۲/۲
یک حرکت فیزیکی به خودی خود هنوز یک «کنش» کامل نیست. حرکت دست میتواند سلام کردن، تهدید کردن، رأی دادن یا بخشی از یک فعالیت ورزشی باشد. معنای آن از اسلوبی میآید که حرکت درون آن قرار گرفته است. کنش انسانی همواره درون جهانی از معانیِ پیشاپدیدآمده و شیوههای آموختهشدهی رفتار کردن صورت میگیرد.
این مسئله حتی در علم، که شاید بیش از هر فعالیت دیگری عقلانی و قاعدهمند به نظر برسد، صادق است. دانشمند صرفاً کسی نیست که مجموعهای از گزارههای علمی و قواعد روششناختی را در اختیار دارد. او در سنت علمی میآموزد که چه چیزی یک مسئلهی واقعی است، چه پرسشی ارزش طرح کردن دارد، چه شاهدی اهمیت دارد، چه نوع استدلالی قانعکننده است و در موقعیتهایی که هیچ قاعدهی از پیش نوشتهشدهای پاسخ کامل نمیدهد، چگونه داوری کند. عقلانیت علمی نیز در نهایت نوعی هوشمندیِ درونیِ سنت علمی است، نه اجرای مکانیکی یک دستورالعمل.
از همین منظر، عرف، سنت و نهادها نیز معنای دیگری پیدا میکنند. ما معمولاً چنان میاندیشیم که گویی انسانها ابتدا اهدافی مستقل تعیین میکنند و سپس برای تحقق آن اهداف، نهادها و قواعد مناسب را میسازند؛ گویی جامعه ماشینی است که میتوان قطعاتش را بر اساس محاسبهای عقلانی جابهجا کرد. اوکشات این تصور را رد میکند:
«فعالیت بشری، همواره فعالیتی است با در نظر گرفتن یک الگو؛ نه الگویی که به فعالیت میل شده است، بلکه الگویی که ذاتیِ خود فعالیت است. عناصرِ سازندهی این الگو که گهگاه، با یک طرحِ کلیِ نسبتاً استوار برجسته میشوند؛ و ما این عناصر را عرف، سنتها، نهادها، قوانین و...مینامیم. آنها به بیانِ درست، تجلیّاتِ انسجامِ فعالیت، یا تجلّیّاتِ تایید و عدم تایید و با شناختِ ما از چگونگیِ رفتار کردن هستند؛ آنها انسجام هستند، جوهرهی شناختمان از چگونگی رفتار کردناند. ما ابتدا تعیین نمیکنیم که یک رفتارِ به خصوص درست یا مطلوب است و سپس تاییدمان را با مستقر کردن یک نهاد ابراز کنیم؛ شناخت ما چگونگی خوب رفتار کردن، همان مستقر کردن نهاد است. و آن به این دلیل است که ما همیشه در این خصوص آنقدر صریح نیستیم که گاهی اوقات در این تصورِ غلطایم که نهادها شاید از نقطهای به نقطهای دیگر حرکت میکنند، گویی به جای اینکه اسلوبهای ویژهی رفتار باشند، قطعاتی از یک ماشیناند.»در این نگاه، نهادها اشیای خارجی و قابلتعویضی نیستند که جامعه آنها را همچون ابزارهایی برای دستیابی به اهداف از پیش تعیینشده تولید کرده باشد. آنها صورتهای تثبیتشدهی شیوههای رفتار کردناند؛ تجلیِ شناخت عملیای که یک جامعه در طول زمان آموخته و حفظ کرده است.
بنابراین، نقد اوکشات در نهایت نقد عقل نیست؛ نقد عقلگرایی است. او نمیگوید انسان نباید بیندیشد، برنامهریزی کند یا اهداف خود را تعقیب کند. مسئله این است که عقل را نمیتوان به محاسبهی وسایل و اهداف فروکاست. عقلانیتِ واقعی بسیار پیشتر و عمیقتر از محاسبه حضور دارد: در توانایی تشخیص اینکه در یک موقعیت خاص، درون یک فعالیت خاص، چه باید کرد.
از این رو، اوکشات در پایان مقاله تعریف دیگری از رفتار عقلانی ارائه میدهد:
«رفتار بشری هنگامی عقلانی است که نوعی از «هوشمندی» را به نمایش بگذارد که به اسلوبِ ویژهی فعالیتِ مربوطه اختصاص دارد.»بنابراین، عقلانیت، فرمانروایی ذهنی بیرون از فعالیت نیست؛ هوشمندیِ درونیِ خودِ فعالیت است. انسان عقلانی کسی نیست که خود را از سنتها رها کرده باشد تا با ذهنی خالی و ابزارمحور، مناسبترین راه را محاسبه کند. انسان عقلانی کسی است که آنقدر در یک اسلوب از فعالیت مشارکت کرده است که میتواند در موقعیتهای پیشبینینشده، بدون نیاز به تبدیل هر تصمیم به یک فرمول نظری، درست داوری کند.
شاید بتوان تمام مقاله را در همین جابهجایی خلاصه کرد: عقلانیت از «محاسبهی بیرونیِ وسیله و غایت» به «هوشمندیِ درونیِ یک عمل» منتقل میشود؛ و سنت، نه دشمن عقل، بلکه یکی از صورتهای اصلیِ انتقال همین هوشمندی است.
*نقل قولها از «عقلگرایی در سیاست»، ترجمهی مرتضی افشاری
@youngconservative