت و معلول تراشید و ماجرا را در یک جمله خلاصه کرد: «آمریکا زیرساخت ایران را زد.»

و دقیقاً همین‌جا، آن حساسیت پرشور هم دود می‌شود و به هوا می‌رود.

این نشان می‌دهد دفاع از زیرساخت، برای بخشی از این جماعت، اصلی ثابت نبوده؛ اصلی بوده مشروط، منوط به این‌که مقصر مطابق میل روایت انتخاب شود. وگرنه نه ایران عوض شده، نه زیرساخت، نه حتی آمریکا.

فقط این بار، نواختن ساز جلوی نفت‌کش‌های سوخته یک سؤال ناخوشایند هم با خودش می‌آورد: این چرخهٔ حمله و پاسخ را چه کسی دوباره به راه انداخت؟

و شاید برای همین است که این بار، ساز در غلاف مانده و قمصری دیگر حوصله‌ی طاغی بودن و کاموخوانی ندارد.

https://t.me/Abdinovelist
#زهرا_عبدی
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • 👍 197
  • ❤ 43
  • 🤝 8
  • 👌 5
  • 😭 3
  • 😁 1
  • 😨 1
Post #2087 7.77K
آن سوی پنهانِ نقشه‌ی قدرت که پشت آپارتمان‌ ۳۶ میلیون پوندی در انگلستان پنهان شده.

اگر ما را متهم به توهم توطئه نمی‌کنید باید بگوییم جمهوری اسلامی بدون کمک روباه پیر اینهمه دوام نمی‌آورد.

خبر مصادره و فروش دو ملک فوق‌مجلل در یکی از گران‌ترین نقاط لندن که به شبکه‌ی مالی مرتبط با مجتبی خامنه‌ای نسبت داده شده‌اند، به‌خودی‌خود اصلأ خبر مهم این ماجرا نیست.
خبر، معماری مالی‌ای است که می‌تواند میلیون‌ها پوند را به آن سوی جهان ببرد، آن را به املاکی در نقاط فوق‌گران تبدیل کند، انواع نام‌ها را روی انواع سندها بنشاند و میان «صاحب قانونی» و «صاحب قدرت» آن‌قدر فاصله‌ی اسنادی و کاغذی بیندازد که برای پیدا کردن نسبت میان این دو، دولت‌ها، نهادهای تحریم و روزنامه‌نگاران تحقیقی ناچار شوند سال‌ها مسیر شرکت‌ها، واسطه‌ها و دارایی‌ها را یکی‌یکی دنبال کنند و بالاخره برسند به جایی که خدا قبلاً در پیچ‌وخم‌هایش گم شده بود!

اینجاست که باید یک سؤال ساده پرسید:
آیا یک دیکتاتوری واقعاً می‌تواند بدون کمک قدرتی دیگر و به‌تنهایی اینهمه فاسد باشد؟
یک ساختار دیکتاتوری می‌تواند به راحتی در کشور خودش بدزدد.اما برای آنکه حاصل آن فساد را از تهران به کنزینگتون برساند و به ملکی چندمیلیون‌پوندی تبدیل کند، هیچ عقل سلیمی باور نمی‌کند که به تنهایی بتواند.
از اینجا به بعد عقل می‌گوید باید این زنجیره‌ی فاسد را آنجا یعنی در انگلستان دنبال کرد.
این پول هنگفت چگونه منتقل شد؟
چرا ۴٧ سال است که کسی منشأ پول را بررسی نکرده بود؟
و مهم‌تر از همه: چه کسی در ساختار قدرت انگستان می‌دانست و دم نزد؟

فساد جمهوری اسلامی فقط داستان پولی نیست که از ایران خارج شده؛ داستان زیرساختی هم هست که در آن سوی مرز توانسته آن پول را بپذیرد، منتقل کند، تبدیل کند و سال‌ها در خود نگه دارد.
و درست همین‌جاست که پای روباه پیر به این داستان باز می‌شود.
با سؤال‌هایی بسیار ساده‌ و جدی‌:

چگونه چنین شبکه‌ای توانسته در قلب یکی از مهم‌ترین نظام‌های مالی و حقوقی جهان، املاکی با چنین ارزشی داشته باشد و سال‌ها فعالیت کند، تا سرانجام همان دولت بریتانیا در سال ۲۰۲۵ علی انصاری را تحریم کند؟
این فاصله‌ی زمانی از همه بیشتر شایسته‌ی تحقیق است.

