داستانک زیر را آرتور بوخوالد طنز نویس پرآوازهی آمریکایی، در تایید این که نباید اخبار ناگوار را به یک باره به شنونده گفت تعریف میکند:
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سركشی اوضاع فرستاده بود. پس از برگشتش پرسيد :
جرج، از خانه چه خبر؟
خبر خوشی ندارم قربان، سگ شما مُـرد !
سگ بيچاره...، پس او مُرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
پرخـوری قربان!
پرخوری؟! مگه چه خوراکی به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
گوشت اسب قربان! و همين باعث مرگش شد.
اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
همهی اسبهای پدرتان مُردند قربان!
چه گفتی؟ همهی آنها مُردند!؟
بله قربان. همهی آنها از كار زيادی مردند.
برای چه اينقدر كار كردند؟
برایاينكه آب بياورند قربان!
گفتی آب ؟ آب برای چه؟
برای اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
كدام آتش را !؟
آه قربان! خانهی پدر شما سوخت و خاكستر شد!
پس خانهی پدرم سوخت! علّت آتشسوزی چه بود؟
فكر میكنم كه شعلهی شمع باعث اينكار شد قربان!
گفتی شمع، كدام شمع؟
شمعهايی كه براي تشيیع جنازهی مادرتان استفاده شد قربان!
مگه مادرم هم مُـرد؟!
بله قربان! زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد!
كدام حادثـه !؟
حادثهی مرگ پدرتان قربان!
پدرم هم مُـرد !؟
بله قربان! مَرد بيچاره همينكه آن خبر را شنيد زندگی را بدرود گفت.
كدام خبـر !؟
خبرهای بــد قربان! بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سِنت تو اين دنيا ارزش نداريد !
- من جسارت كردم قربان! خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم، قربان !
@zaggros
Post #143668
63
- ❤ 1