اگر مادرش زنده بود، حالا شاید در بازارهای شهر به تقلا بود تا بتواند سیسمونی قابلی برای دخترش فراهم کند. احتمالا خودش گوشی به دست میگرفت و با من و یا دیگرانی که به خیرشان امید داشت، تماس میگرفت و تلاش میکرد که وجهی فراهم کند و آبروی دخترش را بخرد. از لابلای حرفها شنیدم که روابط خانوادهی پسر با عروس، آنچنان هم بر صلح و رفق نمیگذرد. اگر مادرش زنده بود، حتما میدوید تا پیش آن چشمهای مشتاق به تحقیر دخترش، فرصتی باقی نگذارد.
سه چهار سال پیش بود که مادرش رفت و چند دختر و پسر را به خانهای قدیمی و آشفته باقی گذاشت. وقتی رفت، دخترانش را به خانه بخت فرستاده بود جز کوچکترینشان که مریض است و تحت درمان!
دختری که حالا پا به ماه است و در آستانه مادر شدن، سومین دختر اوست. من از چند سال پیش، در همان ایام که مادر پیگیر زندگی بچهها و درمان دختر کوچکش بود، با این خانواده آشنا شدم.
دو سه شب پیش، همان دختری که در خانه مانده و با بیماریهایش دست به گریبان است، زنگ زد و از بیکسی خواهرش شکایت داشت. ناراحت بود که وضع حمل نزدیک است و حتی یک پتو، یک کریِر، مقداری لواز بهداشتی تهیه نکردند که وقتی بچه به دنیا آمد، تا این اندازه دستشان در استقبال از او، خالی نباشد.
گوشی را که قطع کردم، غیرتم جنبید. به یاد سکینه، مادرشان افتادم. زنی که شاید هیچ وقت نفهمید زندگی چیست! زنی که به دنیا آمد تا از انواع جامهای بلا بچشد و بارکش انواع محنتها باشد. به دخترهایش فکر کردم که هر کدام به شکلی گرفتارند و سر به کار خودشان دارند. به این فکر کردم که حالا و بعد از درک این همه تنهایی، باید برای او جای خالی تمام این یتیمیها را به قدر حضورمان پر کنیم و این حضورهای شکسته را بند زنیم.
خیلی سال پیش از این بود که در دم و دستگاه پیرمردی رفت و آمد داشتم که ایام محرم، خرج میداد و هیئت میگرفت. زیرزمینی داشت که مطبخ او بود و هر شب چند هزار غذا میپخت. من کنار دست او میایستادم و کارهایش را میکردم. غذایی میپخت که باید برای خورشتش مقدار زیادی مرغ را میپختیم و ریش میکردیم. من عاشق این قسمت ریش کردن مرغها بودم. سفرهای بزرگ در حسینیه پهن میکردیم و با تمام رفقایی که از تهران و قم به بهانهی محرم جمع میشدند دور این سفره مینشستیم و گل میگفتیم و مرغ ریش میکردیم. یک بار که سر سفره نشستم و به میان گفت و خندهی دوستان دویدم، پیرمرد صدایم کرد و خواست که به زیرزمین بروم و ظرفها را بشورم. با حسرت به جمعیت دوستان بر سر سفره نگاهی انداختم. او میفهمید حال من را! به تبسم گفت: جایی بایست که کسی نیست. سر آن سفره همه هستند.
حالا سالهاست که چشمهایم جاهای خالی را بهتر تشخیص میدهند. دیشب، جای خالی، سکینه خانم و عموحسین و تمام آن قلبهایی که برای این دختر پا به ماه میتپید را به چشم دیدم و بیقرار شدم. میخواهم سیسمونی به اندازه و در خوری برایش فراهم کنم. با دوستی صحبت کردم که سیسمونی فروشی دارد و فهرستی از ضروریات را نوشتم تا با کمک او و دیگر دوستان آشنا، برای این کودک و مادرش، تهیه کنیم.
جایی خالی است. دختری در آستانه مادر شدن، نگران آبروی خود و نیازهای فرزندش است. ما حواسمان جمع است که در ایفای نقشمان شلوغ نکنیم و حضورمان، استقلال و عزت خانواده را لکه دار نکند. ما همین کنار میایستیم و نمیگذاریم یک جای خالی، به یک زخم بدل شود. نمیگذاریم که یک آه به یک فریاد برسد.
به امید فضل و رحمت او...
اگر شما هم قصد مشارکت داشتید، به من پیام دهید.
@abbas_haery
Post #404
47
- ❤ 6