اگر اتهام «توهم توطئه» نمی‌زنند یک سؤال دشوارتر بپرسیم:
در تمام این سال‌ها انگستان چه منفعتی در ندیدن آن داشت؟

تمام این ۴٧ سال اگر جرات داشتی این سوال‌ها را بپرسی فوری یک عبارت آشنا می‌خورد توی صورتت:
«توهم توطئه.»
باز هم انگلیس؟
باز هم دست‌های پشت پرده؟ و با تحقیر می‌خندیدند.
که هاهاهاها ، باز هم خیال کرده‌اید همه به هم وصل‌اند؟

با اینکه امروز خود دولت‌های غربی ازجمله کسانی در ساختار قدرت ‌شان، برای توصیف این ساختارها از واژه‌ی «شبکه‌ی فاسدان» استفاده می‌کنند.
کسانی که انگ «توهم توطئه» می‌زنید بگویید نقش کشورهای میزبان، و مشخصاً بریتانیا، در امکان‌پذیر شدن این معماری مالی تا خرخره فاسد، چه بوده است؟
اگر امروز می‌دانید، دیروز چه می‌دانستید؟
اگر نمی‌دانستید، چرا نمی‌دانستید؟
چرا انگلیس بر اینهمه فسادی که الان دارد جارش می‌زند، تا حالا چشم بسته بود؟ آن هم آگاهانه. این‌ها توهم توطئه نیستند. سؤال‌اند.

دموکراسی‌ای که از یک ایرانی برای هر ادعایی سند می‌خواهد، باید تحمل کند که همان ایرانی درباره‌ی عملکرد نهادهای خودش نیز سند بخواهد.

در روزگار قدرت‌های شبکه‌ای، فقط دنبال دزد نگردید.

دنبال شبکه‌ای بگردید که دزدی را به ثروت، ثروت را به امنیت و امنیت را دوباره به قدرت تبدیل می‌کند و با آن باعث دوام این حکومت مردم‌کُش می‌شود.

لطفاً دفعه‌ی بعد که کسی خواست این پرسش‌ها را بپرسد، با تمسخر نگویید:
«توهم توطئه»
بلکه فراخوان عقل بدهید. خطوط را دنبال کنید.
تا نقشه کامل شود.
نقشه‌ی واقعی قدرت
و شاید روزی که همه‌ی این خطوط را روی یک نقشه بکشیم، تازه بفهمیم چرا جمهوری اسلامی این‌همه دوام آورد شاید چون بخشی عمده‌ای از پاسخ در لندن بود.
و هر بار خواستیم آن سوی مرز را هم نگاه کنیم، یکی گفت:
«ما را توهم توطئه دیوانه کرده است.»
#زهرا_عبدی

https://t.me/Abdinovelist
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • 👏 154
  • 👍 42
  • ❤ 34
  • 👌 12
  • ✍ 2
  • 🤔 2
  • 🤪 1
Post #2086 7.2K
برای فهمیدن وسعت یک کشتار
شمردن کشتگان هرگز کافی نیست.
اگر تمام اعداد از یک تا بی‌نهایت صف بکشند؛
در برابر شمار فقدان‌های دی‌خون ۱۴۰۴
فقط بی‌فایده بودن خود را به نمایش می‌گذارند.

بعضی آدم‌ها را یک‌بار می‌کشند و بعضی‌ها را دوبار؛ یک‌بار وقتی کسی را که دوست دارند از آن‌ها می‌گیرند، و بار دوم وقتی دیگر چیزی از زندگی باقی نمی‌ماند که بتوانند به آن چنگ بزنند.

این قصه، عجیب‌تر از آن است که حتی اسم‌ها بتوانند تحملش کنند.

یکی را در خیابان کشتند.
اسمش آیدا حیدری بود.

یکی را از هجرانِ یارش.
اسم او هم آیدا حیدری بود. او امروز کشته شد. کشته‌ی یک هجران که تمامی نداشت.

