۱/۲
«کلمهی عقلانی به طور عجیبی، از دوران پیشین مورد سوءاستفاده بوده است.»
مایکل اوکشات مقالهی «رفتار عقلانی» را با این جمله از ساموئل کولریج، ادیب بریتانیایی، آغاز میکند؛ جملهای که در حقیقت مسئلهی اصلی مقاله را پیشاپیش آشکار میکند: مسئله نه فقدان عقلانیت، بلکه معنایی است که ما از «عقلانی بودن» مراد میکنیم.
در تصور رایج، رفتار عقلانی رفتاری است که در آن، انسان ابتدا غایتی را آگاهانه تعیین میکند و سپس مناسبترین وسیله را برای رسیدن به آن غایت برمیگزیند. اوکشات در آغاز مقاله همین تلقی را صورتبندی میکند:
«رفتارِ عقلانی رفتاری است که به واسطهی آن، غایتی از پیشاندیشیده تعقیب میگردد و منحصراً توسط آن غایت تعیین میشود. ممکن است این غایت دستآوردی بیرونی باشد که باید حاصل شود، یا امکان دارد این غایت، خوشآیند بودنِ خود فعالیت باشد.»اما دشواری درست از همینجا آغاز میشود. آیا انسان واقعاً چنین عمل میکند؟ آیا میتوان غایت را از پیش، مستقل از اسلوب و سنت یک فعالیت، تعیین کرد و سپس صرفاً با محاسبهی وسایل مناسب به سوی آن رفت؟
مثال اوکشات دربارهی طراحی لباس برای دوچرخهسواری بانوان در انگلستان عصر ویکتوریایی، پاسخ روشنی به این پرسش میدهد. طراحان لباس، با در نظر گرفتن آناتومی بدن و مکانیک دوچرخهسواری، به شلواری بلند و گشاد رسیدند. اما اگر مسئله صرفاً یافتن مناسبترین پوشش برای دوچرخهسواری بود، چرا شلوارکی شبیه آنچه امروز مناسب میدانیم طراحی نکردند؟
زیرا مسئلهای که آنان حل میکردند، صرفاً مسئلهی «چگونه میتوان بدن زن را برای دوچرخهسواری پوشاند؟» نبود. مسئله از ابتدا درون جهانی از معانی، عرفها و انتظارات اجتماعی قرار داشت: درون فهمی خاص از زنانگی، نجابت، لباس و رفتار شایسته. طراح، بیآنکه لزوماً از این امر آگاه باشد، تنها در حال طراحی یک «شلوار مناسب دوچرخهسواری» نبود؛ او در حال طراحی شلواری مناسب دوچرخهسواری درون اسلوب زندگی و عرف زمانهی خود بود.
این مثال، نکتهای بسیار عمیقتر را آشکار میکند: حتی غایتِ کنش نیز همیشه چیزی نیست که ذهن فرد بتواند مستقل از سنت آن را تعیین کند. پیش از آنکه بپرسیم «چگونه به هدف خود برسیم؟»، باید بدانیم اصلاً چه چیزی هدف، مسئله، راهحل یا رفتار مناسب محسوب میشود؛ و پاسخ به این پرسشها در خلأ پدید نمیآید.
از همینجا نقد اوکشات متوجه تصور «ذهن ابزاری» میشود. متخصص در عمل خود همچون ماشینی نیست که نخست غایتی را دریافت کند، سپس اطلاعات مربوط به ابزارها را پردازش کند و در نهایت بهترین حرکت را محاسبه کند. آشپز، راننده، ورزشکار یا صنعتگر، صرفاً با داشتن مجموعهای از گزارههای نظری دربارهی فعالیت خود، در آن فعالیت ماهر نمیشود. آنچه آنان دارند، نوعی شناخت از چگونگیِ عمل کردن است؛ شناختی که در خودِ فعالیت آموخته و پرورده میشود.
از این رو اوکشات مینویسد:
«برنامه برای یافتن شکلی از عقلانیت که در آن معنا، عقلانی باشد، بیفایده است، ذهن ابزاری وجود ندارد و اگر وجود داشته باشد همواره فاقد این توانایی است که سرچشمهی هر فعالیت عینی باشد.»اینجا تفاوت میان «دانستن» و «دانستنِ چگونگی» اهمیت پیدا میکند. ممکن است کسی دربارهی شنا مجموعهای از گزارههای درست در اختیار داشته باشد، اما شناگر نباشد. ممکن است کسی دربارهی موسیقی نظریهای کامل بداند، اما نتواند ساز بنوازد. دانستنِ گزارههایی دربارهی یک فعالیت، همان شناختی نیست که به واسطهی آن بتوان در آن فعالیت بهدرستی عمل کرد.
شناخت عملی، خود را در قواعد صریح و فرمولهای نظری تمام نمیکند. بخش مهمی از آن در سنتِ یک فعالیت به ارث میرسد: در شیوهای که استاد به شاگرد نشان میدهد، در تمایزهایی که متخصص بهتدریج میآموزد، در قضاوتهایی که نمیتوان آنها را به مجموعهای از دستورالعملها تبدیل کرد. سنت، در این معنا، صرفاً مجموعهای از باورهای بهجامانده از گذشته نیست؛ میراثی از دانستنِ چگونگیِ عمل کردن است.
به همین دلیل است که اوکشات میگوید:
«یک کنش خاص هرگز نه با ویژگیهای خاصش، بلکه همیشه با یک اسلوبِ ویژه یا سنّت مربوط به فعالیت آغاز میشود.»
@youngconservative