✍سرکوت نادرپور ۱۴۰۵/۰۷/۲۴
به نام خداوندِ دیده و دل
این را بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانسته درگذرم؟
روایتی از یک شب صمیمی با کاک غفور سلیمانیگاهی باید پای سخن کسی نشست که زندگی را نه از پشت پنجره، بلکه از میان سختیها، محرومیتها، رنجها و امیدها دیده است؛ کسی که شاید چشمهایش جهان را نبیند، اما با نگاه عمیق خود، بسیاری از حقیقتهای زندگی را بهتر از ما میبیند.
به مناسبت روز جهانی عصای سفید، شامگاه پنجشنبه ۲۳ مهرماه، جمعی از فرهنگیان، ورزشدوستان و فوتبالی ها روانسر، مهمان خانهٔ کاک غفور سلیمانی، روشندل، فرهنگی فرهیخته و مدرس پیشین دانشگاه، بودند.
شبی که در آن، خاطرهها زنده شد، شعر و موسیقی طنین انداخت و سخن از رنج، امید، تلاش، تنهایی، دوستی و ایستادگی به میان آمد.
کاک غفور سخنان خود را با خیرمقدم، خوشآمدگویی و تشکر از مهمانان آغاز کرد و با صمیمیتی خاص گفت که از حضور چنین عزیزانی در خانهاش احساس شادی و افتخار میکند.
اما در میان سخنانش، جملهای گفت که شاید بتوان آن را عصارهای از تجربهٔ سالها زندگی او دانست:
«معلول در اثر معلولیتش درد نمیکشد و ناراحت نیست و ممکن است در اثر آن هم نمیرد؛ معلول از تنهایی رنج میبرد و اگر روحیهاش تضعیف شود، میمیرد!»این جمله، بهتنهایی میتواند ساعتها انسان را به فکر فرو ببرد.
کاک غفور در بخشی از سخنانش، از خاطرات دوران کودکی و وفاداری خود به زادگاه و مردمانش گفت و آن دوران را از بهترین دوران زندگیاش دانست.
او از روزهای ساده و صمیمی کودکی در روستا یاد کرد و گفت:
«اول صبح که از خواب بیدار میشدم، از خانه بیرون میزدم و با بچهها و دوستانم بازی میکردم و اگر گرسنگی نبود، ظهر هم به خانه برنمیگشتم.»او فضای آزاد و صمیمی روستا را عامل دلبستگی عمیق خود به خانواده، پدر و مادر، دوستان، اهالی روستا و طبیعت بنچله دانست؛ دلبستگیای که با گذشت سالها همچنان در وجودش زنده مانده است.
از بزرگیها، مهربانیها و زحمات پدر و مادرش، بهویژه از عشق عمیق خود به مادرش، با محبت و احترام سخن گفت.
سپس با تأکید بر پیوند عاطفی خود با زادگاهش اظهار داشت:
«من قدردان و سپاسگزار مردم خوب روستایم، بنچله، هستم و همواره برایشان احترام قائل هستم.»این سخنان، تنها یادآوری خاطرات کودکی نبود؛ بلکه نشان میداد که در نگاه او، زادگاه و مردمانش بخشی جداییناپذیر از هویت و زندگی او هستند.
کاک غفور از کودکی و نوجوانی خود گفت:
«از ۱۲ سالگی، اگرچه نابینا بودم، اما دستفروشی کردم و در ۱۷ سالگی نیز شروع به خواندن کردم.»در سال ۶۳ از او خواستند برای تحصیل به مدرسهٔ استثنایی برود، اما به دلایلی این امکان فراهم نشد.
با این حال، روحیهٔ او با بیسوادی سازگار نبود.
سرانجام در سال ۷۲ چندین بار به مدرسه مراجعه کرد تا او را بپذیرند؛ اما هر بار با جواب رد مواجه شد. با این وجود، اصرار کرد و دست از تلاش برنداشت تا اینکه سرانجام مدیر مدرسه از او خواست برای دریافت کتاب به نهضت مراجعه کند.
یکی از خاطرات فراموشنشدنیاش، نخستین باری بود که بهتنهایی خود را به جادهٔ اصلی به سوی جوانرود رساند و از آنجا با تاکسی راهی مدرسه شد. ودرمهرهمان سال کلاس چهارم را آغازنمود.
مدیر مدرسه با تردید به او گفت:
«بعید است تو بتوانی با شرایطی که داری درس بخوانی و به جایی برسی.»اما غفور پاسخی داد که نشان میداد تصمیم خود را گرفته است:
«آب دریا را اگر نتوان کشید؛
هم به قدر تشنگی باید چشید.»
او ادامه داد و در مسابقهٔ علمی مقام چهارم را کسب کرد.
مدیر مدرسه در صف به دانشآموزان گفت:
«بچهها! من غفور را در راه خدا در کلاس جای دادم، اما حالا افتخار مدرسه شده است.»پدرم را روزی به جلسهٔ انجمن اولیا و مربیان دعوت کردند. او که یکی از مغرورترین انسانهای زندگیام بود، آن روز نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. با چشمانی اشکبار گفت:
«غفور، نمیدانستم اینقدر مستعد و توانمندی؛ مدیر مدرسه خیلی از تو تعریف کرده است.»من هم به وجد آمدم.
آن اشکهای پدرم به من انرژی و امید بخشید؛ چشمانم را با اشک شوق شستوشو داد، گویی غبار تردید را از نگاهم زدود و مرزهای محدودیت را از پیش چشمانم کنار زد تا افقهای روشن و دوردست موفقیت را پیش رویم ببینم.
اما مسیر موفقیت او همیشه هموار نبود.
بارها در مسیر مدرسه و کوچه زمین میخورد، زخمی میشد و کسی نبود که زخمهایش را پانسمان کند. # ادامه دارد:
به کانال خبری فرهنگی گزینگ بپیوندیم
https://t.me/gzengلینک کانال....
مارا به دوستان خود معرفی کنید...
🟥 کانال گزینگ ⬅️
@Gzeng در
Ghaforsolaimani