آیدا و ابوالفضل نامزد بود و قرار بود دقیقا در همین روزها زندگی مشترکشان را شروع کنند. لابد قرار بود خانه‌ای باشد، وسایلی که انتخاب شوند، لباسی که پوشیده شود، مهمان‌هایی که بیایند، عکس‌هایی که سال‌ها بعد نگاهشان کنند و بگویند: «یادت هست؟» و بچه‌هایی… آه از ناتمامی…

مدت‌هاست تاریخ، به‌جای آینده، جای خالی تحویل ایرانیان می‌دهد.

گلوله‌ای که ابوالفضل را کشت، فقط همان روز و همان‌جا کارش تمام نشد. به زندگی زنی هم اصابت کرد که زنده مانده بود. آیدا ماه‌ها با زخمی زندگی کرد که روی تنش نبود؛ با مرگی که مرگ خودش نبود، اما زندگی خودش را از او گرفته بود.

و امروز، درست در ماهی که قرار بود ماه عروسی‌شان باشد، آیدا هم رفت.

فاجعه را معمولاً با تعداد کشته‌ها اندازه می‌گیریم.
اما عددها دروغ نمی‌گویند؛ فقط همه‌ی حقیقت را هم نمی‌گویند و چه دروغی هولناک‌تر از حقیقتی است که همه‌اش گفته نمی‌شود؟

در آرشیوها هرگز ثبت نمی‌شود پشت هر انسانی که کشته می‌شود، چند زندگی ترک برمی‌دارد.

چند مادر، چند پدر، چند خواهر و برادر، چند معشوق، سال‌ها بعد هنوز تاوان همان لحظه را می‌دهند.

نمی‌گویند بعضی گلوله‌ها برای کشتن یک نفر شلیک می‌شوند، اما بُردِ این گلوله‌های لعنتی بسیار بیشتر از فاصله‌ی تفنگ تا بدن است.

آیدای اول را در خیابان کشتند.
آیدای دوم را از هجرانِ یارش.

وسعتِ واقعیِ یک کشتار؛ نه در شمار مردگان، که در شمار زندگی‌هایی است که هر کشته با خودش از این جهان به دیار فقدان‌ها برده است.


https://t.me/Abdinovelist

#زهرا_عبدی
#تا_ابد_از_دی_بگو
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • 💔 202
  • 😭 66
  • ❤ 12
  • 👏 5
  • ❤‍🔥 3
  • 👍 3
  • 👌 2
Post #2085 5.21K
سیاستِ متکی به مردم،
هزینه‌اش را از کجا تأمین می‌کند؟

استقلال سیاسی، بدون استقلال مالی، فقط یک ادعاست.

هر جنبش سیاسی برای تداوم فعالیت خود ناگزیر از پشتوانه‌ی مالی است؛ این واقعیتی است، نه اتهامی که بر کسی وارد شود. اگر جریانی بر مردم تکیه دارد، طبیعی است بخشی از هزینه‌ی آن نیز از همان مردم تأمین شود. فروش بلیت یکی از سازوکارهای متعارف همین تأمین مالی است.

راه دیگر، اتکا به شمار محدودی از حامیان مالی بزرگ است؛ الگویی که معمولاً نفوذ بیشتری نیز برای همان معدود افراد به همراه می‌آورد. میان این دو، بلیت‌فروشی الگوی سالم‌تری است، نه مشکوک‌تر.

فروش بلیت برای رویدادهای سیاسی نه امری نامتعارف است و نه استثنایی. CPAC نیز برای برنامه‌های خود بلیت می‌فروشد؛ بلیت تنها منبع درآمد آن نیست، بلکه در کنار اسپانسر و کمک مالی قرار می‌گیرد.

من که یک‌بار در یکی از برنامه‌های آنان شرکت کرده‌ام، اکنون هفته‌ای دست‌کم دو بار ایمیلی دریافت می‌کنم با این مضمون که فلان پنل برگزار می‌شود، فلان سخنران حضور دارد، بفرمایید شرکت کنید؛ البته پیشاپیش حسابتان را تسویه کنید! 😁

در CPAC 2026 بلیت عمومی ۴۷ دلار بود و بسته‌های ویژه به ۷۵۰۰، ۱۵ هزار و ۳۰ هزار دلار می‌رسید. برگزاری یک گردهمایی بزرگ، از سالن گرفته تا تجهیزات و امنیت، هزینه دارد و تأمین بخشی از آن از سوی شرکت‌کنندگان، شیوه‌ای متعارف و حرفه‌ای است، نه ناهنجار.

