بهرام که همه عمر گور می گرفتی
حکیم عُمَر خَیّام نیشابوری با نام غیاثالدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خَیّام نیشابوری . زادهٔ ۲۸ اردیبهشت ۴۲۷ هجری درنیشابور و درگذشتهٔ در ۱۲ آذر ۵۱۰ هجری در نیشابور که خیامی و خیام نیشابوری هم نامیده شدهاست،
فیلسوف، ریاضیدان، ستارهشناس و رباعیسرای ایرانی در دورهٔ سلجوقی است.
در زمان خیام فرقههای مختلف سنی و شیعه، اشعری و معتزلی .جبریون . ووو سرگرم بحثها و مجادلات اصولی و کلامی بودند. فرهنگ عربی اسلامی مسلط بود. خارج از آن را کافر و مرتد بود و باید کشته می شد.. فیلسوفان پیوسته توسط قشرهای مختلف به کفر متهم میشدند. تعصب، بر فضای جامعه چنگ انداخته بود و کسی جرئت ابراز نظریات خود را نداشت - حتی امام محمد غزالی نیز از اتهام کفر در امان نماند. اگر به سیاستنامهٔ خواجه نظامالملک بنگریم، این اوضاع کاملاً بر ما روشن خواهد بود. در آنجا، خواجه نظامالملک همهٔ معتقدان به مذهبی خلاف مذهب خود را به شدت میکوبد و همه را منحرف از راه حق و ملعون میداند. در زمینههای سیاسی نیز وقایع مهمی در عصر خیام رخ داد:
۱- سقوط دولت آل بویه
۲- قیام دولتِ سلجوقی
۳-جنگهای صلیبی
۴-ظهور باطنیان
در اوایل دوران زندگی خیام، ابن سینا و ابوریحان بیرونی به اواخر عمر خود رسیده بودند. نظامی عروضی سمرقندی او را «حجة الحق» و ابوالفضل بیهقی «امام عصر خود» لقب دادهاند. از خیام به عنوان جانشین ابنسینا و استاد بیبدیلِ فلسفه طبیعی (مادی) ریاضیات، منطق و متافیزیک یاد میکنند.. این درحالی بود که قشریون و تندروها او کافر و شرابخوار می دانستند. تقویم جلالی که بسیار دقیق تر از تقویم رومی و عربی است . اختراع عمرخیام می باشد.
از نوشته ها و اشعار خیام چنین بر می آید که خیام به عرفان حقیقی اعتقاد داشته و مخالف اعمال ظاهری دین بوده که غیر قابل استناد می باشند... شاید خیام می دیده است که خیلی از منحرفین و اختلاسگران و ظالمان .. ظاهری آراسته به مذهب داشته اند .که به عرفان روی آورده اند.. در بعضی کتب تاریخی خیام و حسن صباح و خواجه نظام الملک را سه یار دبستانی می دانند که سیاست آنها را از هم جدا کرد و نام هرکدام به روشی در تاریخ ایران مانده است..
گزیده ای از رباعیاتش
بر شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم دری یافتمی
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
ای دل! غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نه ای غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور
در دایره ای که آمدن ،رفتن ماست
آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم ایام مرا یاد نگشت
روزی که نیامدست و روزی که گذشت
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده، کشید بار تن، نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر نوش و من نتوانم
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
وز داس ِسپهر ِسرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم
در کـارگـه کـوزه گـری بــودم دوش
دیـدم دو هزار کـوزه گـويا و خـموش
هــر يک به زبان حــال با مـن گفتند
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
آنان که محيط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريک نبردند به روز
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
چون ابر به نوروز رخ لاله بشُست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
از جمله رفتگان اين راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گويد راز
هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه...
@zaggros
Post #143613
78