با این همه، نکته‌ای هست که باید پیشاپیش به آن پرداخت: اعتمادی که به CPAC می‌شود از هوا برنخاسته؛ این نهادی ثبت‌شده است، با ترازنامه‌ی مالی روشن و افشای اسپانسرها.

پرسش منتقدان واقعی و نه مغرض، قاعدتاً نباید این باشد که «چرا بلیت می‌فروشید»، بلکه می‌تواند این باشد که «این وجوه به کجا می‌رود و پاسخ‌گوی آن کیست؟»
این پرسشی مشروع است.
مطالبه‌ی شفافیت مالی یک بحث است و مشروعیت اصل بلیت‌فروشی بحثی دیگر؛ درآمیختن این دو تنها اصل ماجرا را زیر سؤال می‌برد.

بنابراین، اگر کسی مدعی تخلف یا سوءاستفاده‌ای است، باید سند خود را ارائه دهد؛ ادعایی مبهم و کلی نه سند تخلف است و نه دلیلی برای بی‌اعتمادی. اما اگر کسی صرفاً خواهان دیدن صورت‌حساب و شفافیت است، این خواسته باید با شفافیت پاسخ داده شود، نه با تمسخر یا سکوت.

همین منطق درباره‌ی هواداران شاهزاده نیز صادق است. نمی‌توان وقتی دیگران بلیت می‌فروشند، آن را «تأمین مالی و برگزاری حرفه‌ای» نامید، اما وقتی نوبت به هواداران شاهزاده می‌رسد، خودِ بلیت‌فروشی به اتهامی بدل شود.

استاندارد دوگانه استدلال نیست؛ کینه‌ای است در جامه‌ی استدلال.

https://t.me/Abdinovelist

#زهرا_عبدی
#ایران_را_پس_میگیریم
Telegram زهرا عبدی نویسنده، منتقد ادبیات و سینما، مدرس نویسندگی، بنیانگذار جایزه‌ی ادبی- فرهنگی ایرانویج و ایرانگرای عاشق ایران.
  • 👍 113
  • ❤ 23
  • 👏 5
  • 👎 3
  • 💯 3
  • 🤝 1
Post #2084 5.38K
دی‌نامه این مانیفست، آغازِ دی‌نامه است؛ پیمانی برای آنکه آنچه بر ایران و ایرانی در «دی‌خون١۴٠۴» گذشت، در هیاهوی زمان گم نشود. بخوانیدش؛ و اگر خود را در این پیمان شریک می‌دانید، نگذارید نزد شما بماند؛ از دستی به دست دیگر بسپاریدش. حافظه، وقتی جمعی می‌شود، شکست‌ناپذیر…
دوستان عزیز و بزرگوار من،
مانیفست را بخوانید
و اگر چیزی در دل‌تان تکان خورد
آن تکانه را برای نفر بعدی بفرستید
دی‌نامه حاصل تلاش ایرانیان داخل و خارج کشور است
تا هیچ نامی فقط یک عدد نماند.
#تا_ابد_از_دی_بگو
#دی_نامه
  • ❤ 143
  • 👍 32
  • 😢 10
  • 😭 4
  • ❤‍🔥 3
  • 👏 2
  • 🤓 1
Post #2074 5.23K

Forwarded from دی‌نامه

این مانیفست، آغازِ دی‌نامه است؛
پیمانی برای آنکه آنچه بر ایران و ایرانی در «دی‌خون١۴٠۴» گذشت،
در هیاهوی زمان گم نشود.

بخوانیدش؛
و اگر خود را در این پیمان شریک می‌دانید، نگذارید نزد شما بماند؛ از دستی به دست دیگر بسپاریدش.

حافظه، وقتی جمعی می‌شود،
شکست‌ناپذیر است.
#دی_نامه
#تا_ابد_از_دی_بگو

https://t.me/DeyNameh1404
  • 👏 137
  • ❤ 48
  • ❤‍🔥 22
  • 👌 13
  • 👍 10
  • 🤝 2
Older posts →

About this channel

How can I read @abdinovelist without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for زهرا عبدی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does زهرا عبدی have?
زهرا عبدی (@abdinovelist) has 8.3K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does زهرا عبدی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →